تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی» - گفنگوی دو زن
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

گفتگوی دو زن

زن ،غمگین گفت: آرزو می کنم؛ اگر دوباره به دنیا آمدم  سنگی باشم .  

نه ! ترا بر سر زنی می کوبند.

می خواهم درختی باشم.

نه  ! شاخه ات را بر دست و پای کودکی می زنند.

 بد نیست رودخانه باشم؟! بروم بروم ، تا به دریا ریزم.  

نه ! اگر طغیان کنی همه را خانه خراب می کنی.

 چه خوب است نسیم  شوم؟! بر گل و گیا بوزم.  

نه ! اگر طوفان شوی ویران می کنی.

چطور است آتش باشم؟! گرمی بخشم.

نه ! دنیا را به آتش می کشی.

 

پس چه بهتر که اصلا نباشم؟

نه ، نه ! باید باشی . زن باشی ،با سنگ کلاغ ها  را بپرانی ، با دخترت لی لی بازی کنی.

میوه درختان را بچینی. در آب رودخانه آب تنی کنی .

از وزش نسیم بر گل ها لذت بری ، بوی گل مست ات کند.

در آتش عشقی بسوزی و بسوزانی !

 

زن شاد و خندان گفت :پس ، آرزو می کنم؛ اگر دوباره به دنیا آمدم!  زن باشم . آزاد باشم

  نوشته شده در  Tue 24 Jul 2007ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است