
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
غرق لذت پیری بودم
پیری همچو آینه ای کهنه و کدر است
لب پریده ، ترک برداشته و زخمی
دنیا در آن کهنه و کدر
زشت ، غمگیین و دردناک
در انتطار مرگ ،همراه با وحشت
اما ؛ اما من از لحظه های پیری ام لذت می برم
دختر جوان زیبا، تو را در آینه شفاف وجودم
تا دم زانویم می بینم
که بر آن نشسته ای
برایت قصه ای میگویم
از آن قصه های خوب ، خوب
تو سرا پا گوشی
چشم بر دهان من
می گویی قصه دگر بگو
می گویم : خسته ام ، فردا
امروز فردای دیروز است
و تو را ، امروز در آینه وجودم
در دیروز می بینم
پسر جوان رشید، تو را در آینه شفاف وجودم
بیشتر از بالای زانویم نمی بینم
با تو آنقدر بازی می کنم تا خسته شوم
می گویی باز هم
می گویم خسته ام ، فردا
امروز فردای دیروز است
تو را ، در آینه وجودم
در دیروز می بینم
که تو و او را، با سایه انگشتانم
قلقلک می دادم
غش و ریسه می رفتید
من، شاد، غرق لذت پیری بودم
این شعر( دور از جون شعر) احساس ام است و نوشتم. اگر خوشتان آمد که خوشحالم ، و گرنه شرمنده.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|