تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی» - همچنان و همچنین ...
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

همچنان و  این چنین ...

 پدرم سیگارش را آتش میزد بعد از چند پک ، مادرم به او می گفت: سیگارت رو بده به من هم یک پک بزنم. پدرم  پک محکم دیگر به سیگارش میزد ، و آن را به دست مادرم میداد . مادرم یگی دو پک میزد و سیگار را به پدرم پس می داد. پدرم یک پک می زد ، و در حالیکه ابرو در هم کشیده بود و لبانش را می مکید وچشمانش برق میزد، با لبخندی به مادرم می گفت : خانم باز این سیگار رو خیس کردی، پدر آمرزیده  یک سیگار وردار بکش ، بذار ما هم یک سیگار با خیال راحت بکشیم ، ما از وقتی که زن گرفتیم نتونستیم یک سیگار با خیال راحت بکشیم .

مادرم باچهره شاد، نگاه عاشقانه ای به پدرم می کرد و جوابی نمیداد.

بعد از مرگ مادرم ، پدرم سیگار را ترک کرد،  ولی غمگین همچنان لبانش را می مکید، گاهی هم گاز می گرفت.

این چنین به عشق بازی با مادرم ادامه میداد.

ادمه ندارد     

  نوشته شده در  Sun 17 Jun 2007ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است