تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی» - گورستان نوابغ
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

گورستان  نوابغ

گاهی ما بدون اینکه از درد و رنج و سرگذشت انسانی آگاه باشیم ، او را به دیده تحقیر می نگریم . او انسان نیست،  کمتر از حیوان است ، یک حیوان پست.

برای من پیش آمده به آنچه که دیروز می خندیدیم ، امروز وقتی به آن میاندیشم ، با تمام وجود غمگین باشیم . یکی ار آنها را می گویم.

پیش از آنکه به دبستان بروم ، روزی در کوچه جوانی با صدای بلند می خواند:

 

«از بخت بد سرنگونم   از لاپام سرید و رفت تو کونم»

مدتی من این شعر را تکرار کردم و خندیدم ، ولی اکنون وقتی فکر می کنم می بینم ، این انسان  که ما او را  لات و بی پدر مادر می خوانیم ، نه پدری داشته نه مادری، نه دولتی .هیچ کس به کمک او نیامده ، خون فروتخته برای  یک بار شکم  سیر کردن ، در زاغه ای  زمستان سگ بغل گرفته برای اینکه از سرما نمیرد ، سواد هم ندشته  یک نابغه است که با تنها سرمایه فرهنگی اش که سه تا "ک"  است می گوید :مردم ببینید ، حتی آ لت جنسی ام که باید وسیله لذتم  باشد به من خیانت می کند ، از شما چه انتطار. آنچه این جوان در دو جمله گفته ، کمتر شاعری با بار فرهنگی عظیم  توانسته بگوید. آیا من حق دارم از به یاد واوردنش رنج ببرم ، او را نابغه بخوانم ، ارج اش نهم ، و ایران  را گورستان نوابغ بدانم ؟ ۲۳ مه ۲۰۰۷

  نوشته شده در  Wed 23 May 2007ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است