تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی» - ما امروز نهار توسری خوردیم !
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

ما امروز نهار توسری خوردیم .  نمایشنامه  کوتاه !

 

مرد ـ  پشت میز تحریر در دفترش  نشسته.

زن ـ وارد می شود، رو به مرد می کند و می پرسد نهار چی میخوری؟

مرد ــ نمی دونم ، هر چیز  دلت میخواد!!

زن ــ نمی دونم هم شد حرف؟ بلکی من دلم کوفت و زهرمار بخواد، تو سری بخواد، تو هم می‌خوای؟!

مرد ـ خانم اگه دلت تو سری می خواد بیا جلو!

 

زن به کنار مرد می رود، سرش را خم می کند. مرد سر زن را نوازش می کند، آرام دست اش را به  گردن زن می برد، و سپس پشت او را می مالد.

 

زن ــ توسری هم اون توسری های بابای خدا بیامرزم، اینم شد تو سری؟!

مرد ضربه آرامی به باسن زن می زند.

 

زن  یک  متری آن طرف تر می پرد و می گوید: خجالت بکش مرد سنی ازمون گذشته ، حالا دیگه نوه دار شدیم، می گم نهار چی می خوری؟ می گی نمی دونم، می گم تو سری می خوام، می زنی در کونم! یعنی سر و کون من یکیه؟

مرد ــ اختیار دارین خانم ، هر گلی یک بویی داره.

 

زن در حالیکه لبخدی به لب دارد، نگاه خشم آلوی به مرد می کند و می گوید: این هم از اون حرفهای بی معنیت بودآ، اگه بچه هامون اینجا بودن از خنده غش می کردن. ولی من عصبانی میشم. بالاخره نگفتی نهار چی می خوری؟

مرد ــ میدونی چیه ، من اگه بگم نهار چی بخوریم ، هنوز آخرین لقمه از گلوم پایین نرفته که می پرسی شام چی میخوری؟ اون تقویم رو بیار ، برنامه یکسال شام  و نهار و صبحونه رو توش می نویسم ، این طوری خیالمون راحته و دیگه جنگ و جدال هم نداریم.

 

زن در حالیکه کوشش می کند نخندد ،نگاه عاقل اندر ابلهی به مرد می اندازد و می گوید: حالا دیگه کارمون به جایی رسیده که واسه شام ونهار و صبحونه مون باید برنامه یکساله تهیه کنیم، حتما برای ساعت های خواب و بیداری، توالت و اهون ــ اهون هم باید برنامه تنظیم کنیم.

مرد ــ آخ جون، همه برنامه ها رو ول کن اون برنامه اهون ــ اهون رو بچسب! اون دیگه ساعت نمی خواد، اون موقع که بچه هامون خونه بودن ، بایستی صبر می کردیم بلکی برن بخوابن! حالا که رفتن سر کار و زندگیشون ، دیگه مشکلی نداریم، هر وقت که دلت بخواد موقعشه!

 

زن ــ والله من اگه یه خوره جلوی تو رو نگیرم ، بیست و چهار ساعته هوس ، اهون ـ اهون داری، هر چی سنت میره با لا هوس اهون ــ اهونت زیادتر میشه!

مرد ــ  خیلی زنها و مردها به سن سال من تو دلشون میخواد با هم اهون ــ اهون بکنن، ولی دل و دماغ ندارن، برو خدا رو شکر کن که ما هنوز...

 

زن ــ البته خدا رو روزی صد هزار مرتبه  شکر می کنم! ولی من می پرسم نهار چی می خوری تو می کشی به اهون و جوابم میدی هرچه تو دلت می خواد، بلکی من واقعا دلم تو سری بخواد تو هم میخوای؟!

 مرد ــ آره جونم منم می خوام.

 

زن به طرف مرد می رود. سر کم موی او را نوازش می کند و کمی شانه مرد را می مالد، مرد احساس رخوت می کند. زن زانو می زند، سمت چپ مرد می نشیند، دو دستش را بر زانوی مرد می گذارد و سرش را بر روی دستانش می گذارد و چشمهایش را می بندد. مرد در حالیکه با دست راست می نویسد، با دست چپ موهای زن را نوازش می کند. پس از دقایقی طولانی زن با چشمانی نیمه باز  گویی از خواب بیدار شده باشد، سر بلند می کند و از مرد پرسد چی می نویسی ؟!

مرد ــ می نویسم ، ما امروز نهار تو سری خوردیم.

 

زن از جا بر می خیزد ، بوسه ای بر گونه مرد می زند و می گوید: خواهش می کنم از اهون ـ اهون  ما چیزی ننویس! باخره نگفتی نهار چی بخوریم؟!!!

25 تیر 1387 ــ 15 ژوئیه 2008 ــ  بروکسل ــ اردوخانی

  نوشته شده در  Tue 15 Jul 2008ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است