
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
قلبم را ربود!
نیمه شب گذشته بود. در تخت خواب دراز کشیده بودم . سردم بود، حوصله اینکه از جایم بلند شوم پنجره را ببندم ، یا اینکه پتوی جلوی پایم را برویم بکشم، نداشتم . زانو در بغل مچاله شده ، فکر می کردم که از این زندگی یک نواخت خسته شدم. صیح سرکار بروم ، شب خسته برگردم. به این امید که آخر هفته شود، تا ظهر بخوابم. با دوستان بروم بگردم ، حرفهای تکراری بزنم ، شب شعر بروم، شعرهای بی معنی و بی سر ته. اصلا از این زندگی خسته شدم. خوش به حال مرده ها. پیش خودم چندین بارتکرار کردم که من مرده ام ، بله مرده ام و درون قبر سردی هستم. با این احساس داشت خوابم می برد، که دستی پتوی دم پایم را آرام به رویم کشید. در آن خواب و بیداری خیال کردم که مادرم است، سرم را کج کردم ، تا لبان گرمش را بر پیشانی ام احساس کنم . ولی به یاد آوردم که مادرم سالها پیش مرده. چشمانم را نیمه باز کردم . دیدم کسی آرام کشوهای میز تحریرم را باز می کند، آرام می بندد. دزد آمده! خواستم فریاد کنم ،کسی در درونم مرا به سکوت و نظاره امر می کرد. من امرش اطاعت کردم . دیدم دزد لپ تاپ و ساعت و موبیال مرا بر نداشت. رفت در جیب کت ام ، کیف پولم را برداشت ، باز کرد، مقداری معینی پول برداشت، کیف را سر جایش گذاشت. با احتیاط از پنجره خارج شد.
نکند خواب دیدم! از جایم برخاستم . سر کیف پولم رفتم . دیدم نیمی از پولی که داشتم، برداشته شده. عجیب است ،چرا همه پول را بر نداشته؟ چرا چیز دیگری نبرد؟ چرا، چرا، چرا؟
با این همه چرا ها دیگر خوابم نبرد. خسته و کوفته به سر کارم رفتم . جرات اینکه ماجرای دیشب را برای همکارانم بگویم نداشتم. بعد از کار زود به خانه آمدم . غذایی خوردم. روی کاناپه چرتی زدم. قبل از نیمه شب ، پنجره را باز گذاشتم. مانند شب پیشین به رخت خواب رفتم، به امید اینکه باز هم دزد دیشبی برگردد. زمان زیادی طول نکشید. دزد آمد پتوی دم پایم را رویم کشید. رفت به طرف کتام . ناگهان از جایم برخاستم ، چراغ را روشن کردم . یکباره خودم را در مقابل زن جوانی دیدم که یک مشت اسکناس در دست دارد و به خود می لرزد و می گرید، و می گوید: آمدم پول شما را پس بدهم ، دیر رسیدم ، مادرم جلوی در بیمارستان مرد!
آنکه سر بر بالین من دارد ، یک دزد بود، آمد و قلبم را ربود.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|