تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی» - چشمان من را می زد!
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

چشمان من را می زد!

 

در خانه بانوان جوانی مهمان بودم؛چای آوردند؛گفتم: قاشق چای خوری می خواهم؛یکی از بانوان نیم خیز شد؛ بانویی دیگرکه هنوز ایستاده بود، به اوگفت : بنشین!؛رفت و قاشق چای خوری آورد.

چشمان دو بانو از شادی با مهری فرزندانه به  پدر به من برق می زد؛برق چشمانشان در قاشق چایخوری، چشمان من را می زد.

۱۹اردیبهشت ۱۳۸۷ ــ ۸ مه ۲۰۰۸ بروکسل

  نوشته شده در  Thu 8 May 2008ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است