
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
مرد خوب !
شکم بالا آمده زنی درد گرفت. خواهرش را صدا کرد و روی تشک خوابید، به بچه در شکمش گفت: بیا بیرون. انگار بچه منتظر دستور مادرش بود، به راحتی از شکم مادر خارج شد. بدون اینکه گریه کند خاله اش نافش را گره زد و کنار مادرش خواباند. مادر شیرش داد.
پسر بچه ای بود. اگر جایش را خیس می کرد، عربده نمی زد. اگر مادرش او را بغل نمی کرد، هرگز بغل او نمی رفت. هیچ وقت نمی رفت روی زانوی پدرش بنشیند. مگر اینکه پدر می خواست. هیچ وقت ابراز گرسنگی نمی کرد. هرچه به او می دادند می خورد. از او می پرسیدند گرسنه ای ؟ پاسخ بله بود. گرسنه نیستی ؟ جواب نه بود. هیچ وقت احساس خستگی نمی کرد. با اشاره مادرش می خوابید. هر لباسی که می دادند می پوشید، هیچ وقت اسباب بازی نمی خواست، با هرچه به دستش می رسید بازی می کرد. دستورات پدرو مادرش را با دقت انجام می داد. اگر دستورها ضد و نقیض بود هر دو را اجرا می کرد. با بچه ها کم بازی می کرد، اگر هم بازی می کرد، نقش نخودی را داشت. گاهی که از بچه ها کتک می خورد گریه نمی کرد، به کسی هم شکایت نمی کرد. بچه سر به زیر و خوبی بود.
در مدرسه حرف معلم را خوب گوش می کرد. مشق اش را مرتب می نوشت. درسش را خوب از بر می کرد. شاگرد خوبی بود.
با گذشت زمان بزرگ شد. دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. برایش در اداره ای کاری پیدا کردند. هر چه می گفتند، انجام می داد. هرگز با کسی مخالفت نمی کرد. دستور روسایش را خوب به کار می برد. نه از خودش و نه از هیچ کس پرسشی نمی کرد. کارمند خوبی بود.
یک روز برایش به خواستگاری رفتند، بدون اینکه عقیده اش را بپرسند، برایش همسر اختیار کردند. هر چه زنش می گفت، او گوش می داد. شوهر خوبی بود.
گفتم : دستور روسایش خوب به کار می برد... گفتند : شکنجه بده ، شکنجه داد و شکنجه داد. گفتند: بکش، کشت و کشت و کشت.تا اینکه یک روز او را به اتهام قتل های پی در پی به محاکمه کشیدند و محکوم به مرگش کردند. او اعتراض نکرد. اصلا یک کلمه برای دفاع از خود حرفی نزد. او را به راحتی کشتند.
او کودک خوبی بود،پسر خوبی بود، شاگرد خوبی بود. شوهر خوبی بود ، شکنجه دهنده خوبی بود ،آدم کش خوبی بود، متهم خوبی بو،. محکوم خوبی بود. او مرد خوبی بود.
از کتاب "اوا" نوشته خودم ــ 22 آذر 1385 ــ 12 دسامبر 2006
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|