
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
هر چند از خود تعریف کردن، شکر زیادی خوردن است ، ولی وقتی می گویم ما نابغه هستیم ، یعنی من هم بعلـــــه.
هیچ بقالی نگوید که ماست من ترش است. هیچ کوسه ای نگوید که من بی ریشم. هیچ مادر زن ( یا مادر شوهر ) نگوید که من بد جنسم. هیچ خر نگوید که من بی پالانم ( نادانم ) باز نمونه اش خود من. هیچ رئیس نگوید که من بی لیاقتم،و...؛! من الکی علامت میذارم . اگر مناسب نیست عوض کنید .
اجازه بدهید( اجازه هم ندهید من کار خودم را می کنم و تولید های مخم را می نویسم. از دید من تاریخ از زمان آگاهی من شروع می شود.( کاری به کار گذشتگان که خوا ب اند و ما بیدار نداریم)
از زمانیکه ننه ام یک حرف و دو حرف به من آموخت.
از زمانیکه پدر بزرگوارم مرا کره خر و گوسا له صدا کرد.
از زمانیکه در کوچه خیابان با رکیک ترین حرفها با فرهنگ باستانی ام آشنا شدم. بدون اینکه معنی آنها را درک کنم . ومن در خانه آنها را تکرار کردم و کتک نوش جان فرمودم .
از زمانیکه در مدرسه معلم و ناظم با شلاق و تو سری از من گوساله نفهمِ بی شعورِ الاغ می خواستند مردانی وطن پرست و خدمت کار به ملت و با فرهنگ و با هزار تا چیز دیگر برای اینده این مملکت بسازند.و سپاس خدا را که ساختند و نمونه اش را اکنون در تمام سلسله مراتب کشور دیده ایم ومی بینیم.
نبوغ ما در این است که ما می توانیم از یک چیز که برای منظور خاصی ساخته شده استفاده های گوناگون بکنیم.
برای نمونه ! آفتابه ، با آب افتابه دست و صورت می شستیم ، طهارت می گرفتیم ، آب به باغچه می دادیم ، دست نماز می گرفتیم، و... یادم رفت! رقیه خانم همسایه مان( روانش شاد) با آفتابه مسی که درونش مقدار معینی آب بود چنان ضربی می گرفت که هر آخوندی قر تو کمرش خشک می شد و به رقص وا می داشت.
هنر نزد ایرانیان است و بس ندادند لوله هنگ را به کس
با پیشرفت فرهنگ و صنعت ما ، با گذشت زمان کمر بند جای بند تنبان را گرفت. ولی من به یاد دارم که با این وسیله که باید تنبان را در کمر نگهدارد، چقدر کتک خوردم . در دبستان معلم موسیقی داشتیم ، به ما خواندن و نوشتن نت وچند سرود می آموخت. من نوشتن نت را زود آموختم ، ولی نمی دانم چرا موقع خواندن سرود در کلاس ، یا حیاط ، یکباره صدای عر عر خر ، یا صدای گاو در میاوردم. و در عین حال دهانم را طوری تکان میدام که گوئی همرا دیگران سرود می خوانم . هر چند معلم موسیقی به من شک داشت ، ولی برای اینکه مرا بی گناه تنبیه نکند، عصبانی می شد کمربندش را می کشید و با رکیک ترین ناسزاها همه را می زد.
ناظم دبیرستان با تسمه پروانه که یکی از اجزای درونی اتومبیل است چنان به جان ما می افتاد که نگو.
نمونه دیگر؛ فلفل که در زمان انوشیروان عادل با کاردانی وزیر بزرگمهر همرا با شطرنج از هند وارد ایران شد( یا از ایران به هند صادر شد) به منظور ریختن در غذا و دادن مزه بس نیکو به آن بود.اما...
در زمان نوجوانی ما کامیون انقدر زیاد نبود. گچ و آهک و سایر مصالح ساختمانی را با الاغ که همان خر باشد بر سر ساختمان می بردند. به یاد دارم روزی یکی از آن مردان بزرگ و با معرفت و و با شرف و انسان دوست که نوچه یکی ازجاهل های معروف بود از کنار چند الاغ که بارشان کچ بود گذشت ومقداری قابل توجه فلفل قرمز به سرعت برق در کان یکی از الاغ ها کرد و پا به فرار گذاشت. الاغ بیچاره که کانش آتش گرفته بود، شروع کرد به جفتک زدن و تمام بارش به زمین ریخت و از سمت چپ سرش را می خواست به باسن اش برساند و بلیسد بلکه از سوختن آن جا یش کمی کاسته گردد. در نتیجه هی به دور خود می چرخید و عرعر می کرد و تیز رها می نمود . جاهل اعظم با نوچه هایش از دور این صحنه شور انگیز نظاره می کردند و می خندیدند و به وجود خود افتخار می کردند که شرطی که بسته اند برده بودند.
از تلفن که برای گفتگو از راه دور است می گذریم که وسیله ای گشته برای مردم آزارای.
جرثقیل که حاصل تحول و پیشرفت صنعت است و سازندگان به منظور جابجائی اشیا سنگین ساخته اند ، هرگز به انیشه شان نمی رسید که یک روزی دولت مرادن حکومتی آنقدر نبوغ داشته باشند که آن را برای دار زدن محکومی به کار ببرند. از این نمونه ها بسیار است.
اکنون پذیرفت اید که ما ملت و دولت نابغه ای هستیم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|