
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
درد و رنج زن بودن!
پرویز و فرزانه ، دوستان جوانم که تازگی ازدواج کرده اند در حدود یک ماه پیش مرا برای شام دعوت کردند. برادر بزرگ پرویز ، همایون که چند روزی می شد که از ایران آمده بود، هم حضور داشت. چون این زن و شوهر تمام روزهای هفته را کار می کنند و وقت نداشتند با همایون به خرید بروند ، از من خواهش کردند که اگر امکان دارد ، یکی دو روزی این کار را بکنم. من هم پذیرفتم .
روز بعد من با همایون به یک مغازه لباس فروشی رفتیم . خانم جوان فرشنده طبق عادت با لبخندی از ما اسقبال کرد. و چون من این خانم را از زمان نوجوانی اش می شناختم ، و با پدر و مادرش هم آشنا بودم . برای ما قهوه درست کرد و من حال پدرو مادر همسرش را پرسیدم. او هم با روی باز و لبخندی جواب مرا می داد. در ضمن به خاطر آشنایی با من در خریدی که کردیم تخفیف هم داد.
وقتی از مغازه لباس فروشی خارج شدیم ، اولین حرف همایون این بود: دیدی زنه می خندید ، راه می دادا! من جوابی به این حرف او ندادم . درد سرتان ندهم، در خیابان تنه من به تنه خانمی خورد. من پوزش خواستم ، خانم هم با لبخدی جوابم را داد و به راه خود ادامه داد. باز هم همایون گفت : دیدی خندید . راه داد ، حتما میذاره . چند بار دیگر با لبخند خانمها در فروشگاه ، یا رستوران بر خورد کردیم . همایون همان حرف قبلی اش را تکرار کرد. بعد از مدتی عصبانی شدم گفتم : هرکی این قیافه ..ی و عنتر تو رو ببینه خنده اش می گیره ، ندیدی که مردها هم می خندند. قیافه همایون برایتان قابل تصور است. البته این اولین بار نبود که با این نوع حیوانات از جنگل وطنم روبرو می شدم!
در این جا خیلی معمولی است ، اگر دو نفر از کنار هم بگذرند ، لبخندی به هم بزنند. اگر شما خانمی یا آقایی را چند بار در جاهای مختلف ببینید ، با لبخندی به هم سلام کنید، یا چند کلمه درباره بدی و خوبی هوا حرف بزنید.
در یکی از وبسایت ها از خانم جوانی از آمریکاخواندم : پس از سالها به تهران رفتم . سوار تاکسی شدم . راننده تاکسی با وجود سه نفر مسافر پشت نشسته سر ما بودند،به بهانه دنده عوض کرد دستش را روی رون من می کشید. با عصبانیت جلوی یک چراغ قرمز پیاده شدم . یکبار دیگر در تاکسی دیگری عقب نشسته بودم . پنجره باز بود. جوانی پشت فرمان ماشین دیگر به من لبخند زد. من هم بی اراده مطابق معمول غرب لبخند زدم . وقتی در مقصدم از تاکسی پیاده شدم ، آن جوان را دیدم ، جلو آمد و به من آب نبات تعارف کرد. کوتاه بگویم ، یک مردی به من سیگار تعارف کرد ، یکی دیگر ساعت پرسید. چندین بار حرفهای رکیک شنیدم . یکبار سوار ماشین یک مردی شدم . بدون اینکه کلمه ای با من حرف بزند مرا به مقصدم رساند ، مقدار پولی هم که قرا بود به او پرداختم . وقتی پیاد شدم ، افسوس خوردم که از این مرد تشکر نکردم ، به خاطر اینکه ! به من سیگار تعارف نکرد ، از من فندک نخواست ، اسم و شماره تلفن آدرسم را نپرسید. دستش را به من نمالید . دنبالم راه نیافتاد . رکیک ترین حرف ها را به من نزد...
بانویی در وبلاگ خود نوشته بود: دختری هشت ساله دارم ، بسیار شاد و خندان .با کوچکترین چیزی صدای قهقه اش
بلند می شود. ننگ دارم از اینکه به او باید بیاموزم . وقتی بزرگ شدی در کوچه توی صورت مردان نگاه نکن ، اگر با مردی روبرو شدی همیشه اخم کن، و گرنه مردان به عنوان مختلف مزاحمت می شوند.
خانم جوان دیگری نوشته بود: بچه بغل از خانه ام به خانه مادرم می رفتم . بسیاری از مردان ، با وجود اینکه می دیدند بچه بغلم هست ، مرتب مزاحم من می شدند و متلک بارم می کردند .وقتی به خانه مادرم رسیدم از شدت ناراحتی اشکم جاری شد . خانم دیگری می نویسد: ما مرد و زن در ایران با هزار جور مشکلات اجتماعی روبرو هستیم که در کشورهای اروپایی سابقه ندارد. ولی زن بودن هزار بار بر این مشکلات می افزاید. شما خبر ندارید از دردو رنج زن بودن در ایران.
بر جسب تصادف با یک جوان شهرستانی در بروکسل بر خورد کردم که از لندن برای گردش آمده بود. وضع روحی بسیار بدی داشت . به گفته خودش دو ماه در یک بیمارستان روانی در لندن بستری بود. علت بیماریش هم این بود که ، معلم زبان انگلیسی او ، دختری سی ساله ( هموطن من بیست یک سال داشت) سر کلاس با او مانند بقیه دانش آموزان می گفته و می خندیده. این پسر عاشق آن دختر می شود ، از او تقاضای ازدواج می کند. خانم معلم حرف او را جدی نمی گیرد و جلوی تمام دانش آموزان به او می خندد. شما حساب کنید ، پسری که ساق پای خواهر و مادرش را ندیده ، یکباره از یکی از شهرستان های کوچک ایران بلند می شود وبه لندن می آید . دختران و زنانی می بیند با دامن کوتاه و سر و سینه باز چگونه منقلب می گردد.
قانون های زن ستیز حکومت ایران که بگذریم . نا دیدن زن به عنوان یک شهروند ، یا انسان بالغ و عاقل، انسانی با حقوق برابر با مرد، زن ستیزی ، تحقیر زن در روح ما مردان ایرنی ( شرقی ) رخنه کرده است.
این نوشته خیال پردازی من نیست، حقیقتی است که من باره ها با آن بر خورد کرده ام ، و غمگینم از اینکه زن های ما نمی توانند با لبخندی بر لب در مکان ها عمومی بدون اینکه مردی زاحم آنها بشود ظاهر گردند . بدون اجازه خانم ساناز صفایی، نوشته ایشان را در زیر آودرم . از ایشان به خاطر این جسارت پوزش می خواهم .
من کیستم
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود.
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم.
من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند.
من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من«مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد.
من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند.
من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من«ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.
دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره».
من«بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم.
من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم.
دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند.
من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
*** بلقيس سليماني
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|