تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

ما امروز نهار توسری خوردیم .  نمایشنامه  کوتاه !

 

مرد ـ  پشت میز تحریر در دفترش  نشسته.

زن ـ وارد می شود، رو به مرد می کند و می پرسد نهار چی میخوری؟

مرد ــ نمی دونم ، هر چیز  دلت میخواد!!

زن ــ نمی دونم هم شد حرف؟ بلکی من دلم کوفت و زهرمار بخواد، تو سری بخواد، تو هم می‌خوای؟!

مرد ـ خانم اگه دلت تو سری می خواد بیا جلو!

 

زن به کنار مرد می رود، سرش را خم می کند. مرد سر زن را نوازش می کند، آرام دست اش را به  گردن زن می برد، و سپس پشت او را می مالد.

 

زن ــ توسری هم اون توسری های بابای خدا بیامرزم، اینم شد تو سری؟!

مرد ضربه آرامی به باسن زن می زند.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Tue 15 Jul 2008ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عکس خواهرم !

 

نزدیک خانه، به او بر خوردم.  ضمن سلام و احوالپرسی به در خانه‌ام رسیدیم. دقایقی به ظهر مانده بود. گفتم: بیا تو با هم نان و پنیری بخوریم. بدون اینکه نه بگوید، به دنبال‌ام آمد. داشتم کلید را در قفل می چرخاندم که صدای تلفن را از درون آپارتمان، شنیدم. با عجله در را باز کردم و به دفترم برای برداشتن تلفن رفتم، ولی پیش از اینکه گوشی را بردارم تلفن قطع شد. سر برگرداندم ، دیدم او هم پشت سر  من است. نگاهی سرسری به کتاب ها انداخت، یکباره چشم اش روی آلبوم عکس ها ثابت ماند. پس از لحظه ای گفت: اجازه دارم عکس های آلبوم را نگاه کنم؟ با لبخندی گفتم: اشکالی ندارد. آلبوم را برداشت و به عکس‌ها نگاه  کرد. اسم صاحبان برخی از عکس ها و نسبت‌ شان را با من ،  پرسید. من هم پاسخ دادم. یکباره دقایقی به عکسی نگاه کرد و گفت: این عکس کیست؟

ــ خواهرم.

ــ چقدر شبیه مادر من است، ممکن است خواهش کنم که به من قرض بدهی، تا  یک کپی از آن بردارم، بعد به شما پس بدهم.

ــ (با لبخند) هیچ اشکالی ندارد.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Mon 30 Jun 2008ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زنی که هنوز به طرفش پرواز می کنم

 

 مادرم لاغر و ریزه می‌زه بود.وقتی خیلی کوچک بودم، در آغوش مادرم ، حتی وقتی چهار زانو نشسته بود، احساس امنیت و آرامش نمی کردم. ولی در آغوش شیرین خانم همسایه آسوری‌مان، که زنی چاق و قد بلند بود، حتی وقتی ایستاده بود، احساس آرامش می کردم. هر وقت شرین خانم را می دیدم، به طرفش می دویدم، او مرا بلند می کرد و به سینه اش می فشرد و لبانش را به صورت‌ام می چسباند و دور خودش می چرخید. من از ته دل می خندیم. مادرم با شوخی وخنده، به شیرین خانم می گفت: خانم شما چکار کردین که این کره خر وقتی شما را می بیند ، به طرف تان پرواز می کند؟

 

اکنون، وقتی شیرین خانم را لاغر و خمیده، عصا بر دست می بینم ، باز هم  به طرفش پرواز می کنم. او با چشمان کم نورش، در یکی دو قدمی مرا می بیند،با زحمت کمر راست می کند، دست هایش را بالا می برد.من خم می شوم ، او را در آغوش می گیرم، به خودم می چسبانم ، لب‌ا‌‌م را بر پیشانی اش می فشارم.

روانش شاد! مادرم دیگر نیست، اگر بود حتما می گفت: خانم شما با این نره خر چکار کردید، که هنوز به طرف تان پرواز می کند.

22 خرداد 1387 ــ 11 زوئن 2008 . بروکسل

  نوشته شده در  Wed 25 Jun 2008ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همه سر بر گرداند!

ساکت ، دستم در دستش، روبرویش نشسته بودم .با ذوقی کودکانه ،گفت و گفت و گفت؛از اینکه چقدر مرا دوست دارد. وسپس گفت: توهم  بگو چقدر مرا دوست داری...؟!

هرچه اندیشیدم  تا با زیباترین واژها، با بزرگترین شماره ها ، بگویم چقدر دوستش دارم، نتوانستم. زیباترین ها در نظرم برای او زیبا نبودند ، بزرگترین شماره ها، کم. از ناتوانی ام غمگین، در چشمانش خیره شدم.

احساسم را در چشمانم خواند. با لبخندی زیبا، چشمانش برقی زد و نیم خیز شد و بوسه کوچکی بر لبم زد. همه، لحظه ای، سر برگرداندند.

 

۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ــ ۵ ژوئن ۲۰۰۸

  نوشته شده در  Thu 5 Jun 2008ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قلبم را ربود!

نیمه شب گذشته بود. در تخت خواب دراز کشیده بودم . سردم  بود، حوصله اینکه از جایم  بلند شوم پنجره را ببندم ، یا اینکه پتوی جلوی پایم را برویم بکشم، نداشتم . زانو در بغل مچاله شده ، فکر می کردم که  از این زندگی یک نواخت خسته شدم. صیح  سرکار بروم ، شب خسته برگردم. به این امید که آخر هفته شود، تا ظهر بخوابم. با دوستان بروم بگردم ،  حرفهای تکراری بزنم ، شب شعر بروم، شعرهای بی معنی و بی سر ته. اصلا از این زندگی خسته شدم. خوش به حال مرده ها. پیش خودم  چندین بارتکرار کردم که من مرده ام ، بله مرده ام و درون قبر سردی هستم. با این احساس داشت خوابم می برد، که دستی  پتوی دم پایم را آرام به رویم کشید. در آن خواب و بیداری خیال کردم که مادرم است، سرم را کج کردم ، تا لبان گرمش را بر پیشانی ام احساس کنم . ولی به یاد آوردم که مادرم سالها پیش مرده. چشمانم را نیمه باز کردم . دیدم کسی آرام  کشوهای میز تحریرم را باز می کند، آرام می بندد. دزد آمده!  خواستم فریاد کنم ،کسی در درونم مرا به سکوت و نظاره امر می کرد. من امرش اطاعت کردم . دیدم دزد  لپ تاپ و  ساعت و موبیال  مرا بر نداشت. رفت در جیب کت ام ، کیف پولم را برداشت ، باز کرد، مقداری معینی پول برداشت، کیف را سر جایش گذاشت. با احتیاط از پنجره خارج شد..


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Mon 2 Jun 2008ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تحسین می کرد !

دختر ، با لبی خندان، چهره‌ای غمگین ،در صحرا به رقص آمد. دست بالا می برد، پایین می آورد. پای می کوبید ،می‌نشست ، بر می‌خاست ، چشم بازو بسته وخمارمی کرد.  گاهی همچو گردبادی و گاه دگر، آرام چون شعله شمعی در نسیمی ملایم به دور خود می چرخید.

آه ، فراموش کردم ، آهنگی عاشقانه هم زمزمه می کرد. نمی‌دانم ، خواهان چه کسی بود؟ برای که آن همه عشوه و ناز می کرد؟

ملایان ! بر او غضب کردند. فرمان سنگسارش را دادند. خدا دختر را به آسمان برد. دختر برای فرشتگان رقصید و به رقص‌شان آورد. تنها خدا تماشاگر بود و تحسین می کرد.

  نوشته شده در  Wed 28 May 2008ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مامان جان

 

امروز ظهر فسنجان‌ درست‌ كردم‌ با بادام‌  به‌ جاي گردو، و به جای‌ رب‌ انار به‌ آن‌ خامه‌ زدم‌ ، مقداری شكر و زيره‌ و نعنا و كشمش‌ با گوشت‌ مرغ‌ بدون‌ چربي‌ و پوست‌، نيم‌ پز شده‌ به‌ آن‌ اضافه‌ كردم‌ و گذاشتم‌ با كمترين‌ حرارت‌ سه‌ ربع‌ ساعت‌ بپزد و قبل‌ از اينكه‌ بكشم‌ فلفل‌ درشت‌ آسياب‌ شده‌ به‌ آن‌ زدم‌، به‌ طوري‌ كه‌ ذره‌هاي‌ فلفل‌ زير دندان‌ مي‌آمد و تند شيرين‌ بود، به‌ جاي‌ ترش‌ شيرين‌، جاي‌ شما خالي‌، خوش‌مزه‌ شده‌ بود. مقداري‌ هم‌ براي‌ آقاي‌ جهان‌زاده‌ بردم‌، ايشان‌ خوردند و تعريف‌ كردند. البته‌ خواهيد گفت‌: اين‌ همه‌ چيز مي‌تواند باشد جز فسنجان‌. حق‌ با شماست‌، اسمش‌ را مي‌گذاريم‌ مامان‌ جان‌.

از کتاب "دوپای چوبی در دادگاه الهی" که امیدوارم به زودی چاپ شود.

  نوشته شده در  Tue 13 May 2008ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 «اسم‌ مستعار»

 لندن‌ بودم‌ براي‌ داستان‌ خواني‌ در ضمن‌ سري‌ هم‌ به‌ يكي‌ از مغازه‌هاي‌ ايراني‌ زدم‌، مي‌خواستم‌ مقداري‌ شيريني‌ و ترشي‌ و زرشك‌ بخرم‌ يا سماق‌. مشغول‌ سوا كردن‌ خيار بودم‌ كه‌ يكدفعه‌ يك‌ آقائي‌ با ريش‌ و پش‌ انبوه‌ و عينك‌ سياه‌ به‌ من‌ لحظه‌اي‌ خيره‌ شد، و گفت‌: اردوخاني‌ خودتي‌. گفتم‌: با اجازه‌ شما بله‌. قبل‌ از اينكه‌ بتونم‌ حركتي‌ بكنم‌ دست‌ انداخت‌ گردنم‌ و ماچ‌ و بوسه‌. من‌ در حاليكه‌ خشكم‌ زده‌ بود گفتم‌: معذرت‌ مي‌خوام‌ آقا شما رو به‌ جا نميارم‌.

ـ چطور به‌ جا نمياري‌؟ آ، د منو نمي‌شناسي‌؟.

 هر چي‌ به‌ مغز عليل‌ خودم‌ فشار آوردم‌ كسي‌ به‌ اسم‌ آ، د يادم‌ نيامد. گفتم‌: قربان‌ معذرت‌ مي‌خوام‌ من‌ واقعاً شما رو به‌ جا نميارم‌. سرش‌ رو آورد دم‌ گوشم‌ آهسته‌ گفت‌: رمضانقلي‌ خال‌ بنفش‌ سياه‌ باز. يكدفعه‌ دوزاريم‌ افتاد و دوباره‌ با هم‌ ماچ‌ بوسه‌ كرديم‌ من‌ معذرت‌ خواستم‌ از اينكه‌ همون‌ لحظه‌ اول‌ ايشان  


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Mon 12 May 2008ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چشمان من را می زد!

 

در خانه بانوان جوانی مهمان بودم؛چای آوردند؛گفتم: قاشق چای خوری می خواهم؛یکی از بانوان نیم خیز شد؛ بانویی دیگرکه هنوز ایستاده بود، به اوگفت : بنشین!؛رفت و قاشق چای خوری آورد.

چشمان دو بانو از شادی با مهری فرزندانه به  پدر به من برق می زد؛برق چشمانشان در قاشق چایخوری، چشمان من را می زد.

۱۹اردیبهشت ۱۳۸۷ ــ ۸ مه ۲۰۰۸ بروکسل

  نوشته شده در  Thu 8 May 2008ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روز معلم !

امروز مانند خیلی از روزهای دیگر با دلی غمگین به یاد معلم هایم افتادم. برایم اغلب پیش می آید که یاد این انسانها که با فقر می ساختند، ولی می خواستند ما را انسان هایی شرافتمند و در خدمت ملت برای یک فردای بهتر بسازند، بیافتم. برای من هر روز روز معلم است.

 

امروز یکی از خاطراتم از معلم دبستانیم به یادم آمد.

من شاگردی درس نخوان ، شیطان و لات ،کلاس پنجم، دبستان قریب، نزدیک دروازه دولاب بودم. معلم ما آقای بهبودی انسانی شریف و با ایمان بود. خواهرم هم معلم همان دبستان بود. وقتی دید معلم، مدیر و ناظم از دست من جانشان به لبشان رسیده، به اقای بهبودی گفت: این بچه را کمی تشویق کنید.

(کاشکی می توانستم این مرد( مردان و زنان)  بزرگ را ببینم و دستش را ببوسم. یک روز با چشمانی پر از اشک به من گفت: اگر تو یکی کمی، فقط یک خورده درس بخوانی شاگرد اول می شوی، ولی من ...! بگذریم)

 

آقای بهبودی بنا به خواهش خواهرم مرا چند روزی تشویق کرد، ولی من عوض شدنی نبودم. تا اینکه پس از چند روز خسته و عصبانی مرا پای تخته فراخواند. من سر به زیر در حالی که زیر چشمی کلاس را می پاییدم ، آقای بهبودی به بچه ها گفت : یک دست خوب برای جناب آقای ابوالفضل اردوخانی بزنید. بچه ها دست زدند. سپس گفت: حضرت اشرف خیلی خوش چس هستند، دم باد هم می نشینند. خیلی خوب درس می خوانند ، خواهر محترمشان می فرمایند تشویقش کنید. باز هم برای ایشان دست بزنید.رو به من کرد و گفت: حضرت اشرف بفرمایید سر جایتان ( ته کلاس )بنشینید! یادشان گرامی و روان شان شاد.

  نوشته شده در  Wed 7 May 2008ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نیرنگ دانشمندان اسراییلی !

نخست باید یکی از تجربیات خودم که ریشه تاریخی آن به پیشدادیان می رسد را بگویم ، و سپس به مطلب اصلی( نیرنگ دانشمندان اسراییلی) بپردازم.

 

عمو مظفرم در ده ما به مجردی که هوا رو به گرمی می رفت یک تکه فلز( اغلب نعل خرش که سابیده شده بود) در آبشخور مرغ ها می انداخت ، تا زنگ بزند. این زنگ سبب ریختن پرهای مرغها می شد، تا از گرما خفه نشوند. این اختراع ریشه تاریخی دارد که به زمان پیشدادیان بر می گردد. و نبوغ ما ایرانیان را می رساند.

 

یکی از دانشمندان اسراییلی با استفاده از همین تجربه تاریخی ما مرغهای پرورش داده که پر ندارند. در نتیجه در هوای گرم از گرما خفه نمی شوند. البته شما می توانید قیافه این مرغها را تصور که کنید که چقدر زشت هستند، ولی برای (خروس) عاشق و دیوانه مرغ زشت وجود ندارد. لیلی را باید از چشم مجنون دید. مرغ لخت را باید از چشم خروس. قوقولی قوقول.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Sun 4 May 2008ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 شرمی ز دیوانگی ندارم !

24 آوریل به دعوت دوست ارجمندم ناصر زراعتی به گوتنبرگ ( سوید) رفتم. شب هم در نشست فرهنگسرای اندیشه، هنر و ادبیات گوتنبرگ ، که با زحمت دوست ارجمند دیگرم  جواهری برپا شده بود برای عده ای از دوستان، برخی از داستان هایم را خواندم.
            ناصر زراعتی؛ مردی بزگ در کتابفروشی کوچک
 روز بعد در کتابخانه ناصر زراعتی بودم که ساختمانی توجهم را جلب کرد.

روبروی این کتابخانه کلیسای پروتستان بسیار زیبا و معروفی به نام اسکار فردریک ( بنا شده در سال 1893 به نام شاه اسکار فردریک دوم) که بر روی سخره ای قرار دارد، جسمم روانم به درون این      کلیسا کشیده می شد. به کلیسا رفتم، هیچ کس به جز من در آنجا نبود.  
                     نمای بیرونی کلیسای اسکار فردردیک دوم
ساعتی نشستم و گوشه کنار درو دیوار سقف کلیسا را تماشا کردم. یکباره احساس کردم محتاج بوسیدن انسانی به عنوان زیباترین ،کاملترین و بهترین نشان از خدا هستم.  دریغا که تنها بودم. از کلیسا خارج شدم . روبروی آن چشمم به دفتر و کتابخانه کلیسا افتاد. رفتم زنگ دفتر را زدم و گفتم می خواهم پدر روحانی را ببینم.

انتطار داشتم مردی بین سی تا هشتاد ، نود سال را ببینم. ولی خانم جوان زیبایی آمد و گفت: من پاستور( ترجمه می کنم پیش نماز، یا واعظ ، نمیدانم این ترجمه درست است یا نه) این کلیسا هستم.
                           من و واعظ کلیسا
 با خنده و کمی شرم گفتم من نامم اردوخانی است، ایرانی هستم ، نویسنده ام. نویسندگان خیال پرداز و دیوانه اند، در بروکسل زندگی می کنم. مسیحی هم نیستم، مسلمان زاده ام ،و آرزویم را برایش گفتم، و  افزودم ، اگر همسر شما، یا پدرتان ، یا هرکس دیگری بود ، این خواهش را از او می کردم. او هم گفت: هیچ اشکالی ندارد . با هم به درون کلیسا رفتیم. پیشانی اش را مقدسانه در مکانی مقدس بوسیدم. اگر بگویید دیوانه ای، شرمی ز دیوانگی ندارم.
  نوشته شده در  Tue 29 Apr 2008ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دخترک سرم  کلاه گذاشت !

کلاهم را سر دخترک گذاشتم و به او گفتم : اگر یک ماچ  بدی، دو تا ماچ به تو می دهم.

ماچم کرد. من هم با سایه لبانم بر دو گونه اش بوسه زدم.

سپس در چشمانم نگریست و گفت : حالا اگر تو یک ماچ به من بدهی من دو ماچ به تو می دهم. صوتش را جلوی صورتم آورد و من آنچنان کردم.

دخترک دو ماچ آبدار بر دو گونه ام زد و با لبخندی شیطانی کلاه را از سرش برداشت و سر من گذاشت.

دخترک سرم کلاه گذاشت !

  نوشته شده در  Sun 20 Apr 2008ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من از چنین خیالی ز خود شرم دارم !

من بدون وابستگی به هیچ فرقه ای اندیشه ام را آنچنان که برداشت می کنم، می گویم. ممکن است که اشتباه کنم ، ولی با این کار به شما امکان می دهم که اشتباه مرا تصحیح کنید.

 

مذهب عاشق ز مذهب ها جداست . عاشقان را مذهب و ملت خداست.

 

نخست اینکه من با هرکس که برخورد می کنم از هر مذهب و دین ، برای او به خاطر احترام به مقام و شرافت انسانیت، با تمام وجود احترام قایلم، و بدون انتظار دوستش دارم. و آرزو می کنم او هم چنین با من برخورد کند.

 

دیدگاه من به بهائیت.
بهائیت را من یک مذهب نمی دانم ، بلکه یک مرام سیاسی ایرانی با آشنایی نسبی از فرهنگ غرب ، تحت تاثیر انقلاب فرانسه  که در مقابل استبداد چند هزار ساله ایران ،به ویژه دوره قاجار با آرمان برابری زن و مرد ، عدالت اجتماعی برای همگان ، قانون های اجتماعی و انسانی برای ملت ایران، ظهور کرد.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Mon 14 Apr 2008ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از این عشق بازی، پشیمانیم !

واژه ها مانند میخ های پولادی می مانند .

واژه های زیبا گوینده احساس  عاشق است ، همراه با نگاهی پر از مهرو نوازشی، که پیش از عشق بازی ، در حال عشق بازی ، و پس از آن به کار می بریم ، تا ما را هر چه بیشتر جذب وجود معشوق کند.

 

میخ های پولادین هم با گذشت زمان ، زنگ زده و پوسیده می شوند. باید آن را جایگزین کرد.

واژه ها هم اینچنین اند. تکرارش رنگ می بازند. باید احساس را با واژه زیبای دیگری ، نگاه پر مهری دیگری، نوازش دیگری جایگزین کرد.

 

آن معشوق که عاشق نیست ، مجسمه ای سنگی است. عشق ورزیدن به سنگ خطاست.

آن زمان که با مجسمه سنگی ی عشق بازی می کنم، احساسی  نداریم ، تا با واژه ای زیبا آن را بیان کنیم ، نگاهمان بی تفاوت است و دستمان نمی رود تا نوازشی کنیم، واز این عشق بازی پشیمانیم.

۱۰ آوریل ۲۰۸۸ ــ ۲۲ فروردین ۱۳۸۷

  نوشته شده در  Thu 10 Apr 2008ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو !

 

خانم بزرگ ( مادر بزرگ پرستو) با شرمندگی گفت: آقای اردوخانی ، والله دیگه روم نمیشه تو چشم کسی نگاه کنم.

من ــ خانم متوجه نشدم  چرا روتون نمیشه؟

 

خانم بزرگ ــ مگه ندیدی این دختره ذلیل نشده، منِ پیرزن رو شب عروسیش به رقص واداشت.

من ــ خوب کاری کردین، آدم شب عروسی نوه اش نرقصه ، پس کی برقصه ؟

 

خانم بزرگ ــ این دختره تمام شب عروسیش  رقصید، همه رو به رقص واداشت ، حتی من و این بابا بزرگش که راه نمی تونه بره  و همیشه از کمر درد می ناله وعصا دستشه ، نمی دونم این کارها رو از کی ارث برده؟ این دختره وقتی یک وجب قدش بود ،به خدا قسم ، تازه راه افتاده بود ، با صدای هرچیزی کمرش را قر می داد ، با صدای تلمبه سر حوض و شر شر آب، با صدای گنجشکها و کلاغها ، دیگه چی بگم با صدای ماشین . اصلا شما تا حالا دیدین که کسی با صدای ماشین قر بده ، ما که ندیدیم و نه شنیدیم. به جون خودش قسم گربه رو هم به رقص وا داشت . دست حیوون بیچاره رو می گرفت و می رقصید. چند دفعه هم گربه چنگش زد، باز هم از رو نرفت، تا اینکه گربه عادت کرد . نمی دونم این رقاص بازی رو از کی به ارث برده؟ والا ما که تو خونه مون رقاص نداشتیم، حتما از مادر بزرگ خدا بیامرزش ، مادر شوهرم .

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Tue 8 Apr 2008ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خاک بر سری!

دیدم: مادرم عروسکش را چال کرد!

 

به یاد می آورم در آن لحظاتی که پدرم را به خاک می سپردند، مادرم با چشمانی  گریان ، و نگاهی پر از نفرت او را به درون گور بدرقه کرد. چند زن که ما نمی شناختیم ، بر سر و سینه می کوبیدند. چند مرد با تعجب به آنها نگاه می کردند.

 

اغلب مادرم سر صبحانه روز جمعه رو به همسرم  می کرد و می گفت: صبح جمعه جای اینکه یه خورده زودتر بلند شی سماور رو آتیش کنی صبحونه واسه شوهرت درست کنی خاک برسری می کنین و تا لنگ ظهر می خوابین. رو می کرد به من می گفت: یک جو غیرت تو مرد، بهتر از گنچ قارونه!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Thu 3 Apr 2008ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جوانی کجایی؟

بر گرفته از ماهنامه توفیق شماره مخصوص پائیز 1350

پیر مردی برای بازیافتن جوانی خود به دکتر مراجعه کرد. دکتر پس از معاینه  و مطالعات زیادبرای نسخه نوشت و اظمینان داد که با خوردن این اقلا بیست سال جوانتر شود.

پیر مرد برای پیچیدن نسخه به داروخانه رفت، ولی داروخانه چی به جای داروی جوانی ، اشتباهی یک شیشه مسهل خیلی قوی به او داد. پیر مرد هم همانجا  ، پشت داروخانه شیشه را تا ته سر کشد و به طرف منزل راه افتاد... در بین راه شکمش هم راه افتاد و در حال حرکت؛ دوسه دست کار کرد و خرابی بالا آورد.

پیر مرد به همان صورت وارد منزل شد، زنش که او را با این وضع دید، علت را پرسید. پیر مرد فاتحانه باد به غبغب انداخت گفت: دگتر دوائی به من داده که جوان شوم... ولی همانطور که می بینی دواش انقدر قوی بود که مرا به دوره شیر خوارگی بر گرداند !!

  نوشته شده در  Mon 17 Mar 2008ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دانشجویان دختر

در زمان رضا شاه، علاوه بر گروهی از جوانان تحصیل کرده ایران که برای تکمیل تحصیلات  به اوپا فرستاده  شدند و سپس منشا خدمت هایی در ایران گردیدند، 29 دی سال 1309  سه نفر از دختران ایرانی نیز به خرج دولت رهسپار اروپا گردیدند. این سه دختر عبارت بودند: از دختر آقایان سید محد علی فرزین، سید محمد نصر و عبدالحسین شیبانی. در مهر ماه همین سال خانم سارا حیدری به عنوان مامور اعزامی دولت ایران به خارج رفت. وی اولین زنی بود که ماموریت خارج از کشور یافت.

 

اولین زنی ایرانی  که در زمان رضا شاه از کشور فرانسه دیپلم پزشکی گرفت : خانم هما امامزاده بود که در سال 1314 با دیپلم دکترای پزشکی به ایران بازگشت. ناگفته نماند درزمستان سال 1354 اولین بانوی ایران از دانشکده الهیات و معارف اسلامی درجه دکترا گرفت ،خانم کامران مقدم است که در حال حاضر در دانشگاه تربیت معلم به آموزش مشغول است.

 

بر گرفته از نشریه وحید صاحب امتیاز و مدیر مسئول سیف الله وحیدنیا. فروردین 2535 ــ مه 1976

  نوشته شده در  Mon 17 Mar 2008ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چرا مردم ایران در انتخابات ریاست جمهوری به آقای محمود احمدی نژاد رای دادند؟

اول اینکه انتخابات دوره نهم مجلس برگزار شد. و نمایندگان انتخاب شدند. خبرگزاری های خارجی نوشتند: که  حوزه های رای گیری خالی بود. خبر گزاری های داخلی گزارش دادند که مرم با شوق زیاد رای دادند. من آدم ساده ای هستم و حرف دو طرف را باور می کنم.  به نطر من رای دادن یک امر خصوصی است . ومن  حق ندارم برای کسی وظیفه معین کنم که رای بدهد یا ندهد. من مانند میلونها از ایرانیان دیگر رای ندادم و با این کار خدمت یا خیانتی به نطر خودم نکردم. این دلخواه من بود.

 

یک  روز پس از انتخابات مجلس بلژیک ، با پسرم و چند تا از دوستانش در باره انتخابات حرف می زدم. ( رای در بلژیک اجباری است) یکی از آنها عکس یک زن  قد کوتاه و چاق زشتی را از جیبش در آورد و گفت: ما به این خانم رای دادیم، به این دلیل که امیدوار بودم انتخاب شود و ما هر روز او را در تلویزیون ببینیم بخندیم. هدفم از نوشتن این داستان این نیست که خدای ناکرده بگویم مردم به آقای محمد احمدی نژاد رای دادند ، برای اینکه او زشت است و مردم با دیدن چهره او هر روز در تلویزیون می خواستند بخندند.

 

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Fri 14 Mar 2008ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

او تویی ، تو

گفت : می روم ، می گویم ، همه جا فریاد می زنم ، وقتی بازو در بازوی او قدم می زنم ، با لبخندی به  لب ، سربلند می کنم ، می خواهم همه ما را ببینند.  

وقتی یک لیوان نوشیدنی جلویش می گذارم ، نگاهش می کنم، تا جرعه به جرعه  بنوشد. و من برای هر جرعه اش در دل نوش بگویم. تا قطره، قطره آن جذب وجودش شود.

 

گفت : می روم می گویم، همه جا فریاد می زنم، وقتی کنارش می خوابم، خودم را چون

پرنده ای کوچک در دامن صخره ای بلند، دور از دام هر صیادی می بینم. بی نهایت احساس آرامش می کنم. پشتم به اوست، تمام وجودم را  در آغوش می گیرد. خیال می کنم نوزادم. گذشته درناک و غمگینم را فراموش می کنم. از  آینده ترسی ندارم . اکنون،  زیبایی این لحظات را با تمام وجود حس می کنم وغرق لذت درآنم. وقتی خیال می کند که خواب رفته ام ، دستش را که دور من حلقه زده بود، برمی دارد . شاید هم دستش خواب رفته باشد، نمی دانم! پشتش را به من می کند، از من فاصله می گیرد، می خواهد بخوابد. نمی داند اگر هوشیار نیستم ، ولی بیدارم ،با لغزشی پشتم را به پشتش می چسبانم ، آرام به خواب می روم. آرزوی دیدن خوبترین خواب ها را ندارم.خوبتر از این  چیست؟


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Thu 13 Mar 2008ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دیگر اثری از آن زخم جز یک خاطره کودکانه در من نیست

 

ما با آنها همسایه بودیم. من با او همبازی و همکلاس بودم.او درسش خوب بود. من هم درسم خواب بود و هم  زورم زیاد بود و بی رحمانه می زدم  .علاوه بر همکلاسی هایم  زورم به دو سه کلاس بالاتری ها هم می رسید .  در محل و در مدرسه کسی جرات نداشت به او چپ نگاه کند. او رفیق من بود. آنها ثروتمند بودند، ما فقیر. تنها شکم مان با هفته ای دو سیرونیم گوشت سیر بود. آنها علاوه بر غذاهای گوناگون خانه شان همیشه پر از میوه های فصل بود. آنها کلفت داشتند. مادرم برای سیر کردن شکم من حقوق ناچیزی از بابت پدرم که کارگر کارخانه سیمان بود و در اثر تصادف در سر کار کشته شده بود می گرفت، برای این و آن از جمله برای آنها خیاطی می کرد. او اسباب بازی های جورواجور  و دو چرخه داشت. من خواب آن اسباب بازی ها را هم نمی دیدم. 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 12 Mar 2008ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به مناسبت هشتم مارس، روز جهانی زن 3 زرتشتی

 

جنبش آزدای خواهانه و گزینش زنان به مقام روحانیت در دین های کلیمی، مسیحی، زرتشتی و اسلام.

 

 «ای اهورا مزاد باشد که بتوانیم پادشاهی تو را برای همیشه به دست آوریم! ای داناترین موجودات در این دنیا و در آن دنیا، باشد که یک پادشاه خوب، مرد یا زن بتواند بر ما حکومت کند.»

در دنیایی که برابری در امور سیاسی در اغلب کشورها هنوز برقرار نشده است،امروزین بودن این بخش از گات ها که به زرتشت پیامبر نسبت داده شده است و تاریخ آن به 1500 سال قبل از میلاد باز می گردد،بسی شگفت آور است.

آیات دیگری نیز در همین راستا نوشته شده اند. آیا این بدان معنی است که از همان ابتدا در دین زرتشت،یعنی دینی که پیرو برابری بود،نقش ها و مقام ها بر اساس توان تقسیم شده بود و نه بر اساس جنسیت؟



ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 5 Mar 2008ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یک خبر خیلی مهم !

نشریات بلژیک امروز خبر دادند که پرفسور "ژان برژاد" استاد بیولوژی دانشگاه بروکسل با همکاری یک پرورش دهنده زنبور عسل توانسته اند زنبورهای عسلی به بزرگی یک گنجشک در آزمایشگاه به وجود بیاورند که هر کدام در روز قادر به تولید ، بیست تا سی گرم عسل باشند. چون این زنبورهای در آزمایشگاه تولید می شوند احتیاج به ملکه و نگهبانِ کندو ندارند.

الف ــ کندوهای این زنبورها به درازا و پهنای یک نیم در دو نیم ، و به بلندی سه متر است که در حرارت بیست هفت درجه سانتی گراد گرم می شوند ، و عسل از زیر کندو وارد مخزنی می شود.

ب ــ کندوها در محیطی سربسته (چهار طرف باز)با مساحتی صد در هشتاد متر در میان باغهای میوه نزدیک به جنگل و مزارع ساخته شده اند....


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Tue 4 Mar 2008ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


جنبش آزدای خواهانه و گزینش زنان به مقام روحانیت در دین های کلیمی، مسیحی، زرتشتی و اسلام.

 

مسیحی

 هنوز هم در مذهب کاتولیک در رتبه دادن به زنان در مقام روحانی خود داری می شود. در حالی که در سایر

مذهب های مسیحیت، مانند انگلیکان، لوتریان، گالونیست، یا سایر مذهب های ناشی ازاصلاح طلبی آزادی عمل و ابتکار بیشتری از خود نشان می دهند.

چندین عنصر در این امر دخالت دارند، که برخی مذهبی هستند، برخی دیگر اقتصادی و سیاسی. وجه مشخص مذاهب متجدد نبودن "دِیر" است، یعنی مکانی که در آن زنانی را که بر اثر فشار خانواده و جامعه، نافرمان و سرکش هستند،منزوی می کنند.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Sat 1 Mar 2008ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به مناسبت هشتم مارس، روز جهانی زن؛۱ کلیمی

جنبش آزدای خواهانه و گزینش زنان به مقام روحانیت در دین های کلیمی، مسیحی، زرتشتی و اسلام.


کلیمی
( یهودی)؛
جنبش آزدای خواهانه یهودیان که در آلمان سده نوزدهم به وجود آمده بود با یهودیت سنتی از جنبه برابری زن و مرد، در چهارچوب مذاهب دو گانگی داشت.

در انجیل تلمود و در شماری از نوشته های خاخام ها، برابری زنان در موقعیتی اجتماعی برابر با موقعیت کودکان  و صغیران در نظر گرفته شده است.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 27 Feb 2008ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ما ملت نابغه ای هستیم !

هر چند از خود تعریف کردن، شکر زیادی خوردن است ، ولی  وقتی می گویم ما نابغه هستیم ، یعنی من هم  بعلـــــه.

هیچ بقالی نگوید که ماست من ترش است. هیچ کوسه ای نگوید که من بی ریشم.  هیچ مادر زن ( یا مادر شوهری ) نگوید که من بد جنسم. هیچ خر نگوید که من بی پالانم ( نادانم ) باز نمونه اش خود من. هیچ رئیس نگوید که من بی لیاقتم،و...؛! من الکی علامت میذارم . اگر مناسب نیست عوض کنید .

اجازه بدهید( اجازه هم ندهید من کار خودم را می کنم و تولید های مخم را می نویسم.  از دید من تاریخ از زمان آگاهی من شروع می شود.( کاری به کار گذشتگان که خواب اند و ما بیدار نداریم) 

از زمانیکه ننه ام یک حرف و دو حرف به من آموخت.

از زمانیکه پدر بزرگوارم مرا کره خر و گوسا له صدا کرد.

از زمانیکه در کوچه خیابان با رکیک ترین حرفها با فرهنگ باستانی ام آشنا شدم. بدون اینکه معنی آنها را درک کنم . و در خانه آنها را تکرار کردم و کتک نوش جان فرمودم .


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Thu 14 Feb 2008ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 یک تحول بی سابقه

 

به خدا قسم هر کسی قابل تحوله. چرا جای دوری بریم. همین سلطنت طب ها که سالهای اول انقلاب قول می دادند که تا سه ماه دیگه رژیم رو سرنگون می کنن و قدرت رو به دست می گیرن! سه ماه شد ، شش ماه ، یکسال ، دوسال. حالا به آینده نامعلوم واگذار کردن ،شدن دمکرات دو آتشه و میگن شاه باید سلطنت کنه ، دولت حکومت. مشروطه شاهنشاهی ( آریا مهری )  می خوان. کاری نداریم که هفتاد و دو دسته ان و بعضی هاشون طرفدار رضا شاه سوم. بغضی هم معلوم نیست چه کسی رو میخوان پادشاه کنن. به من چه که در بیضه مالی از آمریکا برای گرفتن پول  با هم در رقابت اند  و همدگیر رو رسوا می کنن.

 

باز هم همین نزدیکی ها ! کمونیست هایی که به استالین و لنین و مارکس و مائو میگفتن زکی و اصلا قبول شون نداشتن ، کاسه داغ تر از آش بودن. عده ای شون توبه کردن و در انقلاب به مقامات بالا رسیدن و از اخوندها هم مومن تر شدن. عده ای هم جون خودشون رو به خاطر ایمان شون از دست دادن . عده ای شون هم اومدن اینجا از میتران و ویلی براند سوسیال دمکرات تر شدن .


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Tue 5 Feb 2008ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اما انگار برمایید؟!

در خاطرات یکی از نزدیکان یا شاگردان کمال الملک ( درست به یاد ندارم )  خواندم : روزی با کمال الملک در خیابان چراغ گاز راه می رفتم. کسانی که که از کنار ما رد می شدند به او سلام می کردند. کمال الملک هم با مهربانی و فروتنی پاسخ آن ها را می داد و اغلب در سلام گفتن پیشدستی می کرد. یکباره  کالسکه دوازده اسبه سفیر روسیه رد  شد.  سفیر روسیه با دیدن کمال الملک در جایش نمی خیز شد و به او ادای احترام کرد. ایشان با بی اعنتاعی و تکبر  و با لبخندی مصنوعی تنها سری تکان داد. من از دیدن این صحنه به کمال الملک گفتم : قربان، ایشان سفیر کبیر روسیه بودند که به شما ادای احترام کردند و شما به او با بی احترامی پاسخ دادید . ایشان  گفتند : این مرتیکه ما را تحقیر می کند. من هم خواستم او را تحقیر کنم . او از ما نیست، بر ماست.

 

مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی تعریف می کرد: کنار خیابان با چند نفر دیگر منتظر تاکسی بودم . ماشین های سورای نگه می داشتند و مردم  به ویژه دختران را سوار می کردند. هیچ کدام مایل به سوار کردن من نبودند. پس از مدت زیادی یک ماشین نگه داشت و سوارم کرد.  صد متر آن طرف تر مرا پیاده کرد. گفتم : چرا مرا از آن جا تا به اینجا کشاندی ؟ گفت: آخه اونجا سایه بود!

یکی از ملایان  می گفت : در زمان قدیم می گفتند : آخوند بد هم پیدا میشه : حالا می گویند : آخوند خوب هم پیدا میشه.

آقایانی که به نام خدا بر ما حکومت می کنید؛ دیروز روس ها و انگلیس ها و آمریکایی ها ما را تحقیر می کردند، امروز ملت ایران  خود را  تحقیر شده، شما احساس می کند. مردم هم در پاسخ با رکیک ترین هجوها شما را تحقیر می کنند. ما فریب خوردگان خیال می کردیم از مایید، اما انگار بر مایید؟!