
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |

در حدود پانزده سال پیش قوچعلی را تصادفا در مرکز شهر بروکسل دیدم . اولین چیزی که به من گفت : بیست روز پیش قاچاقچی مرا به این شهر آرود و رها کرد. در این مدت شب در گوشه ای از پارک می خوابم ،روزها هم سرگردانم ، و در دهمان چوپان بودم ، آمدم اینجا پناهنده سیاسی بشوم.
در همان برخورد اول متوجه جای چند زخم در صورت و بازوی او شدم. پرسیدم این جای زخمها چیست؟ گفت چند سال پیش از بالای درخت افتادم ، شاخه های درخت مرا زخمی کرد . گفتم لخت شو. با نگرانی لخت شد. دیدم جای یک شوختگی هم بر روی باسن ( که همان کان باشد، توضیح کان فارسی سره کون است ) دیده می شود. پرسیدم این چیست؟ گفت : بچه که بودم در جایم می شاشیدم ، مادرم کان مرا با سیخ داغ سوزاند .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|