تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 
                                                      گربه ارشاد شده

                

  نوشته شده در  Tue 30 Oct 2007ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در حدود پانزده سال  پیش قوچعلی را تصادفا در مرکز شهر بروکسل دیدم . اولین چیزی که به من گفت : بیست روز پیش قاچاقچی مرا به این شهر آرود و رها کرد. در این مدت شب در گوشه ای از پارک می خوابم ،روزها هم سرگردانم ، و در دهمان چوپان بودم ، آمدم اینجا پناهنده سیاسی بشوم.

 در همان برخورد اول متوجه جای چند زخم در صورت و بازوی او شدم. پرسیدم این جای زخمها چیست؟ گفت چند سال پیش از بالای درخت افتادم ، شاخه های درخت مرا زخمی کرد  .  گفتم لخت شو. با نگرانی لخت شد. دیدم جای یک شوختگی هم بر روی باسن ( که همان کان باشد، توضیح کان فارسی سره کون است ) دیده می شود. پرسیدم این چیست؟ گفت : بچه که بودم در جایم می شاشیدم ، مادرم کان مرا با سیخ داغ سوزاند .

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Fri 18 May 2007ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است