
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
من اسب بودم!
در محفلی از ایرانیان مقیم بلژیک ، همه از مال و مقام و ویلایی که در ایران داشتند، و خدماتی که به این ملت قدرنشناس کرده اند، و مشکلات شان در غرب حرف می زدند.
من گفتم : من خری خاکستری هستم، بی نام نشان، در کشوری غریب، نه خرهای سفید به من اعتنا می کنند، نه خرهای سیاه. هیچ کس از من نمی پرسد، ابولی خرت به چند؟ هیچ کس به فکر قشو کردن من نیست، خودم را به نبش دیوار ، یا تیر چراغ برق می مالم. خانهام قفسی میان قفس های دیگر است. نه خری به من عرعر می کند، و نه خری پاسخ عرعرهای مرا می دهد. دهنه و ابسار و پالان ندارم، آزادم. کارم قدم زدن بی هدف در خیابان هاست، سم ام ساییده شده، پشت ام خمیده، شکمام آویزان، استخوانِ کپل و شانه هایم بیرون زده، چهره ام استخوانی است، چشمانم گود رفته، لوچه ام آویزان، دندان هایم پوسیده، از دماغام آب می آید، نیم بدنم گر، نیم دیگر موهای زیادی در آورده، رگ های گردنم از زیر پوست نمایان است، خوراکم بخور و نمیر، اغلب حسرت است، هیچ ماچه خری به من نگاه نمی کند.
اما...!
باز هم در مورد انتخابات مجلس !
قسم میخورم ، طنزهای ما هیچ کدام بی معنی نیست. دیشب توی تختخواب باز هم داشتم به این انتخابات فکر می کردم، که به یاد این طنز افتادم. ( از بس که فکر کردم موهایم سرم ریخته! )
چند نفر از ایرانیان فضول می روند آفریقا پژوهش کنند. در جنگل های آفریقا بر می خورند به یک قبیله . اول از انها خوب با رقص و آواز و غذای میمون و سوسمار و مار پذیرایی می کنند. شب که می شود ، این هموطنان
می بینند که یک دیگ چوبی پنج هزار لیتری بر روی آتش گذاشته اند و در آن مقداری زیادی سبزیجات و حبوبات جنگلی ریخته اند. یکی از آنها از راهنما می پرسد: این دیگ به این بزرگی را برای چه بار گذاشتند؟ راهنما جواب می دهد : اینها آدم خورند و می خواهند شما را بپزند بخورند. آن شخص می گوید: خدایا پناه بر تو ، حالا که موقع آدم خوردن شد ، ما آدم شدیم.
زمانی سران کشورهایی مانند لیبی و فلسطین و همه کشورهای عرب و آفریقایی وآمریکای جنوبی و آسیائی برای مقدار کمی دلار به پا بوس ما می امدند . پول و پاسپورتمان در تمام دنیا ارزش داشت ، حالا که کشورمان محاصره اقتصادی شده، از همه طرف تهدید می شویم، خطر حمله آمریکا به ایران هنوز بر طرف نشده( امیدوارم بر طرف شود.) وبا هزار جور گرفتاری داخلی و خارجی دست به گریبان هستیم ، همین کشورها برای ما شاخ و شونه می کشند،موقع رای گیری که شد ، و دولت به حمایت مردم محتاج است، ما را آدم حساب می کند و با التماس، خواهش و تمنا می خواهد رای بدهیم ! خدایا پناه بر تو!
۲۵ اسفند ۱۳۷۶ ــ ۱۵ مارس ۲۰۰۸ بروکسل
ایرانی کاندوم ایرانی مصرف کن
خدا بیامرزِ اون کسی که به کوروش پیغام فرستاد تو بخواب که ما بیداریم و ایران را به دروازه تمدن می رسانیم. زنده نماند تا ببیند که به دروازه تمدن رسیدیم و آن را هم پشت سر گذاشته ایم و اکثر مردم میلیونرند. نان سنگک که یک تومان بود، سیصد تومان شده . قیمت خرید یک خانه متوسط آن زمان برابرِ با اجاره یک ماه یک اپارتمان فسقلی الان است. انقدر دانشگاه باز شده و دکتر و مهندس بیرون آمده که اکثر آنها بی کارند. در خیابان اگر داد بزنی آقای ( یا خانم ) مهندس صدی نود مردم روی بر می گردانند. آن قصر شاهنشاهی ، پیش ویلاهای کنونی یک کلبه روستائی شده. آخوندها دیگر خر سوار نمی شوند ، همه ماشین آخرین سیستم و ضد گلوله سوارند...
خدا بیامرز زنده نماند تا ببیند چقدر صنایع ما پیشرفت کرده . هواپیما جنگی می سازیم. موشک ساخته ایم. آنقدر پل و جاده ساختیم که حد نداره. به زودی هم ماهواره به آسمان می فرستیم...
نامه سر گشاده به اقای جرج دبلیو بوش رئیس جمهور محترم آمریکا و حومه
جناب حضرت آقای جرج * دبلیو بوش ( این دبلیو نبود، نمی شد؟) افزون بر شش سال از حمله تروریست های عربستان سعودی به نیویورک و واشنگتن و سپس اشغال افغانستان توسط ارتش شما و متحدین تان برای نابود کردن القاعده و ورهبرانش برای از بین بردن لانه تروریست ها می گذرد.
بیش از چهار سال است که شما عراق را تحت تصرف خود درآوردید. در این مدت بیش از سه هزار جوان آمریکائی در این جنگ کشته شدند. ( می دانم کشته شدن،مجروح شدن و آواره شدن میلیون ها عراقی و افغانی به یک ورتان است. البته یک ور ناخن پای چپ شما، هدف بی ادبی نبود)
آقای جرج * دبلیو بوش ( دبلیو نگذارم ممکنه بهش بر بخوره ) شما در افغانستان بیش از ده ها هزار سرباز با مدرن ترین ماشن های جنگی نتوانستید چند نفر افغانی پاکستانی و عرب پای برهنه را سرکوب کنید. شما در عراق با تجهیزات نظامی عظیم شامل بزرگترین ناوهای هواپیمابر و جنگنده-بمب افکن های بسیار مدرن و تانک و توپ و دویست هزار نفر خدمه کار آزموده نتوانستید از پس چند نفر بعثی بر بیائید، و دمکراسی که قول شرف داده بودید،ارمغان بیاورید را بر قرار کنید.
بز بزرگترین خدمتکار بشریت
پس از اینکه آقای احمدی نژاد مخالفین خودش را بزغاله خواند. عده زیادی این گفته ایشان را توهینی به خود دانستند. در صورتی که هدف آقای احمدی نژاد هیچ گونه توهینی نبوده، برعکس خواسته با این بیان به ایشان ارج نهد. آقای احمدی نژاد دانشمند بزرگی است که با ادبیات ایران و جهان و تاریخچه بز، بخوبی آشناست.
توجه کنید که در ادبیات ایران و جهان از بز و بزغاله همیشه به نیکوئی یاد شده است.
برای نمونه؛ بز به صحرا رود و بزغاله ...، بزو گرگ ...، منم بز بز قندی...، یکی بود یکی نبود، 5 تا بز نشسته بود...، و خیلی از داستان های دیگر...!
در تاریخ هم بشریت آمده هم آمده؛ وقتی نوح از طریق اداره هواشناسی آگاه شد که به زودی آب دنیا را فرا
اطلاعیه سازمان اراذل اوبا ش ایرانیان خارج از کشور
در اساسنامه این سازمان (که به زودی پس ویراستاری کوچکی به نظر هواداران خواهد رسید)، در یکی از بندهای اساسنامه قید شده که هوادارن باید از تمام روابط این سازمان با سازمان های دیگر آگاه باشند ، و بتوانند نظرات شان را بدون هیچ گونه ترس و نگرانی ابراز کنند.
بدین جهت به آگاهی شما می رسانیم که پس از تشکیل کنکره سراسری این سازمان و با شرکت تمام اعضا ، تصمیم گرفتیم برای جبران مشکل مالی از بنیاد هوور، وابسته به سیا آمریکا کمک بخواهیم. و ایمیل و نامه ای سفارشی بدین مضمون برایشان ارسال داشتیم:
جناب مستطاب عالیجناب حضرت رئیس ارجمند و گرامی آقای هوور، سازمان اراذل و اوباش ایرانیان خارج از کشور که همان بازماندگان اراذل اوباشی هستند که به کمک شما شتافتند و کودتای بیست هشت مرداد 1332 را به فرجام رساندند، پس از آگاهی از اینکه شما چندین میلیون دلار در اختیار مخالفین جمهوری اسلامی قرار داده اید ، می گوییم؛ ما جان بر کفان تشکیل دهنده این سازمان به کمک مالی شما سخت
اگهی تسلیت
با قلبی پر از اندوه خبر نا بهنگام انتشار گزارش جامعه ارزیابی اطلاعاتی آمریکا"NIE"درباره خودداری ایران از ادامه فعالیتهای نظامی هسته ای و پس از آن، در خواست مذاکره آمریکا با ایران را از خبرگذاری های صهیونیست و استعمالگر شنیدم .و همچنین در نشریات امپریالیسم خاک برسر خواندم.
بدین جهت به آن گروه ازهوطنانم که شدید تر از افراطیون آمریکائی طی سالها به تحریک دولت آمریکا برای حمله به ایران پرداخته، بوی کباب شنیده و نمی دانستند حتی خر هم داغ نمی کنند . آنها که خیال می کردند پس از بمباران ایران توسط نیروهای نظامی آمریکا و کشته شدن ملیونها انسان و خرابی های جبران ناپذیر برای صد ها سال، به مال مقامی خواهند رسید . هموطنانی که از هیچ گونه چاپلوسی و پای بوسی *بیضه مالی با دستمال های ابریشمی میراث اجدادشان،از دولت آمریکا به ویژه آقای جرج بوش خود داری نمی کردند،صمیمانه با تمام وجود تسلیت درز نموده( من هیچ وقت به عرض کسی نمی رسانم ) و امیدوارم به این اعمال خود ادامه داده، تا شاید به مال و مقامی در دستگاه های دولتی آمریکا برسند و در آینده فرزندان *بیضه پدر ایشان این راه را ادامه دهند.
همچنین از سایر هموطنانم در سراسر جهان خواهشمندم با درز تسلیت به ایشان، خودشان را در این غم بزرگ شریک بدانند.
از طرف سازمان اراذل و اوباش ایرانیان خارج از کشور . ابوالغضل اردوخانی
* تخم بی ادبی است . باید بیضه گفت . مانند بیضه مرغ . بیضه گیاهان ...
پاسخ به دوستان
دوستان مهربان ، از شما که از سراسر دنیا پس از آگاهی زادروزم 13 آذر 1320 ، به من شادباش گفتید ، بی نهایت سپاسگزارم. دوست ارجمندم ، دکتر محمد عاصمی که آشنائی بیشتری با من دارد ، و هیچوقت مهرش را از من دریغ نکرده ،این شعر را در باره من سروده است.
ای ابوالفضل اردوخانی
که خر خویش خوب می رانی
ادب مرد به ز دولت اوست
همه را پشم خویش می دانی
*گوذ را افتخار بخشی
کاتب وحی گوذ دارانی
بی وفائــــــی !
می خواستم چند روز به این مخم مرخصی بدهم ، ولی مخم به من مرخصی نمی دهد. انگار به مستراح مسجد شاه وصل است. با پوزش مسجد امام . آخ یادش به خیر مسجد شاه ، با آن مسترح اش . با یک قران یا ده شاهی یک آفتابه پر آب می دادند دست آدم . ( آدم یعنی من ) قهوه خانه قنبر، و نقالش . قهوه خانه آینه، سبزه میدان. یک روز دیدم تو سبزه میدان یک شانه فروش با اصرار می خواهد به یک فروند مرد شانه بفروشد. مرد عصبانی شد و کلاهش را از سر برداشت و گفت ، آخه مرد حسابی این سر کچل به شانه احتیاج ندارد. شانه فروش گفت: حالا که این طوره واسه خانمت یا یچه هات بخر. مرد از رو رفت و با خنده دو تا شانه خرید. راستی اگر مستراح مسجد شاه خاطراتش را می نوشت چقدر جالب بود. بگذریم : می خواستم از بی وفائی بنویسم !
در ادبیات ، یا بی ادبیات هیچ کجای دنیا به اندازه ما از بی وفائی یار ننوشته اند. حتی در آهنگ های آنها خیلی کم از بی وفائی گفته می شود.
بیانیه سازمان اراذل و اوباش خارج از کشور
افراد این سازمان با گاهی از تاریخ پر افتخار دوهزار و پانصد ساله ایران و پی بردن به این مسئله که بانوان کشور ما در هیچ جنایت، کشت و کشتار ، ستم به ملت ایران و سایر ملت ها سهمی نداشته ، و بار بزرگ خانواده و تربیت و نگهداری فرزندان بر عهده آنها بوده است. با این وجود بدترین ناسزاها و هتاکی ها به ایشان روا گشته است.
در یک نشست تاریخی با رای موافق همه اعضای سازمان اراذل و اوباش خارج از کشور" Iranian Gang Organization Out Of Iran"، تصمیم گرفته شد پس از این تاریخ فحش های مادر... خواهر ... زن ... ؛ را فراموش کرده . به جای آن ! پدر... برادر... پسر ... پسر عمو ... پسر، دائی و هفت جد مردانه شخص مورد خشم را دست کم به مدت دوهزار پانصد سال آینده به فحش بکشد.
یک تحول بزرگ در تاریخ ادبیات ایران
کشور ما را طی قرون گذشته ، کشور گل و بلبل می خواندند. و شاعران ما احساسات عاشقانه خود را از زبان گل و بلبل ، یا شمع و پروانه بیان می کردند. اگر با دید ماده گرائی ( ماده به معنی جنس ، ماتریال ، نه نرو ماده اشتباه نشود ) به آن بنگریم ، خواهیم دید پروانه از روی خریت در آتش شمع می سوزد و اشک شمع هم از گرمای شعله آتش است. و بلبل هم هیچگونه رابطه عاشقانه با گل ندارد ، بلکه بعضی از آنها شیره گل را دوست دارند. اکثر پرندگلن نر در موقع تمایل جفت گیری شلوغ می کنند . و گل هم اهل نازو غمزه و اطفار نیست . اینها ویژه آدمیان است. بگذریم ، تخیلات شاعرانه به تشبیه ماه با معشوق هم رسیده است. که اگر توجه کنید، ماه یک کره بی آب و علف وغیر مسکونی است، حالا چرا شاعر رخ یار را به ماه تشبیه می کند ، این خیال پردازی حق اوست. به هر حال کشور ما کشور گل و بلبل بود .تا روی کار آمدن آقای دکتر آحمدی نژاد. این دانشمند بزرگ و حقیقت بین،کشف کردند که مخالفان ایشان بزغاله هستند. با قول هائی که ایشان در دوران نامزدی ریاست جمهوری خود به مردم داده بودند؛ عدالت، ارزانی ، رفاه اجتماعی ، اشکار نمودن مافیای اقتصادی ، آزادی بیشتر و... ، و در نتیجه برعکس از آب درآمدن وعده ها، اکثر مردم ایران جزو مخالفان ایشان ، یعنی بزغاله هستند.(شعار جدیدــ ما همه بز و بزغاله توایم احمدی)
هیچ کار خدا بی دلیل نیست!
باور کنید خیلی وقتها آدم (آدم یعنی من) از کارهای خدا هیچ سر در نمی آورد. برای نمونه گذاشتن باد در حبوبات مانند نخود، لوبیا ، عدس و غیره. خوردن آنها سبب شرمندگی آدم می گردد . این همه انواع باد ، از نسیم گرفته تا طوفان ها وحشتناک خانمان بر انداز وجود دارد، چه احتیاجی به باد در شکم است . شما حساب کنید اگر این حبوبات به جای باد در شکم برق تولید می کردند، چقدر از مشکلات ما آسان می شد.
در این صورت دیگر به کارخانه برق احتیاج نداشتیم تا هوا را آلوده کند. مسئله نیروگاه اتمی نداشتیم ، تا آمریکا به این بهانه برای ما شاخ و شونه بکشد. بگذریم که بهانه دیگری پیدا می کرد. اتومبیل اتوبوس و قطار و هواپیما و کشتی ها ،با مصرف بنزین و تولید دود هوا را آلوده نمی کردند.
روز دختر را به تمام دختر بچه های دیروز ، دختران ، خواهر شوهران ، خواهر زنان ، عمه و خاله های امروز (همچنین فردا) مادران و مادر زنان و مادر شوهران ، مادر بزرگان فردا شادباش گفته . امیدوارم به دخالت در کار همدیگر ادامه داده و سبب جنگ و دعوا در خانواده ها گردند. امین
داروهایی که در دکان هیچ عطاری پیدا نمی شود
در بلژیک( مانند اغلب کشورها) پزشکانی متخصص در درمان گیاهی هستند ، که پس از معاینه بیمار نسخه گیاهی می دهند. وقتی این نسخه را به داروخانه هایی که داروی گیاهی هم دارند می برید، داروساز بنا بر مقداری که پزشک نوشته یکی از این گیاهان ، یا چند نوع گیاه را با هم مخلوط می کند و به شما می دهد، با وجود اینکه پزشک معالج شما مقدار مصرف روزانه را به شما گفته ، او هم روی قوطی ، یا شیشه دارو می نویسد. البته این داروها از طرف بیمه های اجتماعی پرداخت نمی شود. و من درباره خوبی و بدی آنها اظهار نظر نمی کنم. موضوعی که می خواهم یاد آوری کنم :این داروهای گیاهی در قوطی های مخصوص کنار هم مانند عطاری های قدیم در قفسه داروخانه کنار هم چیده شده . این را داشته باشید تا بروم سر موضوع اصلی!
چند روز پیش طنزی نوشتم به نام "آرامش قبل طوفان" که در آن اشاره به جدا شدن آقای سارکوزی رئیس جمهور فرانسه از همسرش کردم و عواقب خطرناک آن برای تمام کشورها شرح دادم.
خر ما از کرگی دم نداشت !
در تاریخ 8 اکتبر در مقاله مستند نوشتم ، چگونه با بدحجابی مبارزه کنیم؟!
نخست باید بدانیم بدحجابی چیست ؟
بد حجابی عبارت است از به نمایش گذاشتن قسمتی از بدن زن ، چه از زیر لباس با پوشیدن لباسهای تنگ ، یا بدون لباس، که البته هردوی انها سبب تحریک حس ششم! مردان می گردند. پس سوال پیش می اید چگونه می توان از تحریک این حس جلوگیری کرد؟
در این نوشته ثابت کردم که بهترین راه برای مبارزه با بدحجابی اخته کردن مردان است!
از آن تاریخ تا کنون مردان و زنان زیادی به وسیله رایانامه[ایمیل به پارسی] با من تماس گرفته ، و اظهار نظر کرده اند. اکثر مردان از پیشنهاد من استقبال شایان نموده اند ، چند نفر از ایشان معتقدند که با این عمل دست کم می توانیم با خیال راحت با خواهر و مادرمان در خیابان دوش به دوش یکدیگر راه برویم ، یا اگر دخترمان در وسائل نقلیه عمومی هوس کرد سرش را روی شانه ما بگذارد ما را به جرم خلاف شرع بودن
چگونه با بد حجابی مبارزه کنیم؟
مدت کوتاهی پس از انقلاب سال پنجاه و هفت ، بنا به قولی که انقلابیون پیش از آن داده بودند. تمام مشکلات ملت ایران بر طرف گردید. ارزانی جایگزین گرانی سابق شد! تورم وحشتاناک از بین رفت ! بهداشت همگانی گردید!صف بیماران جلوی بیمارستان ها از بین رفت! آموزش و پروش رایگان سبب سواد آموزی و پیشرفت فرهنگ جامعه گردید! تمام دهات ایران دارای راه اسفالت شدند! عده زیادی از مردم دارای خانه شخصی گردیدند! دیگر هیچ کس به انتقاد از حکومت زندانی نمی شود. و با زندانی های جنائی، انسانی بر خورد می شود! دیگر کسی بخاطر بی پولی تنی نفروخت!منشور حقوق بشر به بهترین نحو اجرا می گردد . بیکاری دیگر وجود ندارد! اعتیاد کلا ریشه کن گردید! بحران های خارجی جای خود را به گفتگوی تمدن ها داد! تنها مشکل بد حجابی مانده ، که حکومت با تمام نیروی های سر گوبگر خود با آن مبارزه می کند ، ولی با کمال تاسف هنوز در این جنگ تن به تن به پیروزی نرسیده است.
نخست باید بدائیم بد حجابی چیست ؟
پیشنهاد به روزنامه نگاران ایرانی
یکی از دلیل های مخالفت ایرانیان خارج از کشور با حکومت جمهوری اسلامی( از جمله من) ، درک نکردن نوشتار نشریه های داخل ایران است. و شاید ایرانیان درون کشور هم همین مشکل را داشته باشند!
بارها در این نشریه ها خواندم : دول غربی از آمریکا حمایت می کند. دول عرب بر سر مسئله فلسطین با هم اختلاف دارند . گردهمآئی دول آسیایی در پکن .دول عربی عدم حمایت خود را از تروریسم به دول غربی و شرقی اعلام کردند...
برای من مشکل است که بتوانم درک کنم که واژه "دول" مقصود جمع دولت است ، یا الت جنسی پسر. چنانجه هدف نویسنده جمع دولت است چه بهتر که " دولت ها " بنویسد و اگر آلت جنسی پسر است ، دودول!
باید در نظر گرفت ، برای ما که گاهی نوشته های نشریات ایران را برای دول غربی ترجمه می کنیم ، بد درک کردن سبب غلط ترجمه کردن می گردد. امیدوارم که نویسندگان ایرانی به این موضوع بیشتر توجه کنند!!!
مسافرت احمدی نژاد و اختلافات خانوادگی
رفتن احمدی نژاد به نیویورک و سخنرانی اش در سازمان ملل، پرسش و پاسخ در دانشگاه کلمبیا نیویورک سبب اختلافات خانوادگی بسیاری در ایران و خارج از کشور گردید. بنا به گزارش سازرمان تامین اجتماعی ، این مسافرت سبب مناقشه های بسیاری بین افراد خانواده های ایرانی شد. همین منبع اظهار نظر می کنند که در چند روز آینده تعداد درخوست جدائی بین همسران به دلیل این درگیری ها نسبت روزهای گذشته بسیار بالا خواهد رفت.
دیروز به دیدار حاج مصطفی که تازه از بیمارستان آمده بود رفتم . بواسیر ایشان که با موفقیت عمل شده بود، در حالی که زیر باسن اش تیوپی طبی قرار داشت ، با آه و ناله برخاست و پس از سلام و احوال پرسی سر جایش نشست. همسر ایشان معصومعه خانم با سینی چای آمد. بعد از تعارفات معمولی حرف به مسافرت احمدی نژآد کشید.
خبر؛ پناهنده شدن تعدای خر ایرانی به بلژیک
تعدای خر که از ایران فرار کرده بودند ، از راه ترکیه با هزار زخمت و دادن سواری زیاد به قاچاقچیان بالاخره به بلژیک رسیدند و تقاضای پناهندگی ارائه دادند. اداره مهاجرت بلژیک به علت آشنا نبودن با زبان آنها، از من برای ترجمه گفت و گوها دعوت کرد.
مرا برای دیدن این هموطنان همرا با کمیسری[از کمیساریای سازمان ملل] به طویله ای بردند.
خرها با دیدن من اشک شوق در چمشان شان جمع شد ، همه با هم آغاز به عرعر کردند.
کمیسر از من خواست تا به آنها بگویم ، یک به یک دلیل فرار خود از ایران را بگویند.
من خواست کمیسر را ترجمه کردم ، و از آنها خوستم تا به صف شوند ، و شرح حال خود را بگویند.
بعد از چند دقیقه بر عکس ایرانیان دو پا بدون شلوغی و جارو جنجال با احترام به یکدیگر پشت سرهم، قرار گرفتند.
آگهی
مردی هستم چهل ساله ، از فامیل اصیل ایرانی و با فرهنگ ایرانی . قد نسبتا بلند، وزن متوسط، دکتر در اقتصاد،بدون هر گونه اعتیاد، علاقه مند به ورزش ، موسیقی و نقاشی، شاغل در یک شرکت بزرگ با درآمد خوب ، دارای خانه شخصی و اتومبیل ، شیک پوش . دارای پای چپ شماره 43 ، مایل ام با مردی با همین مشخصات با پای راست آشنا شوم ، تا در صورت توافق بتوانیم با هم یک جفت کفش بخریم . علاقه مندان می توانند با من به وسیله ایمیل ... یا تلفن ... تماس بگیرند.
یکشنبه 22 فرودین 1378ــ 11 آوریل 1999ــ از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خرــ نوشته خودم
بند تنبان ــ ی
نمی دانم کدام هموطن با ذوق و با استعداد و با هوش ما برای اولین بار واژه بند تنبانی ( بی معنی ، بی پایه و اساس ، مزخرف ... ) را برای شعر به کار برد؟ و آیا به سابقه تاریخی آن آگاه بود یا نه ؟ من که فکر نمی کنم! به هر حال روانش شاد...!
به نظر من ریشه بند تنبان قبل از پیدایش تنبان ( شلوار ) است. روزی که عکاسی برای گرفتن عکس آدم و حوا به بهشت رفت ، و آز آنها خوآست تا کنار درخت سیب بایستند تا از ایشان عکسی بگیرد. آدم، فورا برگی از درخت انجیر کّند و جلوی فلان اش گرفت ، حوا هم در حالی که با یک دست اش مشغول چیدن سیب بود، سریع با دست دیگرش برگ انجیری کند و ناموس اش را پوشاند، و به این ترتیب اولین پایه بند تنبان گذاشته شد. تو گویی فلان آدم الماس کوه نور بود و ناموس حوا صندوق جواهرات سلطنتی انگلستان.[دولت فخیمه!] شعر:
خشت اول چون نهاد آدم کج / تا به آخر هم کند حوا لج . ( این لج بازی هنوز هم ادامه دارد!!!)
در اثر به پا کردن کفش تنگ ، جائی گشاد می شود !
سرورم را عادت چنان بود که هر وقت به حضور مبارک شان شرفیاب می شدم ، امر می فرمودند تا وجود شریف شان را برای گردش در باغ همراهی کنم.
بنده موقعیت را غنیمت می شمردم ، و سوالاتی می کردم ، و ایشان جواب می فرمودند.
یکی از روزها که در خدمت شان حضور داشتم، زانوی ادب بر زمین زدم، و دست مبارک شان را بوسیدم، و منتظر ماندم تا حضرت شان برای گردش در باغ امر به بر خاستن فرمایند، تا من هم مانند همیشه کفش مبارک شان را ببوسم و جلوی پای آن حضرت قرار دهم.
چون ساعتی بگذشت ، و امری از جانب ایشان صادر نشد! بنده به خودم اجازه جسارت دادم، و گفتم: سرورم نمی خواهید با گردش در باغ، گل و بلبل چمن را سرافراز فرمائید؟ فکر نمی کنید که بلبل در انتظار دیدار روی مبارک تان می میرد. گل پرپر می شود و چمن روی زرد می کند؟! زبانم لال، نکند بلبل بی موقع آواز خوانده است؟ یا گل با وسوسه باد برگی بر روی مبارکتان پرتاب کرده است؟ یا نکند چمن در خشک کردن شبنم سحرگاهی دقت کامل به عمل نیاورده، و پای ظریف آن جناب راکمی مرطوب کرده است؟ اگر چنین است

فراخوان برای همبستگی
در شهر اندروود ، در ایالت مینه سوتا، در غرب آمریکا خری در چاله ای که برای به دام انداختن او حفر کرده بودند افتاد. ما خران که طی هزاره ها پایمان دوبار در چاله ای نیافتاده بود، یکی از ما مغلوب تزویر آدمیا ن گشت . بر ما خران واجب است که به پشتیبانی هم نوع خود بپردازیم. برای خرها مرزها معنی ندارد . زبان ما یکی است ، اندیشه در سر نداریم جز خدمت، نمی توانیم این ننگ را بر خود بپذیریم، بدین جهت از شما خران می خواهم با امضا کردن این بیانه حمایت خویش را از این خر در چاله افتاده اعلام دارید. و چنانچه با نیرنگ در چاله یا چاهی افتاده ایم ، کوشش کنیم بار دگر گول نخوریم .
دبیر کل سازمان حمایت از خران . بروکسل مر کز اتحادیه اروپا . ابوالفضل اردوخانی
پیدایش تریاک ، وضحاک مادر دوش!
حسن بن جفنگ ، در تاریخ لوله هنگ ، از قول جعفر بن مشنگ می فرماید :مادر ضحاک هر چه خواستی ولد ( پسر) خویش از شیر بگیری نتوانستی ، و هر چه گفتی ممه اخه ، ولد را چاره نشد، و در سن بیست سالگی به پستان مادر چسبیده بودی ،و قال :امی ممه ، امی ممه!
مادر از روی استیصال گریان سر به بیابن نهاد، ولی ضحاک دامن مادر رها نکردی و فریاد برآوردی : امی ممه !!! مادر در ان حال زار به فرزند گفتی : رح ( برو گمشو ) ، و انا را راحت بگذار، و شروع به کشیدن موی و سینه چاک دادن کرد، که یکباره شیطان در لباس چوپان ظاهر گشتی و گفتی : یا ضعیفه تو را چه می شود؟ زن گفتا : بیست سال است که این " ابن حمار" ( کره خر) شیر مرا می خورد و هنوزهم ول کن نیست. جانم به لبم رسیده، نمی دانم چه کنم؟ شیطان دست در جیب کردی و مقداری تریاق( تریاک ) به زن دادی گفتی : تو این بر نوک پستان بمال ، و چون تلخ است ، فرزند دلبندت پس از یکی دو بار خوردن ممه از آن دست می کشد. زن پرسید این چیست ؟ شیطان جواب داد : این قهوه است و از برزیل میاید.
مرده عزیزه !
حسن آقا من را در خیابان دید، ولم نکرد. اصرار که بیا ناهار خونه ما! من هم از روی اجبار رفتم. در خانه عفت خانم همسر حسین آقا،بعد از سلام و احوالپرسی چایی آورد و بدون مقدمه گفت: شنیدی اصغر آقا با زن و دو تا دخترهاش و پسرش تو ایتالیا تصادف کردن مردند؟ چه مرد نازنینی ! خدا بیامرزتش. این آدم انقدر خوب بود که خدا بیامرزی نمی خواد. خدا یک راست می برتش تو بهشت.
حسین آقا: خوش به حالش با اون حوری های بهشتی. ( چشم غره عفت خانم ) توی این کشور غریب ، در خونه اش همیشه باز بود، هیچ کس نبود که بهش رو بندازه و نه بشنوه .هر وقت اوضاع مون خراب بود، می رفتیم پیش اون. از یک فرانک ، تا یک ملیون ، چک سفید امضا می کرد و می گفت : خودت هر چی میخوای بنویس. هیچ وقت این مرد دست خالی جایی نمی رفت.
کشف بزرگ حاج محسن !
حاج حسین تلفن کرد و گفت : حاج محسن، باجناقم اومده ، چون تعریف تون رو شنیده میخواد شما رو ببینه ، شام بیا پیش ما. شب رفتم خانه حاج حسین . بعد از تعارفات همیشگی و نوشیدن یک استکان چائی ، صدای سرفه از تو راهرو بلند شد و بعدش هم قیافه یک مرد مسن با پیژاما وصورت نشسته و ریش نتراشیده نشئه پیدا شد. حاج حسین باجناقش ، حاج محسن را معرفی کرد. حاج محسن بعد از خوردن یک استکان چائی پر رنگ رو به من کرد و گفت: این آقای اردوخانی که حشین جون خیلی تعریفش رو می کرد که نویسنده است پس شمائی؟ به قیافه ات نمیاد!
ــ حسین آقا لطف دارن...
ــ به هر حال ، غرژ از مژاحمت این بود که ، یک کشف بزرگ کردم ، میخوام شما بنویشی که تو تاریخ بمونه.
ــ چرا خودتون نمی نویسین؟
ــ من حوشله و وقت این کار را رو ندارم، بی کار که نیشتم !
شب که می خوابید دستتان را کچا می گذارید؟
قریبرز را بعد از چند سال خوشحال و خندان دیدم. پیر که نشده بود هیچ جوانتر هم به نظر می آمد. در ضمن ازدواج هم کرده بود. بعد از ماچ و بوسه و سلام احوال پرسی گفت : اگر یادت باشد ؛ من قبل از انقلاب از تنبلی برای اینکه هر روز اصلاح نکنم ریش بلند داشتم. تا اینکه انقلاب شد و ما هم به ظاهر انقلابی شدیم. یکی دوسال بعد یکی از رفقای شیر پاک خورده ما ، از من پرسید : راستی فرامرز شب که می خوابی ریش ات را زیر لحاف میگذاری یا روی لحاف؟ من که تا آن موقع به این موضوع فکر نکرده بودم و شبها راحت می خوابیدم، ولی از آن به بعد این مسئله برایم پیش آمد که شب موقع خوابیدن باید ریشم زیر لحاف باشد ، یا روی لحاف . با این فکر تا صبح نمی خوابیدم . نخوابیدن شب سبب خورد شدن اعصابم شد، پس از مدتی کلنجار رفتن با خودم، ریشم را از ته زدم . دیگر راحت می خوابیدم. تا اینکه همان نامرد یک روز از من پرسید : راستی فرامرز شب که می خوابی دست ات را کجا می گذاری؟ بالای سرت : روی شکمت ، کنارت، لای پایت. آقائی که شما باشید، این هم یک مشکل برایم شد تا نتوانم شب بخوابم . نمیدانستم دستم را کجا بگذارم. این را که نمی توانستم قطع کنم . برای خوابیدن قرص خواب آور می خوردم. تا اینکه یک شب خانه
انوشیروان دادگر ، و پیر مرد تریاکی
روزی انوشیروان دادگر، از مزعه ای می گذشت.دید مردی خیلی پیر سیخی در زمین فرو می برد، سوراخی ایجاد می کند، و دانه ای در آن میاندازد، و سوراخ را با خاک می پوشاند. سپس چرتی می زند، و دو باره این کار را تکرار می کند.
انوشیروان از پبر مرد پرسید چه می کنی؟ پیر مرد گفت : به تو چه مگه فژولی. انوشیروان پرسش خود را تکرار کرد، بازهم پاسخ قبلی را شنید. انوشیروان یک فصل کتک سیر به پیر مرد زد و ( دادگری را ببینید) باز هم پرسید : چه می کنی؟ پیر مردتلنگش در رفت و گفت: خوب اینو همون اول می پرشیدی، چرا می ژنی؟ دارم خشخاش می کارم که ازش تریاک بگیرم. ادامه داد:
داوری داد نمی بینمت / واز ستم آزاد نمی بینمت/ از ملکان قوت و یاری رسد؟ از تو به ما بین که چه خاری رسد
انوشیروان گفت: این شعر رو بگو ننه ات در آینده واسه سلطان سنجر بخونه، حالا بگو ببینم آنچه می کاری عمرت کفاف می دهدد تا محصول آن را درو کرده و بکشی؟ پیر مرد جواب داد: دیگران کاشتند ما کشیدیم ،
پیام شاد باش به آیة الله هاشمی بهرمانی"رفسنجانی"
اشعار بند تمبانی این نوشته مال من است / هر کس از من تقلید کند قطعا خر است
جناب آقای علی اکبر هاشمی نوقی بهرمانی"رفسنجانی" ؛ انتخاب شما را به ریاست مجلس خبرگان ایران شاد باش گفته ، و امیدوارم با برگزیده شدن آن جناب تمام مسائل ما در مدت کوتاهی بر طرف گردد! دیگر مردم بیگناه را به جرم اراذل بودن نگیرند، و اراذل حقیقی سبب مزاحمت مردم نگردند، دانشجویان در زندان نباشند ، گرانی مسکن و تورم مردم را به روز سیاه ننشاند ،بیکاری سبب سرگردانی جوانان نگردد، سیل جوانان به قیمت در بدری روانه کشورهای دیگر نگردند و در آخر رشوه خواری دیگر در هیچ یک از ادارات نباشد...شعر: ای نامه که می روی به سویش / از جانب من ببوس مویش ( ریشش )