تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 
مست می کنم!

سرِ خُمِ خاطره‌ها می گشایم،

جام به دستان را فرا می‌خوانم،

جام ها پر ز می، می کنم

 نوش، نوش ، نوش

 

من ساقی‌ام،

ولی، ز می  پرهیز می کنم

تنها ،ز چشمان مستِ، مستان،

مست می کنم.

 

  نوشته شده در  Fri 27 Jun 2008ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نرنجیدم!

 

میان دو آینه

صدها نقش خود دیدم.

شنیدم،

نقش ها در گوش هم نجوا می کردند،

ابله ، ابله ،ابله،

به نجوای نقش ها، خندیدم،

ز نجوایشان،

                  نرنجیدم.

از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" کم وبیش در ششصد صفحه امیدوارم برای اول هفته سپتامبر آماده شود. 

  نوشته شده در  Wed 14 May 2008ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حادثه

 

حاصل حادثه ای هستم،

 نه خود آفریده،

 حتی ،نه شاهد بوده،

حاصل ، شبی حوصله رفته،

دو نفر،

     به هم به هم چسبیدند.

 

از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" امیدوارم به زودی چاپ شود.

  نوشته شده در  Tue 13 May 2008ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خرد شده!

 

خرد شده، وقتی به خود آمد،

به زمان گذشته خود اندیشید،

خرده های خود را دید،

خرده های  پراکنده شده،

چندی واژه ها بر خرده ها محو شده،

 

خرد شده، وقتی به خود امد،

به خود اندیشید،

خرده های خویش کنار هم گذاشت،

آرام ، واژه ها را خواند،

از نو، خود را ساخت،

واژه ها را به داستان ها آورد.

 

خواندند وخندیدند و گریستند،

بر این خرد شده.

 

24 فروردین 1387 ــ 12 آوریل 2008 ــ بروکسل

  نوشته شده در  Sat 12 Apr 2008ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
این شعر را دوست فرزانه افغانی ام با الهام از داستان دالی دخترک برایم فرستاده. چون از خواندن آن بسیار لذت بردم، خواستم شما را هم در این لذت شریک کنم.

داستان دخترک با قصه و افسانه ها

درج رویای هواسم گشته آری بی بها 

تا زبان کودکان را آشنا گردیده ام

خوش جلایی داده ام بر قلب های با صفا

کاش هرگز این بزرگی ها بر این دنیا نبود

تاهمان کودک بدیم پر مهر و بی کین ودا

ای بزرگی بر تو لعنت ، کز تو ذلت یافتم

کودکی بس  خوش زمانی بود بی روی و ریا 

در بهار جشن فروردین به یاد کوکیم

زانکه دالی بازی بود است در انتها

داستان زیبایی بود اردوخانی کیف کردم. دوستت دارم ظریفی

  نوشته شده در  Tue 18 Mar 2008ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بر ستون بسته

در میان کتابهای و نوشته های قدیمی به دنبال مقاله ای می گشتم. که چشمم به نشریه " اندیشه و فرهنگ . شماره پائیز ــ زمستان 1372 " افتاد. بی اختیار ورق زدم .شعر " بر ستون بسته " از روان شاد نادر نادر پور ،با توضیحی به صورت زیر توجهم را جلب کرد. چون آن را زیبا یافتم خواستم خوانندگانم را هم بی نسیب نگذارم.

 

لطائف ادبی

نقل قول،نقد تفسیر از شاعران به صورت ، الهام از شاعران و اظهار آن از طریق شعرو یا توضیح و تکمیل از طرف شاعر دیگر، از لطائف ادبی به شمار می آیند ، که با وجود صنعت مشکل در کار شاعری، در آثار شعرای ایران کم و بیش پیداشده، نمایشگر قدرت شعرا و ادبیات ایران می باشد.

« بر ستون بسته » شعری از شاعر عالیقدر، آقای نادر نادر پور نمونه ایست بر این مقال و مثالی است بر مقدمه فوق الذکر ، که از این بیت سعدی الهام گرفته.

یکی  را عسس بر ستون بسته بود      هم شب پریشان و دل خسته بود *

 

بر ستون بسته: ( از مجموعه اشعار سرمه خورشید)

در آن شهر ویران از یاد رفته

 که ویران شد ازفتنه روزگاران،

شبی  «بر ستون بسته ای » دید « سعدی»   

که نامش نپرسید از رهگذاران


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Thu 13 Mar 2008ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گندیده است

دکان های نانوائی ی، دینی و عقیدتی

چندی صد ها ، بعضی ده ها

سال است که بسته شده

چندی با خاک یکسان

بعضی دیگر درش تخته شده

 

شگفت انگیز است، ما هنوز،

تکه پاره های خشک شده و کپک زده این نان  را

می دزدیم، با آن بر سر هم می کوبیم

 

گاهی به آن آب تجدد می زنیم

بااشتها می خوریم

خیال می کنیم نان تازه است

 

این نان خشک کپک زده

آب تجدد زده اش

گنیدیده است

۲ اسفند ۱۳۸۶ ــ ۲۱ فوریه ۲۰۰۸ 

  نوشته شده در  Thu 21 Feb 2008ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من یک قوطی حلبی خا لیم

جلوی پای کودکی بازیگوش

در کوچه ای سنگی و خاکی

 

پای به من می زند

به دیوارم می زند

خیال می کند توپم

گناهی ندارد

توپ ندارد

 

من درد می کشم

از صدای رعشه آور خود

زجر می کشم


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Sun 27 Jan 2008ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از خواب پریدم !

 

خواب دیدم، در بین جمعی!

در کلبه ای زنی ام

درو دیوار زنی

زمین و آسمان کلبه زنی

پنجره نی

 

همه نی می زنند

من هم نی ای برداشتم

در آن دمیدم

نوای خود شنیدم

هیچ شدم

از خواب پریدم

 

دی 1385 ــ ژانویه 2006 ــ از کتاب استکان لب پریده ، نوشته خودم

  نوشته شده در  Fri 18 Jan 2008ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ما تنها آواره نشدیم !

 

ده ها سعدی وحافظ

خیام و بوعلی و بسیاری دیگر

در هر بقالی و چقالی و کبابی

در این کشور و در آن کشور

در این شهر و آن شهر

در ده کوره های این دنیا

پناهنده و آواره شدند

در این انقلاب

          ما تنها آواره نشدیم !

  نوشته شده در  Sat 12 Jan 2008ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قدر گوهر ، گوهری

 

شمع را به خورشید هدیه می کنم

جرقه  به شعله آتش

شاخه گلی به گلستان

جرعه می به میخانه

قطره به دریا

سنگ ریزه به کوه

 

قدر زر ، زرگر شناسد

             قدر گوهر ، گوهری

 

و ، این به صدرالدین الهی. دوشنبه 17 دی 1386 ــ 7 ژانویه 2008

  نوشته شده در  Mon 7 Jan 2008ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 آه ای پزشک نازنینم

نمی دانم تو با من چه کردی  

تمام درد من را درمان نمودی

کمرم بود چون کمان رستم

تو با یک میله راستش نمودی

شکمِ چون خمره ام می داد عذابم

شکافتی و دوختی و صافش نمودی

دو بیضه بود چون ماست در کیسه

تو بالا بردی و جمع اش نمودی

آه ای پزشک نازنینم

ز بینی و چشم بود آبی سرازیر

تو با لیزر هر دو را خشکش نمودی

دو لوچه بود آویزان روی چانه

تو همچون دو قیطانش نمودی

دندان های سیاه و سبز و زرد را

تو چون مرمر، سپیدشان نمودی

تن و سر من بود چون سر تو گّر

تو با پمادی پر از مویش نمودی

دو زانو دو ارنجم بود کج و خم

نمی دانم  چگونه  راستش نمودی

فلانم که  دائم چرت می زد

تو ویاگرا مرا تجویز نمودی

چو گفتم وصف تو بهر دوستان

همه از من تقاضای نشان تو نمودی

آه ای پزشک نازنینم

نمی دانم با من چه کردی

سپاس از تو ،مرا جوان نمودی

13 دی 1386 ــ 3 ژانویه 2008

  نوشته شده در  Thu 3 Jan 2008ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اشک خونین من

 

کاشکی مجسمه ای ز فولاد بودم

              در میدان بزرگ شهر

تنها به من سنگ  می زدند

تنها مرا دار می زدند

مرا شکنجه می کردند و

                    شلاق ام می زدند

دشنام ام می دادند و

                   تهمت می زدند

 

تا روز و روزگاری که !

نه دستی می رفت برای سنگ زدن

نه طنابی بود برای دار زدن

نه شکنجه گری بود و

نه شلاقی برای زدن

نه دیگر دهانی باز می شد به دشنام و

                         تهمت زدن

 

آن زمان ، مرا آب می کردند

می دیدند ، در دل  من

                    اشک  خونین من.

 

با پوزش از دوستان ، این احساس رنجم می داد و نوشتم.

19 دسامبر 2007

  نوشته شده در  Wed 19 Dec 2007ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جای دگر دارد

 

در شگفت ام

 که در سر کوچک من

هستی جا دارد

 

کاخی و کلبه ای

یک اندازه جا دارند

قطره و دریائی ،

سنگ ریزه و کوهی سر به فلک کشیده ،

خورشید و شعله شمعی،

برگ گلی و بوستانی،

پروانه و عقابی،

غم و شادی،

یک اندازه جا دارند

 

شادم، که حسادت و تنفر

دیگر جائی ندارند

 

و ،  عشق

در دلم جای دگر دارد

 

در شگفت ام که سر کوچک من

این همه جا دارد

 

و ، عشق

در دلم ، جای دگر دارد

  نوشته شده در  Sat 8 Dec 2007ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من هم دیدم

 

خواب دیدم ، در کنج غاری

ابلیس را ، افسرده،

ترسان و لرزان،

زانوی غم در بغل گرفته

              نالالن و گریان دیدم.

گفتمش : ز چه می ترسی

ز چه می گریی؟

گفت: شرم دارم ز خدا

که در این دنیا

هزاران هزار آدمِ

حیله گرتر ز خود دیدم...!

از خواب برخاستم

هر آنچه که ابلیس گفته بود

                 من هم دیدم

  نوشته شده در  Sat 8 Dec 2007ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اینقدر کلاه

 

نمی دانم این کلاه

زندگی!

برای سر من گشاد است؟

یا سر من کوچک

کلاه فروش می گوید:

سر خالی  چه نیاز به کلاه

              دروغ هم نمی گوید

 

اما نمی دانم چرا

سر من می رود

             اینقدر کلاه!

 

  نوشته شده در  Mon 3 Dec 2007ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آنان دگر

 

آینه ای در برابر آینه دگر

هر یک بی خبر از حال آن دگر

 

من میان آن دو رفتم

هر یک مرا به درون خود کشید

صدها من در این و در آن دگر

نمی دانم کدامینم  من

میان اینان و

          آنان دگر.

 

مخم مرا راحت نمی گذارد. این درونش پیدا شد و من نوشتم.

  نوشته شده در  Sun 2 Dec 2007ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شاید من هم خیال می کنم !

 

اسب وحشی سر نوشت

به هر کجا که بخواهد مرا می برد

                       خیال می کند

 

افسارش در دستم،

 دهانه اش را محکم می کشم

                      خیال می کند دهانه و افسار ندارد

 

بر پشت اش ، استوار نشسته ام

 پای در رکاب، خروشان

به دشت و صحرا، به تپه و کوه

حتی به رودخانه ها ، می کشانم اش

                    خیال می کند لگام گسیخته!

 نمی داند لگام ش در دست من است

                    شاید من هم خیال می کنم ؟

 

با پوزس این امروز تو مخم آمد نوشتم .

  نوشته شده در  Tue 27 Nov 2007ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من از پرده ها بیزارم

آنها را پس می زنم

پاره می کنم

پنجره را باز می کنم

روانم را عریان می کنم

 

تا هسایه ها و رهگذاران ببینید

تمامی درونم را

که چگونه عاشقانه می نگرم

همسایه ها ، پرده ها را پس زنید

پنجره ها را باز کنید

رهگذران ، سر برگردانید

با لبخندی ، در دل بگوئید

دیوانه است، دیوانه!

 

من از پرده ها بیزارم

          حتی پرده های حریر                      

  نوشته شده در  Sun 25 Nov 2007ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به دخترم گفتم بیا بغلم! نخواست و نیامد

گفتم بنشین ، ننشست

به اتاقت برو ، نرفت

ساکت شو، فریاد زد

گفتم : اگر برادرت تورا زد!

فرار نکن ، گریه زاری نکن

                     تو هم بزن.

 دخترم به  آغوش آن کس می رود که خود می خواهد

آنجا می نشیند که دلخواه اوست

هر چه دل تنگش می خواهد می گوید

می داند، می تواند تو سری  بزند ، نمی زند

همنشین او می داند !

برای اینکه ، تو سری نخورد!

 دست به روی او دراز نمی کند

دخترم ، همچو  مادرش ، مادرم نیست

              دخترم ناموس مردی نیست

              کم ز هیچ مردی ندارد               

             ترس ز هیچ مردی ندارد.

 

  نوشته شده در  Fri 19 Oct 2007ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در درونم جنجال است

جمعی  در درونم

مستانه عربده می کشند

خنجرها زغلاف کشیده!

یکدیگر را نمی کُشند،

زخمی به خویش و یکدیگر می زنند،

 

سیلی بر رخ خویش ومشت به یکدیگر

چندی افتاده بر زمین

ایستادگان، دست افتادگان می گیرند

در آغوش می کشند.

بوسه بر رخ هم می زنند

 

نمی دانم در درونم چیست، کیست!

نمی دانم  کیستم.

  نوشته شده در  Thu 18 Oct 2007ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

... افزوده می شود

باران که می بارد

لکه های پنجره را می شوید

و باران که بند می اید

آفتاب می شود ، بر پنجره ی خشک

لکه های دیگری بر جای می مانند

 

اما غم ها چنین نیستند

هر غمی بر غمی دگر ، افزوده می شود

غم های گذشته رنگ می بازند

اما فراموش نمی شوند

همچو خطی بر خطی دگر

صفحه ای بر صفحه دیگر

بر دفتر خاطرات غمگین

                 افزوده می شوند.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 26 Sep 2007ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |