تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

گاهی پشیمانم

در بیمارستان "گاست هاس برگ ( در شهر لوون، در بلژیک) آرام از طبقه همکف از پله ها به طبقه بالا می رفتم . وقتی پایم به طبقه اول رسید، چشمانم در چشم مادر روحانی ای خیره شد. چشمان او در چشمان من. هردو به طرف همدیگر رفتیم. بدون کلامی یکدیگر را در آغوش گرفتیم و فشردیم و فشردیم . رهگذران سر بر گردانده با لبخندی که نشانه شگفتی شان بود ما را نگاه می کردند . آغوشی  که دهه های پیش ، آن زمان که من جوان بودم ، او (Monika) جوان تر. چه شبها که در آغوشم نبود و  در آغوش اش نبودم. این شانه ام  بسیار خاطره از سر او داشت. سال ها نگاهم به دنبال او در همه جا ، حتی جاهای غیر ممکن ، تنهائی در جنگل ، یا در کوهستان در کشورهای دیگر در بین جمعیتی نا آشنا به دنبال او می گشت و آرزوی دیدنش را می کرد. دستم به دنبال دست اش می گشت. دست اش را گرفتم. از پله ها پائین آمدیم. در کافه بیمارستان رو بروی هم با دو فنجان قهوه نشستیم. یک کمی چاق شده بود. یک کمی غبغب پیدا کرده بود . آه...، دستهایش هم کمی چاق شده بود. اما نگاه همان نگاه، چشم همان چشم. دستهایش از روی میز در دست گرفتم. آرام اشک می ریخت. چند بار عینک اش را برداشت و چشمانش را پاک کرد. چشمان من هم خالی از اشک نبود!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Mon 17 Dec 2007ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جای دوست و دشمن

  

از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها و سگ کُـرد. 19 دی 1370 – 9 ژانویه 1991

 

حمزه فرزند کوچک خانواده اش ، پسر حاج عزیزاله روز عید قدیر به دنیا آمده بود، برای همین هم حاج حمزه صدایش می کردند.

حاجی عزیزاله پدر حاج حمزه وضع مالیش خوب بود، یک خانه بزرگ در خیابان نایب السلطنه داشت با مقداری ملک و املاک که وقتی فوت کرد پسرهای دیگرش ، حسن و حسین وقتی اموال پدر را تقسیم کردند ، تنها یک دکان و خانه ای   که همه اش صد متر می شد، در کوچه دردار، نبش کوچه درختی به حاج حمزه رسید  که با مادر پیر زمین گیرش زندگی می کرد.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Fri 25 May 2007ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بی ادبی نشه ، بی رودرواسی حقیقت رو می گم . شایدم باور نکنید: اولین حرفی که تو کوچه یاد گرفتیم سه تا "ک " بود که برای همه کس و همه جا صرف می شد ، قبل از اینکه معنی اش رو بفهمیم .

 تا بچه بودیم باهاس مواطب پسمون بودیم ، وقتی بزرگ شدیم پیشمون بوال گردنمون شد

اولین اسباب بازی مون قوطی خالی کبریت بود که باهش ماشین دودی درست می کردیم. یک ذره نخ ، یک تکه چوب  

یک وجب سیم ، چند تا قلوه سنگ، یک طوقه دوچرخه آروزی خیلی از بچه ها بود که یک چوب بذارن پشتش و قلش بدن . سه چرخه که خیلی از بچه ها،اونم شاید خوابش رو می دیدن.

 نداشتن همه نبود ،ولی از اینکه می دیدیم بعضی ها اسباب بازی و دوچرخه دارن و باهاش بازی می کنن زجرمون می داد، یعنی میشه داشت.

خیلی از پدر مادرها امکانش رو داشتن واسه بچه هاشون بخرن ، ولی شعورش رو نداشتن که بچه به اسباب بازی احتیاج داره ،  فکر می کردن بچه باهاس فقط شکمش سیر باشه تا چشم و دلش ندوه.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 16 May 2007ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است