تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

سومین نامه از دوست دیوانه ام . با تمام وجود

دوست عزیزم درود بر تو: دیروز سنگ فرش های خیابان مرا دوش به دوش به خانه آوردند. از آنچه درو دیوار و درختان و... به  من گفتند می گذرم . روبروی خانه ام دیدم: دختر همسایه در باغچه خانه اشان با بچه گربه ای بازی می کند. بچه گربه او را چنگ می زند. دخترک همچنان با او بازی می کند، نوازش اش می کند. بچه گربه باز هم چنگ میزند، دخترک گناهش بخشیده او را عاشقانه در آغوش می گیرد و می بوسد و به صورت می چسباند.آیا من به اندازه بچه گربه ای نیستم که گناهم بخشوده  شود؟ ایا من به اندازه دخترکی هم نیستم تا گناه دیگران را ببخشیم؟ بیا تا گناه یکدیگر را ببخشیم و عاشقی از سر گیریم.

دوست عزیز : روزی که با ما بودی چه سخنها که نگفتیم در سکوت، با نگاه ، با اشاره ، با لبخند . بد نگفتیم ز کس. نفرت و دشمنی همه از سخن می آید. وقتی تو رفتی بی نهایت غمگین شدم. در نگاهش غم خالی بودن جای تو را دیدم. راستی از زمانیکه سخن نمی گویم، بهتر می شنوم، آوای دلم را ، ندای دل دیکران را. نابینایان بهتر می بیندد .  چشم بصیرت دارند . خاموشان گوش بصیرت.دوستم: بیا، باز هم بیا، مشتاق دیدارت هستم در سکوت. بگو بیایم ، با دل و جان میایم ، با دامنی از اشتیاق با تمام وجود. 20 اوت 2004

  نوشته شده در  Thu 12 Jul 2007ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوست مهر بانم : درود بر تو . امیدوارم از نامه های پشت سر هم من خسته نشده باشی.  دیواری کوتاه تر از دیوار تو ندیدم . خوشا لم که دیورات کوتاه است ، تا همچو منی دستم به تو برسد.

دیروز یکشنبه با چشمانی بسته در رخت خواب بیدار بودم . آهسته از کنارم برخاست، دقایقی بعد باز آمد. مرا بوسید تا با هم برای خوردن صبحانه برویم. با همان چشمان بسته دستش را گرفتم و به کنار خود کشیدم. تمام وجودش را نوزش کردم . احساس کردم هر ذره از وجودش دلی دارد و برای من درد دل می کند. سپس با همان چشمان بسته به او فهماندم که کاغذ و مداد بیاورد تا من در همان حال نقش او را بکشم. چنین کرد. کور کال کور مال بر روی صندلی نشاندم اش . آمدم لب تخت نشستم و شروع کردم به کشیدن نقش او. زیر چشمی دیدم که ملافه را به دور خود پیچیده. دقایقی طول کشید تا نقاشی من تمام شد. وقتی آن را با هم دیدیم از خنده غش کردیم و جدب وجود یکدیگر شدیم. سپس از من خواست که بنشینم او نقش مرا بکشد. چنین کردم . وقتی به نقش خود نگریستم ، تصویر خری را دیدم با ده ها جای لب. از خنده در هم شدیم، یکی شدیم . بوسه بارانم کرد.سر میز صبحانه چایی غمگین ازما گله کرد که سرد شدم. گفتم اش : غم مخور لبان ما داغ است. ۲۸ اوت ۲۰۰۴ ـــ سلام روسپیان

  نوشته شده در  Sun 1 Jul 2007ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نامه ای از دوست  دیوانه ام . درد دل در سکوت

دوست مهربانم درود بر تو. امیدوارم شاد و سلامت باشی . به گفته خودت به چرند نویسی ادامه بدهی. یک ماهی می شود که از بیمارستان روانی ، دیوانه خانه ، بیرون آمده ام با یک نامه امضا شده چند روان شناس و روانکاو که من سا لم هستم . کمتر کسی تصدیق سلامت عقل دارد.رئیس شرکتی که در آن کار می کنم خودش آمد و مرا به خانه برد. از روز بعد آغازبه کار کردم . میدانی که کار  من  برنامه ریزی کامپیوتر است . خیر سرم مهندس هستم.

نا امید و غمگین ، سر خرده ، اسیر، اسیر خود ،  دپرسیو ، با ترس و لرز، با حالی نزار شکسته به بیمازستان روانی رفتم . پس از مدتی ، آزاد ، آزاد از خود بدون ترس و نگرانی از بیمارستان بیرون آمدم . انسانی دیگر شدم . از سخن گفتن و شنیدن بیزار گشتم ، من آنچه می شنوم، و آنچه می خواهم می گویم در سکوت. اما همه موجودات با من سخن می گویند، من با آنها درد دل می کنم. دیوانه بودم . دیوانه دگر شدم. دیگر بر روی صندلی نمی نشینم ، صندلی مرا پدرانه روی زانوی خود می گیرد، گرمای و مهر این پدر را احساس می کنم، برایم داستان می خواند . من با شنیدن داستان هایش ز خود رها می شوم  . بهترین ، شجاع


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 27 Jun 2007ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چرا من این همه عروسک دارم؟

به شما چه که من تو خونه ام انقدر عروسک دارم ، چرا پشت سرم میگین : مرتیکه نره خر با زن وبچه خجالت نمی کشه عروسک بازی می کنه ، مرتب ترو خشک اشون می کنه ، مثل اینکه خل و دویوونه شده ، مگه صد دفعه بهتون نگفتم قضولی نکنین ، به کار من چکار دارین ، نکنه به این عروسکام حسودیتون میشه ؟ چرا از رو نمیرین ، مگه من تو کار شما دخالت می کنم ، مگه من یک سوال بی مورد از شما کردم ؟  حالا که اینقدر فضولین می گم:

 

 در شرکتی کار می کردم که در حدود ده نفر کارمند داشت. اغلب بعد از پایان کارمان به کافه ای که نزدیک شرکت می رفتیم، ودر ضمن نوشیدن  لیوانی با هم از جرینات سیاسی، یا وضع خانودگی ، ومسا ئل دیگر حرف می زدیم و شوخی می کردیم . گاهی هم روزهای تعطیل به خانه یکی از  همکارن می رفتیم.

یکی از همکاران ما به اسم "توماس " کمتر با ما حرف می زد ، وبا ما هیچ وقت جایی نمیامد، و می گفت من باید زود به خانه بروم ، کار دارم.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Fri 22 Jun 2007ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ما دیوانگاه سبب ننگ عاقلانیم و عاقلان سبب رنج ما

در پاریس یک گروه ایرانی نمایشنامه ای اجرا می کرد. من با چند نفر از دوستانم به دیدن این نمایشنامه رفتیم .این نمایشنامه که درسالنی که گنجایش  در حدود سیصد نفر داشت ، و تمام صندلی ها اشغال شده بود در دو پرده اجرا می شد، در عین حال خنده دار و غم انگیز بود.

بین دو پرده ما از سالن خارج شدیم و من با دوستانم به طرف باری که نوشیدنی می فروختند رفتیم ، که یکباره شنیدم خانمی با صدای امرانه گفت: اردوخانی ، اردوخانی  بیا اینجا . وقتی سر بر گرداندم زنی دیدم در حدود هقتاد سال، قدی نسبتا بلند، صورتی که معلوم بود که پوستش را کشیده اند،  بره زنانه به رنک کرم یک وره بر سر، موهای نقره ای چشمانی نافذ، توالت غلیظ، با پیراهن بلند سیاه یقه باز رکابی ، روی آن بلوز توری آستین بلند، که تنها دگمه وسط آن بسته بود، و در گردنش تعداد زیادی گرنبند،که روی سینه چروک خورده اش اقتاده بود، در دستش دستکش های توری و انگشترهای زیادی در انگشتان، و چندین دست بند به مچ دستش با ساعت ظریف زنانه تو جهم را جلب کرد. بعد از چند لحظه شک و تردید گفتم : خانم با من امری داشتید؟

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 20 Jun 2007ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است