تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

ما امروز نهار توسری خوردیم .  نمایشنامه  کوتاه !

 

مرد ـ  پشت میز تحریر در دفترش  نشسته.

زن ـ وارد می شود، رو به مرد می کند و می پرسد نهار چی میخوری؟

مرد ــ نمی دونم ، هر چیز  دلت میخواد!!

زن ــ نمی دونم هم شد حرف؟ بلکی من دلم کوفت و زهرمار بخواد، تو سری بخواد، تو هم می‌خوای؟!

مرد ـ خانم اگه دلت تو سری می خواد بیا جلو!

 

زن به کنار مرد می رود، سرش را خم می کند. مرد سر زن را نوازش می کند، آرام دست اش را به  گردن زن می برد، و سپس پشت او را می مالد.

 

زن ــ توسری هم اون توسری های بابای خدا بیامرزم، اینم شد تو سری؟!

مرد ضربه آرامی به باسن زن می زند.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Tue 15 Jul 2008ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است