
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
همه سر بر گرداند!
ساکت ، دستم در دستش، روبرویش نشسته بودم .با ذوقی کودکانه ،گفت و گفت و گفت؛از اینکه چقدر مرا دوست دارد. وسپس گفت: توهم بگو چقدر مرا دوست داری...؟!
هرچه اندیشیدم تا با زیباترین واژها، با بزرگترین شماره ها ، بگویم چقدر دوستش دارم، نتوانستم. زیباترین ها در نظرم برای او زیبا نبودند ، بزرگترین شماره ها، کم. از ناتوانی ام غمگین، در چشمانش خیره شدم.
احساسم را در چشمانم خواند. با لبخندی زیبا، چشمانش برقی زد و نیم خیز شد و بوسه کوچکی بر لبم زد. همه، لحظه ای، سر برگرداندند.
۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ــ ۵ ژوئن ۲۰۰۸
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|