
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
نرنجیدم!
میان دو آینه
صدها نقش خود دیدم.
شنیدم،
نقش ها در گوش هم نجوا می کردند،
ابله ، ابله ،ابله،
به نجوای نقش ها، خندیدم،
ز نجوایشان،
نرنجیدم.
از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" کم وبیش در ششصد صفحه امیدوارم برای اول هفته سپتامبر آماده شود.
حادثه
حاصل حادثه ای هستم،
نه خود آفریده،
حتی ،نه شاهد بوده،
حاصل ، شبی حوصله رفته،
دو نفر،
به هم به هم چسبیدند.
از کتاب " دو پای چوبی در دادگاه الهی" امیدوارم به زودی چاپ شود.
امروز ظهر فسنجان درست كردم با بادام به جاي گردو، و به جای رب انار به آن خامه زدم ، مقداری شكر و زيره و نعنا و كشمش با گوشت مرغ بدون چربي و پوست، نيم پز شده به آن اضافه كردم و گذاشتم با كمترين حرارت سه ربع ساعت بپزد و قبل از اينكه بكشم فلفل درشت آسياب شده به آن زدم، به طوري كه ذرههاي فلفل زير دندان ميآمد و تند شيرين بود، به جاي ترش شيرين، جاي شما خالي، خوشمزه شده بود. مقداري هم براي آقاي جهانزاده بردم، ايشان خوردند و تعريف كردند. البته خواهيد گفت: اين همه چيز ميتواند باشد جز فسنجان. حق با شماست، اسمش را ميگذاريم مامان جان.
از کتاب "دوپای چوبی در دادگاه الهی" که امیدوارم به زودی چاپ شود.
ـ چطور به جا نمياري؟ آ، د منو نميشناسي؟.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|