تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو !

 

خانم بزرگ ( مادر بزرگ پرستو) با شرمندگی گفت: آقای اردوخانی ، والله دیگه روم نمیشه تو چشم کسی نگاه کنم.

من ــ خانم متوجه نشدم  چرا روتون نمیشه؟

 

خانم بزرگ ــ مگه ندیدی این دختره ذلیل نشده، منِ پیرزن رو شب عروسیش به رقص واداشت.

من ــ خوب کاری کردین، آدم شب عروسی نوه اش نرقصه ، پس کی برقصه ؟

 

خانم بزرگ ــ این دختره تمام شب عروسیش  رقصید، همه رو به رقص واداشت ، حتی من و این بابا بزرگش که راه نمی تونه بره  و همیشه از کمر درد می ناله وعصا دستشه ، نمی دونم این کارها رو از کی ارث برده؟ این دختره وقتی یک وجب قدش بود ،به خدا قسم ، تازه راه افتاده بود ، با صدای هرچیزی کمرش را قر می داد ، با صدای تلمبه سر حوض و شر شر آب، با صدای گنجشکها و کلاغها ، دیگه چی بگم با صدای ماشین . اصلا شما تا حالا دیدین که کسی با صدای ماشین قر بده ، ما که ندیدیم و نه شنیدیم. به جون خودش قسم گربه رو هم به رقص وا داشت . دست حیوون بیچاره رو می گرفت و می رقصید. چند دفعه هم گربه چنگش زد، باز هم از رو نرفت، تا اینکه گربه عادت کرد . نمی دونم این رقاص بازی رو از کی به ارث برده؟ والا ما که تو خونه مون رقاص نداشتیم، حتما از مادر بزرگ خدا بیامرزش ، مادر شوهرم .

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Tue 8 Apr 2008ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خاک بر سری!

دیدم: مادرم عروسکش را چال کرد!

 

به یاد می آورم در آن لحظاتی که پدرم را به خاک می سپردند، مادرم با چشمانی  گریان ، و نگاهی پر از نفرت او را به درون گور بدرقه کرد. چند زن که ما نمی شناختیم ، بر سر و سینه می کوبیدند. چند مرد با تعجب به آنها نگاه می کردند.

 

اغلب مادرم سر صبحانه روز جمعه رو به همسرم  می کرد و می گفت: صبح جمعه جای اینکه یه خورده زودتر بلند شی سماور رو آتیش کنی صبحونه واسه شوهرت درست کنی خاک برسری می کنین و تا لنگ ظهر می خوابین. رو می کرد به من می گفت: یک جو غیرت تو مرد، بهتر از گنچ قارونه!


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Thu 3 Apr 2008ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پیش از اینکه به ملانصرالدین بپردازم، نمی دانم چرا به یاد این داستان که در حدود پانزده سال قبل برایم پیش آمده بود، افتادم.

 پیرمرد نقلی؛ یک روز با پیرمرد هموطنی باقدی نسبتا کوتاه، موهای سفید، ریشی تراشیده، کت و شلواری قهوای کم رنگ با کراوات ،لبانی خندان و عصایی در دست بر خورد کردم. ( پیرمرد نقلی) پس از سلام و احوالپرسی یکی از کتاب های مرا خواست. من هم به او دادم. او گفت چقدر تقدیم کنم؟ گفتم قابلی ندارد. گفت : نه آقای اردوخانی ، شما زحمت کشیدید نوشتید ، من برای قدردانی هم که شده باید قیمت آن را بپردازم. من گفتم : چون شما انسان دوست داشتنی و کتاب خوانی هستید و ارزش زحمت مرا می دانید، به شما هدیه می دهم. او باز هم اصرار کرد که می خواهد حتما قیمت آن را بپردازد. به شوخی گفتم: من این کتاب را به شما مجانی می دهم، شاید شما هم با من همین کار بکنید. پیرمرد در حالیکه ابرو در هم کشیده بود و با همان لبخند پولی بیشتر از آنچه باید می پرداخت به زور به من داد و خدا حافظی کرد و رفت.بعد شنیدم که به دوستانش گفته بود: خوب شد پول کتاب را دادم !

 

ملا نصرالدین را تنها ما از روی طنزهایش می شناسیم ، بدون اینکه بدانیم او که بود. و چه هدفی از نوشتن داشت .

 

جلیل محمد قلی زاده ــ میرزا جلیل، فرزند محمد قلی ، بنیان گدار روزنامه ملانصدالدین (1869 ــ1932 م)در شهر نخجوان و در دهی به نام نهرم به دنیا آمد. پدران وی اصلا ایرانی بودند؛ جدش حسینعلی بنا در اوایل قرن نوزدهم میلادی از شهر خوی به نخجوان رفته و در آنجا با دختری از همشهریان خود ازدواج کرده بود.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Thu 3 Apr 2008ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است