تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

مرده پرستی!

 

دخترکی بر مزار پدرِ ندیده، «تاریخ»،اشک می ریخت، گریه و زاری می کرد ،نوحه سر داده، یاد خاطرات پدر ، از دهان دیگران شنیده، زنده می کرد .

 

با تحقیرگفتم اش : مرده پرستی را ببین!

دخترک گفت : به کدام زنده، دل خوش کنم؟ به کدام آینده امیدوار باشم؟ کدام پدری دست مهر بر سر من کشیده؟

اگر به مرده هم دل خوش نکنم؛ اگر مرده را هم نپرستم، از نا امیدی خواهم مرد!
دستی بر سر دخترک کشیدم...

  نوشته شده در  Wed 5 Dec 2007ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زمانیکه از انسان بودن ننگ دارم !

 

به مناسبت نهمین سالگرد قتل محمد مختاری و محمد جعفر پوینده .

 

گاهی کلمات دردناک تر از ضربه های شلاق است. محمد مختاری می گفت: ما همیشه این بودیم ، انقلاب اسلامی چهره واقعی ما را نشان داد.

یکی از دوستان نزدیک محمد مختاری، می گفت: وقتی محمد در زندان اوین بود ، ومن به دیدنش می رفتم ، یکبار شنیدم که یکی از جلادان نزد همکارش گله می کرد و می گفت: به فلان کس بلیط و هزینه حج جایزه دادند و به من ندادند. در صورتیکه من بیشتر از او در اینجا زندانی شکنجه دادم.

 وقتی این دو جمله را کنار هم می گذارم و  خوب به آن می اندیشم ، خودم را زیر سنگ آسیاب زمان می بینم که میچرخد و می چرخد و مرا خرد می کند. درد، درد را  در تمام وجودم احساس می کنم . و از خود می پرسم من هم یکی از ما هایی[آنهایی] هستم که چهره واقعی اش رو نشده است؟

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Tue 4 Dec 2007ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پاسخ به دوستان

 

دوستان مهربان ، از شما که از سراسر دنیا پس از آگاهی زادروزم 13 آذر 1320 ، به من شادباش گفتید ، بی نهایت  سپاسگزارم. دوست ارجمندم ، دکتر محمد عاصمی که آشنائی  بیشتری با من دارد ، و هیچوقت مهرش را از من دریغ نکرده ،این شعر را در باره من سروده است.

 

ای ابوالفضل اردوخانی 

                 که خر خویش خوب می رانی

ادب مرد به ز دولت اوست

                  همه را پشم خویش می دانی

*گوذ را افتخار بخشی

                         کاتب وحی گوذ دارانی

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Tue 4 Dec 2007ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

توجه ، توجه

بخت بازآمد از آن در که یکی چون من درآمد...بامدادان روی من ندیدن در دولت بگشاید

 

یک سال دیگر هم بر عمر من افزوده شد. اگر  نمی شد ، یدون شک دنیا زیر و رو می شد .

روز سیزده آذر 1320 خورشیدی ، برابر با 4 دسامبر 1941 با به دنیا آمدنم، دنیا را نورانی کردم . بنا به گفته عمه بزرگوارم به نقل از فاطمه سلطان  قابله ، من ساعت پنج صبح  پا به عرصه هستی نهادم . در آن موقع نفت چراغ گرد سوز تمام شده بود، ولی با به دنیا آمدنم چنان  نوری جهان را فرا گرفت که خورشید  آن روز ندرخشید.  باز به گفته عمه بزرگوارم به نقل از فاطمه سلطان قابله؛ تا من به دنیا آمدم و قیافه قابله را  دیدم ، خندیدم و دست به چند تار موی که در رخ  او بود، بردم . چند باد محکم رها کردم ، که مادرم آین را  به فال نیک گرفت. و گفت: در آینده پسرم توپچی خواهم شد.

ولی پس از چند سال  چون دید اهل درس و مشق نیستم و همیشه به دنبال الواتی هستم ،تغیر عقیده داد و گفت: تو درس نمی خوانی سپور می شوی ، این مملکت به سپور هم احتیاج دارد. ولی نمی دانست که یک روزی کشور ما به قدری پیشرفت می کند که برای سپوری هم  دست کم باید فوق لیسانس داشت . دکترا در تمیزیات[بهداشت] گرفت . و تخصص در جماع و آداب طهارت و دعا.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Mon 3 Dec 2007ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اینقدر کلاه

 

نمی دانم این کلاه

زندگی!

برای سر من گشاد است؟

یا سر من کوچک

کلاه فروش می گوید:

سر خالی  چه نیاز به کلاه

              دروغ هم نمی گوید

 

اما نمی دانم چرا

سر من می رود

             اینقدر کلاه!

 

  نوشته شده در  Mon 3 Dec 2007ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آنان دگر

 

آینه ای در برابر آینه دگر

هر یک بی خبر از حال آن دگر

 

من میان آن دو رفتم

هر یک مرا به درون خود کشید

صدها من در این و در آن دگر

نمی دانم کدامینم  من

میان اینان و

          آنان دگر.

 

مخم مرا راحت نمی گذارد. این درونش پیدا شد و من نوشتم.

  نوشته شده در  Sun 2 Dec 2007ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بی وفائــــــی !

می خواستم چند روز به این مخم مرخصی بدهم ، ولی مخم به من مرخصی نمی دهد. انگار به مستراح مسجد شاه وصل است. با پوزش مسجد امام . آخ یادش به خیر مسجد شاه ، با آن مسترح اش . با یک قران یا ده شاهی یک آفتابه پر آب می دادند دست آدم . ( آدم یعنی من ) قهوه خانه قنبر، و نقالش . قهوه خانه آینه، سبزه میدان.  یک روز دیدم تو سبزه میدان یک شانه فروش با اصرار می خواهد به یک فروند مرد شانه بفروشد. مرد عصبانی شد و کلاهش را از سر برداشت و گفت ، آخه مرد حسابی این سر کچل به شانه احتیاج ندارد.  شانه فروش گفت: حالا که این طوره واسه خانمت یا یچه هات بخر. مرد از رو رفت و با خنده دو تا شانه خرید. راستی اگر مستراح مسجد شاه خاطراتش را می نوشت چقدر جالب بود. بگذریم : می خواستم از بی وفائی بنویسم !

در ادبیات ، یا بی ادبیات هیچ کجای دنیا به اندازه ما از بی وفائی یار ننوشته اند. حتی در آهنگ های آنها خیلی کم از بی وفائی گفته می شود.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Sat 1 Dec 2007ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است