
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
بیانیه سازمان اراذل و اوباش خارج از کشور
افراد این سازمان با گاهی از تاریخ پر افتخار دوهزار و پانصد ساله ایران و پی بردن به این مسئله که بانوان کشور ما در هیچ جنایت، کشت و کشتار ، ستم به ملت ایران و سایر ملت ها سهمی نداشته ، و بار بزرگ خانواده و تربیت و نگهداری فرزندان بر عهده آنها بوده است. با این وجود بدترین ناسزاها و هتاکی ها به ایشان روا گشته است.
در یک نشست تاریخی با رای موافق همه اعضای سازمان اراذل و اوباش خارج از کشور" Iranian Gang Organization Out Of Iran"، تصمیم گرفته شد پس از این تاریخ فحش های مادر... خواهر ... زن ... ؛ را فراموش کرده . به جای آن ! پدر... برادر... پسر ... پسر عمو ... پسر، دائی و هفت جد مردانه شخص مورد خشم را دست کم به مدت دوهزار پانصد سال آینده به فحش بکشد.
شاید من هم خیال می کنم !
اسب وحشی سر نوشت
به هر کجا که بخواهد مرا می برد
خیال می کند
افسارش در دستم،
دهانه اش را محکم می کشم
خیال می کند دهانه و افسار ندارد
بر پشت اش ، استوار نشسته ام
پای در رکاب، خروشان
به دشت و صحرا، به تپه و کوه
حتی به رودخانه ها ، می کشانم اش
خیال می کند لگام گسیخته!
نمی داند لگام ش در دست من است
شاید من هم خیال می کنم ؟
با پوزس این امروز تو مخم آمد نوشتم .
به فلاکت میوفته
مدت کوتاهی پیش در جمعی از جوانان ایرانی بودم. یکی از جوانان که اگر اشتباه نکنم سال پنجم پزشکی است، گفت: من اغلب به خانه دوستان همکلاس بلژیکی خودم رفته ام . و دلم می خواست یکبار آنها را به خانه خودمان دعوت کنم. این موضع را به مادرم گفتم. او گفت: اشکالی ندارد هر وقت خواستی آنها را دعوت کن . به من بگو چند نفر هستند،تا من چند نوع غذای ایرانی برای شما تهیه می کنم .
شنبه شبی با دوستانم در حدود ده نفر دختر و پسر قرار گذاشتم که به خانه ما بیایند. مادرم بنا به قولی که داده بود سه-چهار نوع غذا درست کرد،و بعد از سلام احوالپرسی کوتاهی ما را تنها گذاشت. در ضمن خواهرم که دو ـ سه سالی از من کوچکتر است هم بود.
آری ، اما
گل زیبائی در باغی دیدم. باغبان پیر را شادباش گفتم به خاطر زیبائی گلش . باغبان غمگین گفت: این گل دل در گروی باغبان جوانی دارد.
در پس دیوار باغ دیدم که پسر باغبان محو تماشای گل زیبای باغ همسایه است.
گل با عشوه و ناز می گوید: آری ، امَا.
24 اوت 2004 ــ کتاب سلام روسپیان ــ نوشته خودم
من از پرده ها بیزارم
آنها را پس می زنم
پاره می کنم
پنجره را باز می کنم
روانم را عریان می کنم
تا هسایه ها و رهگذاران ببینید
تمامی درونم را
که چگونه عاشقانه می نگرم
همسایه ها ، پرده ها را پس زنید
پنجره ها را باز کنید
رهگذران ، سر برگردانید
با لبخندی ، در دل بگوئید
دیوانه است، دیوانه!
من از پرده ها بیزارم
حتی پرده های حریر
هنوز هم عاشقانه می بوسم !
من و پیرمرد شصت ــ هفتاد ساله همسایه با هم دوستیم. گاهی پیش او می روم . شیشه ای شراب کهنه می آورد. یک گیلاس می نوشیم و گپی می زنیم ، از حرفهای روز، از خاطراتش.
یک روز که نزد او بودم . پس از نوشیدن جرعه ای شراب، گفت : زمانی که بیست سال داشتم ، عاشق زنی چهل ساله و بسیار زیبا شدم .به مدت یک سال هم این روابطه عاشقانه برقرار بود. سرنوشت خواست که او راه خودش را برود، من راه خودم. دوسه روز پیش دیدم اش . خیلی پیر و شکسته شده بود. صورت سفید و لاغر و پر از چروک. دست و پای لرزان. بر روی چشمهای زیبایش دوتا ذره بین. موهای طلائی اش نیمی ریخته ، نیم دیگر مانند برف سفید.
نشناختم اش ، او مرا شناخت و صدایم کرد. یک کمی فکر کردم و از صدایش او را شناختم . دو دستش را گرفتم و بوسیدم. گفت : همچو دست مادری می بوسی؟
گفتم : نه ! هنوز هم عاشقانه می بوسم، عاشقانه . از چشم مرد چند قطره اشک بر رخ اش سرازیر شد.
اول مهر 1371 ــ23 اکتبر 1992 ــ از کتاب گل فروشی پروین، هرگز بدون مادر زنم. نوشته خودم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|