
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
کاشکی من هم قورباغه بودم.
خسته ، روی تخت خوابم دراز کشیدم . نمی دانم چرا خواب با چشمان من قهر کرده،با خواب می جنگم. به داستان تازه ای که نوشته ام می اندیشم . داستان دریاچه زیبایی ،با قوهای سپید و نیلوفرهای آبی، اینجا و آنجا... در گوشه ای مرغ ماهی خوار ، پا در آب بی حرکت ایستاده تا یک ماهی شکار کند. ماهیگیری پیردر کنار دریاچه قلاب در آب انداخته و در انتطار صید ماهی است. از دست وز وز این پشه که می خواهد به من نیش بزند، کلافه شده ام. از جایم برخاستم تا او را بکشم . نمیدانم کجا ناپدید شد! دوباره به تخت خواب بازگشتم، باز وز وزش آغاز شد. چراغ را خاموش کردم و خود را زیر ملافه پنهان نمودم ،بلکه برود. نه ! حالا دور سرم پرواز می کند. خسته ام، خسته!
دوباره به داستانم می اندیشم. دریاچه تبدیل به مردابی شد پر از لجن ! ماهی ها مردند، جایشان را قورباغه ها گرفتند. قوها نمی دانم کجا رفتند. نیلوفرهای آبی تبدیل به خزه شدند و تمام مرداب را فرا گرفتند. آه از دست این پشه! ملافه را یک کمی بالا می کشم تا پاهایم لخت شوند و پشه مقداری از خون مرا بمکد، تا شاید برود و من هم بتوانم بخوابم .
خوشا به حال قورباغه ها که هم در آب می توانند زندگی کنند و هم در خشکی. گلوهای باد کرده قورباغه ها را در ذهن مجسم می کنم ، گویی کنار من خوابیده اند. صدای زننده اشان در گوشم می پیچد. آه از دست این پشه، خونم را مکیده ، پایم می سوزد ، باز هم دور سرم می چرخد و وز وز می کند!
خیلی از مردم این دنیا هم مانند قورباغه می مانند، با هر محیطی می سازند. این پشه دست بردار نیست. بر می خیزم .چراغ را روشن می کنم. به دنبال پشه می گردم ،. آه...نشسته است توی دفترچه داستان من ، در همان صفحه که من داستانم را نوشته ام . آهسته دستم را به زیر دفترچه می برم ، یکباره آن را می بندم. پس از لحظاتی دفترچه آرام را باز کرده و چند ورق می زنم . به داستانم می رسم. به آخرین جمله داستانم ، کاشکی من هم قورباغه بودم فراموش کرده بودم پایان داستانم نقطه بگذارم .جای نقطه پایان داستان یک لکه از خون خود دیدم. کاشکی من هم قورباغه بودم.
این نوشته واقعی است
امروز بعد از ظهر 17 مهر 1386 ــ 9 اکتبر 2007 در شهر leuven داشتم دنبال آدرسی می گشتم که یکباره از جوانی در حدود 25 سال که با تلفن همراه به زبان فارسی صحبت می کرد شنیدم ! گائیده شدیم تو این غربت . من که از روبروی او می امدم، بر گشتم و پشت سرش به راه افتادم . او در ادامه گفت :پدرم در اومد. اگه میدونستم گه می خوردم ، پام رو از اون کشور بیرون بذارم. حسین جون مادرت گول این مادر... ها رو نخور. هر چی پول داری ازت می گیرن میارن اینجا ولت می کنن. قاچاقچی بهم گفت من تو را می برم انگلیس ، اونجا دیگه من کاری با تو ندارم. من رو با چند نفر دیگه با هزار بدبختی توی استانبول،داخل یک کامیون لای صندوق های میوه چپوندن تا بروکسل . اینجا نزدیک ایستگاه قطار، راننده پیاده مون کرد و گفت : یه دقیقه وایسین من می رم زودی بر می گردم. رفت دیگه پیداش نشد. حسین خودت رو بدبخت نکن . تو رو قسمت میدم به خدا ، به پیر ، به پیغمبر کارو کاسبیت رو ول نکن بیا اینجا . خودت رو آواره نکن. الان سه سال اینجام نه یکی رو می شناسم ، نه زبونشون رو می دونم، دارم دیونه میشم... !
خواهش می کنم این داستان را برای دیگران باز گو کنید.
چگونه با بد حجابی مبارزه کنیم؟
مدت کوتاهی پس از انقلاب سال پنجاه و هفت ، بنا به قولی که انقلابیون پیش از آن داده بودند. تمام مشکلات ملت ایران بر طرف گردید. ارزانی جایگزین گرانی سابق شد! تورم وحشتاناک از بین رفت ! بهداشت همگانی گردید!صف بیماران جلوی بیمارستان ها از بین رفت! آموزش و پروش رایگان سبب سواد آموزی و پیشرفت فرهنگ جامعه گردید! تمام دهات ایران دارای راه اسفالت شدند! عده زیادی از مردم دارای خانه شخصی گردیدند! دیگر هیچ کس به انتقاد از حکومت زندانی نمی شود. و با زندانی های جنائی، انسانی بر خورد می شود! دیگر کسی بخاطر بی پولی تنی نفروخت!منشور حقوق بشر به بهترین نحو اجرا می گردد . بیکاری دیگر وجود ندارد! اعتیاد کلا ریشه کن گردید! بحران های خارجی جای خود را به گفتگوی تمدن ها داد! تنها مشکل بد حجابی مانده ، که حکومت با تمام نیروی های سر گوبگر خود با آن مبارزه می کند ، ولی با کمال تاسف هنوز در این جنگ تن به تن به پیروزی نرسیده است.
نخست باید بدائیم بد حجابی چیست ؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|