تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

آگهی

 

مردی هستم چهل ساله ، از فامیل اصیل ایرانی و با فرهنگ ایرانی . قد نسبتا بلند، وزن متوسط، دکتر در اقتصاد،بدون هر گونه اعتیاد، علاقه مند به ورزش ، موسیقی و نقاشی، شاغل در یک شرکت بزرگ با درآمد خوب ، دارای خانه شخصی  و اتومبیل ، شیک پوش . دارای پای چپ شماره 43 ، مایل ام با مردی با همین مشخصات با پای راست  آشنا شوم ، تا در صورت توافق بتوانیم با هم یک جفت کفش بخریم . علاقه مندان می توانند با من به وسیله ایمیل ... یا تلفن ... تماس بگیرند.

 

 یکشنبه 22 فرودین 1378ــ 11 آوریل 1999ــ از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خرــ نوشته خودم

  نوشته شده در  Fri 28 Sep 2007ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ایران مثل بهشته !

 

دوستم ، دکتر الف را سه -چهار روز پیش، بعد از مدت ها در خیابان دیدم. خیلی سرحال بود. بعد از سلام  و احوال پرسی ، رفتیم در کافه ای و نشستیم به صحبت کردن.

گفت : از انقلاب به این طرف ایران نرفته بودم. چند وقت پیش رفتم و دو ماهی موندم. جای تو خالی، خیلی خوش گذشت. بهترین جاست برای تعطیلات و خوش گذرونی. ایران مثل بهشته . دلار داشته باش می تونی رو سبیل آخوندها نقاره بزنی. دلار بده بهترین مشروب رو میارن دم خونه ات میدن. اصلا کاری که با دوسه هزار دلار میشه تو ایران کرد ، تو هیچ جای دنیا نمیشه کرد . یه دختره رو گیر آوردم، خیلی خوشگل ، سال دوم دانشگاه ، باباش هم استاد دانشگاه بود. صیغه اش کردم واسه یک  ماه ، با هزار دلار. البته دو روز هم زیادتر شد، ولی نجیب بود و هیچی نگفت. با هم رفتیم اغلب شهرهای ایران رو دیدیم، بهترین هتل ها رفتیم ، بهترین غذاها و مشروب ها رو خوردیم . میدونی این جوری خیالم راحت بود، محبور نبودم هر جا برم دنبال ... بگردم البته با خیلی کمترش هم می شد، ولی من عادت کردم انتلکتوئلش رو بکنم.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Thu 27 Sep 2007ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

... افزوده می شود

باران که می بارد

لکه های پنجره را می شوید

و باران که بند می اید

آفتاب می شود ، بر پنجره ی خشک

لکه های دیگری بر جای می مانند

 

اما غم ها چنین نیستند

هر غمی بر غمی دگر ، افزوده می شود

غم های گذشته رنگ می بازند

اما فراموش نمی شوند

همچو خطی بر خطی دگر

صفحه ای بر صفحه دیگر

بر دفتر خاطرات غمگین

                 افزوده می شوند.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 26 Sep 2007ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جدا از هم ،از دو راه دور آمدیم
بر سر دوراهی ای دگر رسیدیم

 

دست در دست هم

به یک راه قدم نهادیم

گاهی شاد و خندان

گاهی غمگین و گریان

به راه خود ادامه دادیم

 

 بر سر دوراهی ای دگر رسیدیم

هر یک به راه دیگری رفت!

 2007- سپتامبر -26 ــ بروکسل

  نوشته شده در  Wed 26 Sep 2007ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بند تنبان ــ ی

نمی دانم کدام هموطن با ذوق و با استعداد و با هوش ما برای اولین بار واژه بند تنبانی ( بی معنی ، بی پایه و اساس ، مزخرف ... ) را برای شعر به کار برد؟ و آیا به سابقه تاریخی آن آگاه بود یا نه ؟ من که فکر نمی کنم! به هر حال روانش شاد...!

به نظر من  ریشه بند تنبان قبل از پیدایش تنبان ( شلوار ) است. روزی که عکاسی برای گرفتن عکس آدم و حوا به بهشت رفت ، و آز آنها خوآست تا کنار درخت سیب بایستند تا از ایشان عکسی بگیرد. آدم، فورا برگی از درخت انجیر کّند و جلوی فلان اش گرفت ، حوا هم در حالی که با یک دست اش مشغول چیدن سیب بود، سریع با دست دیگرش برگ انجیری کند و ناموس اش را پوشاند، و به این ترتیب اولین پایه بند تنبان گذاشته شد. تو گویی فلان آدم الماس کوه نور بود و ناموس حوا صندوق جواهرات سلطنتی انگلستان.[دولت فخیمه!] شعر:

خشت اول چون نهاد آدم کج / تا به آخر هم کند حوا لج . ( این لج بازی هنوز هم ادامه دارد!!!)

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Tue 25 Sep 2007ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است