
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
میان من و من دیواری بود
دیوار غم
نه ! تنها نبودم...
غمم با من بود!
من و غمم سـالهاست همدیگر را می شناسیم
از زمان کودکی ام
از زمان اولین قطره اشکم
از زمانی که اشک را به نام اشک شناختم
میان من و من دیواری بود!
دیوار غم.
دست در کار تو
مانند آتش، آتشی خانمان سوز
که نیروی آتش را، به کار عشق گیرم
عشقی جانسوز، بسوزم و بسوزانم !
از ابلیس ، فرشته دگر
از من ، منی دگر ساخته ام
دست در کار تو...
4 دسامبر 1990 ــ فرهنگ بی فرهنگ ها ــ نوشته خودم
پیام شاد باش به آیة الله هاشمی بهرمانی"رفسنجانی"
اشعار بند تمبانی این نوشته مال من است / هر کس از من تقلید کند قطعا خر است
جناب آقای علی اکبر هاشمی نوقی بهرمانی"رفسنجانی" ؛ انتخاب شما را به ریاست مجلس خبرگان ایران شاد باش گفته ، و امیدوارم با برگزیده شدن آن جناب تمام مسائل ما در مدت کوتاهی بر طرف گردد! دیگر مردم بیگناه را به جرم اراذل بودن نگیرند، و اراذل حقیقی سبب مزاحمت مردم نگردند، دانشجویان در زندان نباشند ، گرانی مسکن و تورم مردم را به روز سیاه ننشاند ،بیکاری سبب سرگردانی جوانان نگردد، سیل جوانان به قیمت در بدری روانه کشورهای دیگر نگردند و در آخر رشوه خواری دیگر در هیچ یک از ادارات نباشد...شعر: ای نامه که می روی به سویش / از جانب من ببوس مویش ( ریشش )
گربه وقتی تریاکی بشه...
بعد از سالها به ایران رفتم. یک ماهی به دید و بازدید فک و فامیل گذشت. یکباره یاد دوست قدیمی ام "محسن" افتادم.
به خاطرم آمد وقتی از ایران می رفتم مهندس ساختمان شده بود ، و پس از دو- سه سالی در یک شرکت کار کردن برای خودش کار می کرد. آنطور که شنیده بودم ، اوضاع مالیش خوب شده ، با دختر تصیل کرده و زیبایی هم ازدواج کرده بود.
با زحمت فراوان نشانی اش را پیدا کردم و در یکی از کوچه های جنوب شهر به دیدارش رفتم، دیدم که در اتاقی کثیف مشغول تریاک کشیدن است. وقتی وارد شدم ، سلام کردم. در حالیکه داشت وافورش را مهر می کرد، و نفس ا ش در سینه حبس بود به من نگاه کرد. بعد از لحظاتی طولانی با یک پف عمیق دود را از سینه اش بیرون داد و گفت : علیک شلام ، شرکار رو به جا نمی آرم، فرمایشی داشتید ؟
ــ محسن خودتی ؟
ــ نه خیر همشیرشه! پس کی میخوای باشه .
آگهی مزایده؛ طرح ترور
در سال 1377 نام من هم در لیست ترور مخالفان جمهوری اسلامی آمده بود. راستش را بگویم ، چند روزی خودم را گرفتم و به خویش گفتم من هم آدمی شدم که جمهروی اسلامی خیال ترورم را دارد. ولی خیلی زود این خیال باطل از سرم پرید و فهمیدم که حکومت مرا داخل آدم حساب نمی کند که بخواهد ترورم کند!
چندی از آشنایان فعال«خیر سرشان که در تنهایی چند ناسزا حواله حکومت کرده بودند» به من حسادت ورزیده که ما این همه با رژیم مبارزه کردیم و می کنیم ، نام مان در لیست نیست، حالا نام این«این یعنی من» آمده است! خداوندا پناه بر تو. ما حسادت برای همه چیز دیده بودیم جز این یکی، حسادت برای اینکه می خواهند کسی را بکشند، چرا مرا نه؟!!! در جواب این عده من در هفته نامه نیمروز چاپ لندن ، شماره 531 جمعه 2 بهمن 1377 نوشتم:
آگهی مزایده
کار رو باید به دست کاردون سپرد!
آدم ( یعنی مرد) وقتی پیر میشه ، همه چیزش میره بالا جز یک چیزش. قندش بالا میره . چربی خونش بالا میره. فشار خونش بالا میره. نمکش بالا میره ، تنها یک چیزش بالا نمیره. این حرف رو به یکی از رفقای خوبم زدم. گفت: آدم باید کار رو به دست کاردون بسپره. پرسیدم : کاردون سراغ داری ؟ گفت : آره خواهر زنم. گفتم: از کجا می دونی ؟ گفت : آخه خواهر زنمه و هر دو هم از یک پدر مادر ، تازه قیافه اش داد می زنه.
حرفش درست بود، ولی یک ماشین کهنه رو هم که ببری پیش بزرگترین کاردون دنیا، بهش خوب می رسه ، تعمیرش می کنه، ولی بهت میگه: میدونی چیه ؟ هر روز ازش استفاده نکن ، خیلی هم باهاش یواش برو. آخه من یک شورلت کهنه ایمپالا داشتم!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|