تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

یک پرسش بدون پاسخ

 

اگر  ابزار کار فلسفه را عقل و خدا را عقل کل ، یا عقل اول بدانیم. و عقل را اندیشه بدون وابستگی فرض کنیم. اگر قبول کنیم که عقلی که تغیر و تحول پیدا نکند مرده است، در این صورت اگر ما چنان بیاندیشیم که هزاران سال پیش خدا گفته. پس خدا را نکشته ایم؟  این یک پرسش بدون پاسخ است.

  نوشته شده در  Sun 12 Aug 2007ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در آنجاست

همانند کولی دوره گردی، که خانه به دوش است، جهان خانه اوست و خانه ای ندارد. گاهی مرغی می دزدد. من ندیدم ، گاهی فال می گیرد ، خودم دیدم ، به هر کجا که میرود ، با زبان آن ملت سخن می گوید، اما در دلش به زبان اجدادیش می اندیشد. خاطره آن سر زمینی که به دنیا آمده هر گز فراموش نمی کند و این خاطره را با غمی همراه خود  دارد! جهان خانه من است و خانه ای ندارم. گاهی یکی از این سنت، گاهی از آن رسم می دزدم. فال نمی گیرم ، چه فالی؟ سرنوشت مرا به آنجا می کشد که خود می خواهد. به این زبان و آن زبان سخن می گویم ، اما در وجودم به زبان مادریم می اندیشم و خواب می بینم. خاطره سر زمینی که در آن به دنیا آمده ام ، هر گز فراموشش نمی کنم. با افسردگی بار سنگین اش را به دوش می کشم . نوروزم همان نوروز گذشتگانم است، خوراکم به همچنین . درو دیوار خانه ام ، با اشیاء سر زمینم تزئین شده است. هنوز هم در باره آن سر زمین می نویسم !هر چند این سر زمین مرا با آغوش باز پذیرفته، اما روحم در آنجاست. ۱۹ امردا ۱۳۷۶- ۱۰ اوت ۲۰۰۷

  نوشته شده در  Fri 10 Aug 2007ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کشتم با جفتش

حاج اصغر در بازار، حجره فرش فروشی داشت. حالا دو- سه سالی می شد که در خانه زمین گیر شده بود. پسرش و دامادش حجره رو اداره می کردند. اواسط بهار، یک روز جمعه عصر، حاج اصغر روی تختش کنار پنجره دراز کشیده بود و درخت انار کنار حوض را تماشا می کرد. یادش آمد که به او گفته بودند: این درخت را تو وقتی به دنیا آمدی پدرت کاشت . برای این بود که با این درخت احساس برادری می کرد و دوستش داشت، و به همه این موضوع را گفته بود.

حاج اصغر در دلش گفت: برادر پیرم، من و تو نود و چند سالی داریم. من همین روزها از این دنیا میروم، عمر تو طولانی باشه. راستی برادرم ، من از بچگی ام از تو خیلی بالا رفتم ، از اون انارهای کوچکت چپق ساختم، با زحمت خودش روی تخت یک کمی بالا کشید ودست برد توی سینی کنارش، چپق وکیسه توتون و کبریت را برداشت ، و با دستهای لرزانش چپق را چاق کرد و آهی  کشید و دوباره در دل گفت: آره برادرم ، یک عمری خودم، فک و فامیل و دوست آشنا از انارهایت خوردیم، من از وجود تو لذت بردم. خیرت به من


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Fri 10 Aug 2007ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خر بخندید و شد از قهقه سست

یکی بود ، یکی نبود. یک روز مرد مسافری که  راهش را گم کرد بود، گذارش به بیشه ای افتاد. سرگردان نمی دانست به کدام طرف برود تا شاید نشانی برای یافتن راهش بیابد ! که ناگهان صدای غرش چند شیر را شنید. وحشت زده  از درختی که نزدیک اش بود بالا رفت. از فاصله ای نه چندان دور دید تعدادی شیر نر دم  علم کرده اند و به هم غرش می روند و  به هم دندان و چنگال نشان می دهند، و هر لحظه ممکن است همدیگر را بدرند که ناگهان خری از دور تاخت به میانشان آمد .

 مرد به خود گفت هم اکنون این شیرهای خشمناک بر روی خر می پرند و تکه و پاره اش می کنند، ولی با تعجب بسیار دید که شیرها چنگال در چنگ بردند ، دندان به زیر لب پنهان کردند ، دم لای پای نهادند و سر در مقابل خر فرود آوردند. خر عرعر غرایی کرد ، و شیرها گوش تیز کرده سر به زیر به عرعرش گوش فرا دادند ، و  پس از پایان عرعر خر ، یک ــ یک شیرها  نزد خر آمدند و سر تغظیم فرو آرودند ، او پیشانیشان را بوسید ،و شیرها  آرام  هر کدام به طرفی رفتند.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 8 Aug 2007ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است