تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

افسوس

 

آنچه ما زیاد می خوریم افسوس است

افسوس از موقعیت های از دست رفته

افسوس از انها که  در زمان  زنده بودنشان قدرشان ندانستیم

افسوس از آن تهمت ها که به فرزندان برومند ملت زدیم

افسوس که قدر شاپور بختیار را ندانستیم

افسوس که به قتل رسید

و، اکنون با هزار افسوس بر سر مزارش جمع شده ایم

آنچه ما در تاریخ خورده ایم ، افسوس است ، افسوس.

  نوشته شده در  Sat 4 Aug 2007ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من هم همینطور

امروز عروسک ام گوشه ای نشسته و دست روی دست، زانو در شکم ، اّخم کرده ونق می زند، بهانه می گیرد. سرش را شانه کردم ، سنجاق  زدم. سنجاق ها را در آورد و موهایش را پریشان کرد . چند بار صدایش کردم، رویش را به طرف دیگر کرد و جوابم را نداد. هرچه اصرار کردم که غدا بخورد، نخورد. بازی هم نمی کند. فقط انگتش را می مکد. حوصله قصه شنیدن هم ندارد.خواستم بخوابانم اش ، نمی خوابد. نمیدانم چرا با من قهر است. آه فهمیدم!  محتاج  نوازش ومهر است. من هم همینطور.

 

این احساس و اندیشه خودش آمد و من هم نوشتم.

  نوشته شده در  Sat 4 Aug 2007ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نامه سر گشاده به نیما یوشیج

 کودکی ، کنار تخته سنگی، هم قد خودش، ایستاده بود. دو انگشت میان و اشاره دست چپ اش را روی زمین نهاد، همانند دخترکی که پاهای عروسک خود را گرفته ، و راه می برد ،آرام نفس نفس زنان با انگشتان اش از قطعه سنگ بالا آمدن اغاز کرد. پس از چند استراحت در بین راه، و خستگی از تن به در کردن، بعد از مدتی طولانی به بالای سنگ رسید. سپس از قطعه سنگ بالا رفت و بر آن نشست. گوئی از کوهی سر به فلک کشیده بالا رفته بود، بدنش کوفته بود. مدتی طول کشید تا خستگی اش را رها کند. پس از آن چند نفس عمیق کشید و سر بلند کرد، و در افق به قله البرز نگریست . با خیال اش خود را بر سر آن قله می دید.نیمای خوب ام : تو با شجاعت ، با آن همه سنگها که بد اندیشان وحسودانِ پشت سر نگر ، نا توان از آینده نگری، آن  قله را تسخیر کردی، راهی باز نمودی تا دیگران  احساس خود را بدون توجه به نظم و قافیه  آن گونه که می توانند ، واژه ها را کنار هم بگذارند ، شعر اش بدانند. گیرم که شعر نباشد، احساس انسانی که هست.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Fri 3 Aug 2007ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خاطرات ابولی

 آخرین باری که مردی توانست از خودش نطفه ای بیرون بدهد، و آخرین باری که رحم زنی توانست

نطفه ای بپذیرد! غلام حسین خان ( جناب سرهنگ ) و خدیجه خانم همسر اش ! ابوالحسن ( طفیلی، ابولی ) را ساختند.

غلامحسین خان ( جناب سرهنگ ) زمان جنگ  تیر خورده بود ، و باز نشسته شده بود ، و مختصر حقوقی می گرفت. معلوم نبود در کدام جنگ و کجایش تیر خورده .
 

 این زن و شوهر خانه بزرگی در یکی از کوچه ها که به خیابان ری میخورد  داشتند. این خانه شش  تا اتاق داشت. دوتا از آنها که آفتابگیر بود خود آنها می نشستند، بقیه اجاره چهار خانواده  بود. مستاجرها هیچ وقت ثابت نبودند، هر چند ماه بعد از یک دعوا مرافعه حسابی عوض می شدند. ابولی دو تا برادر داشت، از خودش خیلی بزرگتر که ازدواج کرده بودند. اولی دوتا پسر و یک دختر داشت، دومی یک دختر و یک پسر. ابولی از

برادر زاده هایش کوچکتر بود .


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Thu 2 Aug 2007ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سگ افغان و گربه ایرانی

با کمال دوست افغانیم در خیابان قدم می زدیم . رسیدیم به یک عده پانزده بیست نفری  که دور سگی جمع شده بودند. نزدیک شدیم . دیدیم  یک سگ افغان است که گویا گم شده . مردم در حالیکه از نگاه اشان مهر می بارید، چیزی می گفتند و سگ را نوازش می کردند. یکی درون گوش سگ را نگاه کرد ، تا شاید شماره ای ببیند که با آن  بتواند آدرس صاحب اش را پیدا کتد. یکی دیگر زیر گلوی سگ را دید تا شاید در گردن بنداش اسم و آدرس صاحب سگ باشد. یکی گفت : معلوم نیست چند ساعت است که گم شده ، حتما گرسنه و تشنه است. دیگری گفت: بیچاره ، از قیافه اش پیداست که خسته است،حتما نگران و غمگین از گم کردن صاحب اش است، این امر صدمه روانی جبران ناپذیری به او می زند. برای بهبودیش باید مدتها زیر نظر روان شناس باشد. یکی گفت :  فعلا من از او نگهداری می کنم تا صاحب اش پیدا شود. نگاه بقیه مردم چنان غضب الود و خشمگین بود که طرف فهمید او تنها نیست که می خواهد این موجود زیبا و عزیز را مفت و مجانی  صاحب شود ، هر کدام از آنها که آنجا هستند آرزوی خدمتکاری این حیوان ( ببخشید ) این اشراف زاده  را دارند.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 1 Aug 2007ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من تب داشتم                پیش کش به سگ های کوچه دردار، همبازی های دوران کودی ام

 

یک روز زمستانی، اواسط دی ماه ،کنار کرسی ، پشت پنجره ایستاده بودم، و بیرون را تماشا می کردم . برف سنگینی آرام می بارید ، هم جا را پوشانده بود. شاخه های خالی  از برگ درخت، لب پنجره ، پشت بام، روی حوض و پله های جلوی اتاق، طناب رخت. سکوتی مطلق همه جا حکم فرما بود. کلاغی با قار قارش سکوت را شکست. من او را ندیدم . پنجره را باز کردم، دست بیرون بردم، دانه ای برف بر دست ام نشست. گفتم : برف سپید و زیبا ، اگر زبان داشتی چه می گفتی؟  زبان باز کرد و گفت: سوختم ، سوختم، و آب شد. فراموش کرده بودم ، من تب داشتم .

جمعه 18 دی 1378 ــ 8 ژانویه 1999 / از کتاب خر تو خر ، یا جهان بینی خر، نوشته خودم

  نوشته شده در  Mon 30 Jul 2007ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پدرو مُرد همراه با رستم

زمانیکه کودکی بودم ، پدرم داستانهای شاهنامه را ، برایم چنان با هیجان می خواند ، که گوئی خودش ، یکایک قهرمانانش است. رستم ، سهراب ، اسفندیار، گرشاسب، سیاوش ، کیگاوس، گیو ، دیو سپید...

پدرم کامند جزئی بود، خیلی جزء ، ولی در خیال من رستمی. زورش به همه می رسید . به شاه ، به وزیر ، به امیر، به آژان ، به قصاب...

تا اینکه ! تا اینکه : یک روز دیدم ، خودم شنیدم ، رئیس اش سرش داد میزد:  مرتیکه ... و ده ها حرف رکیک دیگر. و او در جواب  ترسان و لرزان وخجالت زده ، سر به زیر می گفت: بله قربان ، شما درست می فرمایید! بنده غلط کردم، بخشش از بزرگان است، اشتباه به عرض مبارکتان رسانده اند...

آن روز پدرم مُرد همراه با رستم .

و ، مادرم فرشته ماند  با چادری گل دار و رنگ رو رفته . آخر او از فرشتگان خوب  برایم داستان می گفت.

پنج شنبه 7 بهمن 1378 ــ 26 ژانویه 2000 / از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خر . نوشته خودم

  نوشته شده در  Mon 30 Jul 2007ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است