
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
هر زمان که به خود می اندیشم ، در دل می گویم : خدایا تو کریمی ، تو رحیمی ، تو نماینده فضلی ، تو سزاوار سنایی ، تو قادر مطلقی ...من به قدرت خدا یک شاهکار در زشتی و بی هوشی هستم . اگر هر کافری مرا ببیند به وجود خدا، نبوغ و قدرت اش پی می برد که توانسته موجودی به زشتی من بیافریند، و خدا پرست می شود.
قدم به گفته پدرم به اندازه میخ طویله پای خروس است. او مرا کره خر صدا می کرد. وقتی برای اولین بار کره خر را دیدم که چقدر قشنگ است ، پی بردم که پدرم نهایت مهر را به من می ورزد. در مدرسه مرا ریغو، قزمیت ، انتری صدا می کردند، در دانشگاه انچوچک. ولی اینجا محل کارم مرا قورباغه می نامند. این اسم به من می آید. کسی که این نام را برای من انتخاب کرده نهایت ذوق را به کار برده است.
از ما بر او نباشد !
نمیدانم آیا درست گفته ام ، اگر بگویم : یکی از جنبه های لیبرالیسم ، یعنی هر کس حق دارد ، آنگونه که می اندیشد و احساس می کند ، احساس واندیشه خود را باز گو کند.( به جنبه اقتصادی آن کاری ندارم)
در گشورهایی با یک مردم سالاری تقریبی که آزادی بیان وجود دارد، طنز نویسان با ظرافت خاصی نقاط ضعف جامعه که شاید از دید دولت مردان نادیده مانده بازگو می کنند، ولی در کشورهایی با حکومت استبدادی که آزادی بیان وجود ندارد، دولت مردان همیشه در ترس و نگرانی از شورش مردم به سر می برند، طنز نویسان مانند همه آزاد اندیشان ، (به جز چاپلوسان )زیر فشار حکومت هستند، و به زندانی شدن و شکنجه دیدن و مرگ محکوم اند. بستن دهان و هر انسانی به معنی کشتن او ، و یا زندانی کردن احساس و اندیشه آن آنسان می است.
دریغا اگر عقابی که جولانگاه اش آسمان ها است ، در قفسی جایش دهیم
و، غمگین و درد آور است انسانی آزاد اندیش را در قفس اندیشه خودمان به بند بکشیم.
زمان عاشقی
به جای ساعت
ساعتی که زمان را
موریانه وار می خورد
عمر را کوتاه می کند
بر چهره چروک می اندازد
دیده را تار می کند
نقش تو در دل دارم
و، هر لحظه که به تو می نگرم
زمان عاشقی است
و ، عشق بازی. خر تو خر، یا جهان بینی خرـــ مهر 1378 / اکتبر 1999
زنی که دست اش درد می کرد
زنی که دست اش درد می کرد
دو دست اش ، از شانه تا سر انگشتان اش درد می کرد
زنی که دست اش درد می کرد
زنی که کنار مرد، سر بر سینه او می خوابید
دست دیگراش بر نیمه او حلقه می کرد.
دست دیگراش زیر بدن اش ، خواب می رفت
درد می کرد ، درد می کرد
زمانی که طاقت اش طاق می شد
در خواب و بیداری ، در دل آه می کشید
ناله می کرد
گفتگوی دو زن
زن ،غمگین گفت: آرزو می کنم؛ اگر دوباره به دنیا آمدم سنگی باشم .
نه ! ترا بر سر زنی می کوبند.
می خواهم درختی باشم.
نه ! شاخه ات را بر دست و پای کودکی می زنند.
بد نیست رودخانه باشم؟! بروم بروم ، تا به دریا ریزم.
نه ! اگر طغیان کنی همه را خانه خراب می کنی.
چه خوب است نسیم شوم؟! بر گل و گیا بوزم.
نه ! اگر طوفان شوی ویران می کنی.
چطور است آتش باشم؟! گرمی بخشم.
نه ! دنیا را به آتش می کشی.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|