
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
نگاه رشک بار
سالها ، همسایه ام را
در پشت پنجره اش
با چهره ای سرخ و خندان،
با عینک دودی می دیدم
صدای چند سیلی شنیدم
ایستادم،، نگاه کردم
همسایه ام ، جلوی آینه
با چهره زرد
زیباترین شعر
پرسید پس از عشق بازی چه می کنی؟
گفتم : عشق بازی ، سپس عشق بازی ، عشق بازی...
و،عشق بازی شعر سرودن است و معشوق همانند زیباترین شعری که سروده ای و هزارن بار آن را
خوانده ای و می خوانی ، و آرزوی خواندنش را داری. هر بار که نوازش اش می کنی، هر بار که دست اش را می فشاری ، هر بار که در آغوش ات می گیری ،هر بارکه او را می بوسی، زیری ، زبری ، بیتی ، نیم بیتی به آن اضافه کرده ای. معشوق زیباترین شعر بی انتهاست.
و، حتی زمانیکه در آغوش ات می فشاری ،جذب وجودت می شود، یکی می شوید، باز هم می ترسی گم اش کنی، لحظه ای فراموش اش کنی، فراموش ات کند ، به نام دیگری شود.
معشوق زیبا ترین شعر است که در تنهایی می خوانی.
زیباترین شعر بی پایان!
و ، عشق بازی شعر سرودن.
غمگین به کنجی پناه می برم
بنا به خواهش چندین خبرگذاری از کشورهای کوناگون در آخر پذیرفتم مصاحبه ای با آنها ترتیب بدهم. محل مصاحبه دردفتر من تعین شد. چندین عکاس و فیلم بردار با تعداد زیادی خبرنگار با آریش گر و گریمور حضور یافتند. پیش از مصاحبه مرا گریم آرایش کردند و بنا به خواهش آنها پشت به کتاب هایم نشستم .
خبرنگار یکی از بزرگترین خیر گذاری ها ی تلویزیونی پس از سپاسگزاری من برای وقتی که به آنها داده بودم ، ومعرفی من به عنوان یکی از بزرگترین رمان و نوول وطنز نویس نویس ، شاعر معاصر جهان از من خواهش کرد که به سوالت آنها جواب بدهم.
لحظه من به خود لرزیدم ، و یک موجود عجیب غریبی شبح آسا کنارم پید شد که با چشمانی غضبناک به من اخم کرده بود . بین شصت و انگشت اشاره دست چپ اش یک چوب کبریت بود به من نگاه کرد و چوب کبریت را حواله ام نمود. ( با پوزش از خوانندگان گرامی به کسانی که دروغ می گویند من به جای منار
ما آدم های نفهم
ما آدم های نفهم خوب و بد خودمون رو تشخیص نمیدیم. برای مثال: نمیدونیم چرا هزینه زندگی انقدر میره بالا ، بنزین نایاب و گرون میشه ، گوشت گیر نمیاد، قیمت مسکن سرسام آوره. چرا زندانها پر از کسانی که کمترین انتقاد رو می کنن ، و ...
وقتی مواد غذایی گرونن میشه ما کمتر می خوریم لاغر میشیم. بنزین گردون میشه پیاده می ریم ، این خودش ورزشه. گوشت و چربی هم به گفته تمام دانشمندان برای سلامتی خوب نیست. خونه نداریم تابستون تو هوای آزاد می خوابیم ، اینم برای سلامتی خوبه، زمستون هم تنگ هم تو یک سوراخی می تپیم ، اینم از مصرف سوخت جلوگیری می کنه. البته سوال پیش میاد که خود دولت مردان چرا این کار ها رو نمی کنن . اول اینکه فضولی به ما نیومده، دوم : مرگ با بهشت و حوری هاش خوبه برای همسایه. زندانی ها همه نوکر اجنبی جاسوس و اراذل قاچاقچی هستن . جواب بهتر از این؟ دولت مردان ما پای منقل خواب خوراک ندارن و فکر ما هستن و ما آدمها نفهم نمی دونیم.
زنی در قفس
مرد وارد خانه شد ، مانند هر روز به طرف قفس مرغ عشق رفت و درش را باز کرد و گفت: بیا بیرون عزیزم ، بیا بیرون قشنگ ام،می دونی که دوست ات دارم، بیا من رو ماچ کن، میدونم که تنهایی، همین روزها یک جفت خوب و قشنگ ما مانی برات گیر میارم.
مرغ عشق از میله درون قفس پرید لب در قفس . مرد دست اش را جلوی مرغ عشق گرفت. مرغ عشق روی انگشت نشان مرد پرید. مرد با انگشت دست دیگرش، زیر گلوو چلیکدان و سر و بال های مرغ عشق را نوازش کرد. پس از آن دست اش را با مرغ عشق نزدیک صورتش برد و چشمهایش را بست . مرغ عشق به صورت و بینی و پشت چشمهانش نوک زد. گویی او را می بوسید. مرد از خود بی خود مست شد.
در داستانی به نام" داستان شیرین " نوشته ام که در زمان نوجوانی ام برای اغلب دوستان و همکلاسی هایم نامه عاشقانه می نوشتم. سالها از آن سالها گذشته ، حالا به جوانی و نادانی ام ، به آن سالها و خاطرات ام با تاسف می خندم. دلکش می خواند :قیل و قال کودکی ( جوانی ) بر نگردد دریغا .
میان آن نامه های عاشقانه که نوشتم خیلی ها را فراموش کردم، اما یکی از آنها را هرگز از یاد نمی برم، نامه عاشقانه ای بود که برای حسن نوشتم.
حسن پسر یک تاجر فرش در بازار بود ، که تا سن پنج - شش سالگی خوب می دید. ولی پس از آن، چشم هایش شروع کردند به کور شدن، هر چه هم پیش این دکتر و آن دکتر بردند، چشم هایش بهتر نشد که هیچ بد تر هم شد. حسن از سه- چهار متری اشخاص را به صورت شبح می دید، از فاصله بیست سی سانتی متری اشخاص و اشیا بزرگ را می شناخت، نوشته برایش به صورت خطی سیاه بود، بدین خاطر نتوانست به مدرسه برود. صبح با پدراش به بازار می رفت، اغلب روزهای تعطیل و عصرها می آمد توی کوچه یک گوشه می ایستاد و بازی کردن ما را تماشا می کرد. ما را از صدای مان می شناخت، با دویدن ما، یا افتادن
غرق لذت پیری بودم
پیری همچو آینه ای کهنه و کدر است
لب پریده ، ترک برداشته و زخمی
دنیا در آن کهنه و کدر
زشت ، غمگیین و دردناک
در انتطار مرگ ،همراه با وحشت
اما ؛ اما من از لحظه های پیری ام لذت می برم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|