
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
خروس بی محل
جمعی از دوستان و آشنایان از من خواستند تا در مجلسی برایشان صحبتی بکنم. من برای اینکه بتوانم منظورم را خوب بیان کنم تخته سیاهی( سبزی) خواستم و روی آن نکته های اساسی هدف ام را به صورت : الف ، ب ، پ ، ت ... نوشتم و جلوی تخته ایستا دم . در حدود هشتاد نفر هم در سالنی که برای این منظور درنطر گرفته بودند حضور داشتند.
هنوز چها ر پنج دقیقه از سخن رانیم ( خیر سرم ) نگذشته بود که: چشم شما روز بد نبیند، بالای بیضه چپ ام ، زیر شکم ام ( بین ران و بیضه ام ) شروع به خاریدن کرد، چه خاریدنی که بیشتر شبیه به سوزش بود. من برای اینکه محل خارش را بخارانم ، پاهایم را به هم جفت کردم ، و شروع کردم به مالیدن ران هایم به هم . ولی خارش همچنان بیشتر میشد . در این موقع یکی از حاضرین که به گفته خودش ( البته تنها به گفته خودش)استاد ادبیات در دانشگاه ایران بوده ( معلوم نیست کدام دانشگاه ) و اکنون هم در یکی از داتنشگاه های فرانسه( باز هم معلوم نیست کدام دانشگاه) ادبیات قدیم پارسی درس می دهد و شاگردان زیادی دارد، و دکتر در علوم انسانی از سوربن است( البته این آقا جز ده پانزده تا کلمه بیشتر فرانسه بلد نیست) از جایش
آمریکایی ها آمدند !
جعفر بچه یکی از دهات سر مرز عراق با محمود بچه تهران دوره سربازی اش را در قصر شیرین گذرانده بود. محمود عکسهای زیادی از رضا برادر اش که در آمریکا اقامت داشت به جعفر نشان داده و گفته بود: من هم بعد از پایان خدمت ام پیش برادرم می روم. نگاه کن رضا با چند تا دختر خوشگل دارن مک دونالد با کوکا می خورن. کوکای اونجا مثل مال ما نیست که مزه نداشته باشه. یک کوکا کولا با یک مک دونالد میخورن کیف می کنن. این سربازهای آمریکایی رو می بینی؛ همه اشون روزی هفت هشت مک دونالد میخورن ، یک مشت می زنن ده تا سرباز عراقی رو در جا می کشن. عکس رضا با دخترها کنار استخر، رضا کنار یک کادیلاک ، خلاصه محمود ده ها عکس برادر اش را در حالات مختلف همیشه با چند تا دختر به جعفر نشان داده بود. آخرش هم محمود گفته بود: دخترهای آمریکایی آزادن ، هر کاری دلشون بخواد می کنن، رضا ده تا گرل فرند داره ، اینم عکسهاشون. تو که کسی رو نداری که ببرتت آمریکا، ولی بین خودمون باشه ، به کسی نگو، آمریکایی ها بعد از اینکه کار عراق رو تصفیه کردن میان ایران، خودت رو آماده کن. سیگار آمریکایی ، مک دونالد آمریکایی ، کوکا کولای آمریکایی با خودشون میارن، دختراشون هم باهاشون
دوست مهر بانم : درود بر تو . امیدوارم از نامه های پشت سر هم من خسته نشده باشی. دیواری کوتاه تر از دیوار تو ندیدم . خوشا لم که دیورات کوتاه است ، تا همچو منی دستم به تو برسد.
دیروز یکشنبه با چشمانی بسته در رخت خواب بیدار بودم . آهسته از کنارم برخاست، دقایقی بعد باز آمد. مرا بوسید تا با هم برای خوردن صبحانه برویم. با همان چشمان بسته دستش را گرفتم و به کنار خود کشیدم. تمام وجودش را نوزش کردم . احساس کردم هر ذره از وجودش دلی دارد و برای من درد دل می کند. سپس با همان چشمان بسته به او فهماندم که کاغذ و مداد بیاورد تا من در همان حال نقش او را بکشم. چنین کرد. کور کال کور مال بر روی صندلی نشاندم اش . آمدم لب تخت نشستم و شروع کردم به کشیدن نقش او. زیر چشمی دیدم که ملافه را به دور خود پیچیده. دقایقی طول کشید تا نقاشی من تمام شد. وقتی آن را با هم دیدیم از خنده غش کردیم و جدب وجود یکدیگر شدیم. سپس از من خواست که بنشینم او نقش مرا بکشد. چنین کردم . وقتی به نقش خود نگریستم ، تصویر خری را دیدم با ده ها جای لب. از خنده در هم شدیم، یکی شدیم . بوسه بارانم کرد.سر میز صبحانه چایی غمگین ازما گله کرد که سرد شدم. گفتم اش : غم مخور لبان ما داغ است. ۲۸ اوت ۲۰۰۴ ـــ سلام روسپیان
آری ، امّا
گلی زیبا در باغی دیدم . باغبان پیر را تبریگ گفتم به خطر زیبایی گل اش.
باغبان غمگین گفت: این گل من دل در گروی جوانی دارد.
در پس دیوار باغ دیدم: پسر باغبان محو تماشای گل زیبای باغ همسایه است.
گل باغ همسایه با عشوه و ناز می گوید: آری ، اما.
هدیه به تمام پدران و مادران
| گاهی از آوای درون خود فراریم از اندیشه خود بیزار سکوت ، حتی در سکوت هم در درونم غوغاست فریاد، فریاد خود با خود در جنگم خود ضربه بر خود می زنم خود ز خود می گریزم در جستجوی اندیشه دیگری آوای دلچسب اشنایی در این زمان کتاب ، تنها تو کتاب فریاد رس من می باشی. | ||||
در این بازار زندگی
مطاع حجره ها ریاست
حجره اشان پر زمشتری
دخل اشان پر
کاسبان شاد
خریدار با تزویر می پردازد
به دروغ فسم می آراید
به صد چندان آبش می کند
در این بازار زندگی من هم دکه ای دارم
مطاع ام عشق است
کسب ام کساد
کو مشتری . 8 اوت 2004
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|