تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

آرزوی کودکی

 

زمانی آزرو بودم

زمانی که نبودم

زمانی مادرم  ، با کودکی

با کودکی از کرک و نخ

در اندیشه من بود

زمانی که او خود کودکی بود

زمانی آرزوی کودکی بودم

زمانی که نبودم

  نوشته شده در  Thu 28 Jun 2007ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خاطره ها

در میان اقیانوس تنهایی

جزیره کوچک خاطره هاست

تنهایی دردی است

تنها، تنهای تنها می مانیم

 در جزیره کوچک

                    خاطره ها 

  نوشته شده در  Thu 28 Jun 2007ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نامه ای از دوست  دیوانه ام . درد دل در سکوت

دوست مهربانم درود بر تو. امیدوارم شاد و سلامت باشی . به گفته خودت به چرند نویسی ادامه بدهی. یک ماهی می شود که از بیمارستان روانی ، دیوانه خانه ، بیرون آمده ام با یک نامه امضا شده چند روان شناس و روانکاو که من سا لم هستم . کمتر کسی تصدیق سلامت عقل دارد.رئیس شرکتی که در آن کار می کنم خودش آمد و مرا به خانه برد. از روز بعد آغازبه کار کردم . میدانی که کار  من  برنامه ریزی کامپیوتر است . خیر سرم مهندس هستم.

نا امید و غمگین ، سر خرده ، اسیر، اسیر خود ،  دپرسیو ، با ترس و لرز، با حالی نزار شکسته به بیمازستان روانی رفتم . پس از مدتی ، آزاد ، آزاد از خود بدون ترس و نگرانی از بیمارستان بیرون آمدم . انسانی دیگر شدم . از سخن گفتن و شنیدن بیزار گشتم ، من آنچه می شنوم، و آنچه می خواهم می گویم در سکوت. اما همه موجودات با من سخن می گویند، من با آنها درد دل می کنم. دیوانه بودم . دیوانه دگر شدم. دیگر بر روی صندلی نمی نشینم ، صندلی مرا پدرانه روی زانوی خود می گیرد، گرمای و مهر این پدر را احساس می کنم، برایم داستان می خواند . من با شنیدن داستان هایش ز خود رها می شوم  . بهترین ، شجاع


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 27 Jun 2007ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اشتباه مرا یاد آوری کنید !

 زبان عامیانه ،واژگان و گویش مردم بی سواد. زبان محاوره واژگان و گویشی که در گفتگو به کار می رود.

جمله؛ واحد گفتاری از لحظ معنایی خود کفا. معنی جمله از وجود واژه  ها جداست. از فرهنگ معاصر، تالیف غلامحسین صدری افشار، نسرین نسترن حکمی.

 چون مرم بی سواد، یا بی فرهنگ با شمار زیادی ازواژه ها آشنایی ندارند، برای بیان احساسات کوناگون از یک واژه استفاده می کنند، و اغلب با واژه ای رکیک به شخصی فحش می دهند، و با همان  واژه کس دیگری را تشویق می کنند.

ممکن است شخصی با شمار زیادی از واژه ها آشنایی داشته باشد، ولی زمان زیادی برای اندیشیدن و یافتن واژه مناسب  ندارد،  هدفش را بنا بر ذخیره فرهنگی اش بیان می کند، بدون اینکه بخواهد یا بتواند  به واژه هایی که به کار می برد بیاندیشد.

اگر جمله را به مانند قفلی فرض کنیم، و واژه را به مانند کلید، چنانچه کلیدی را یرای قفل های مختلف به کار ببریم کلید و قفل کار برد خود را از دست می دهند ، و اگر یک واژه را در جمله های گوناگون برای گفتن


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Tue 26 Jun 2007ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دروغ جهانی

گاهی ما گفتار گذشتگان را بدون اینکه در باره اش بیاندیشیم ، یا آن را آزمایش کرده باشیم می پذیریم .

می گویند یک خر دو بار در چاله نمی افتد.  این سخن درست نیست. زندگی یگ چاله ندارد، بلکه هزارها ، ممکن است در چاله پیشی نیافتیم ، ولی چاله دیگری جلوی پای ما است ، و ما آن را نمی بینیم  و در آن میافتیم . خر هم به همچنین در چاله ای که پشت سر گذاشته نمی افتد ، بلکه در چاله ای جدید. هر بار به نحوی دیگری سرم کلاه می رود . این گفته را که همه ملت ها به تمام زبان ها آن را به کار می برند، من تجربه کردم و با آن خوب اندیشیدم ، و پی بردم یک  دروغ  جهانی است، همه می گویند بدون انیشیدن . تنها من بنا بر نجربه خودم  به نا درستی آن آگاه گشتم. 

  نوشته شده در  Mon 25 Jun 2007ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در جنگ عراق و ایران،  مسجد یک از دهات دور افتاده ویران گشته بود. مردم  پول برای بازسازی مسجد نداشتند، دولت هم به فکر ساختمان آن نبود. ملا محمد پیش نماز آنجا شب و روز دست به دامن خدا می شد و دعا می کرد که معجزه ای رخ دهد ، و شخص ثروتمندی پیدا شود تا از سر رحم خیر خواهی این مسجد را دوباره بسازد.یک شب ملا محمد درحال دعا به خوب رفت ، و خواب دید که شیطان نزد او آمده و می گوید : من مسجد تو را از نو می سازم ، به شرطی که اولین نفر که وارد مسجد شد مال من باشد. ملامحمد پذیرفت.فردا صبح وقتی مردم از خواب بیدار گشتند، ناگهان چشم اشان به مسجدی افتاد زیبا، با گنبد طلایی ، مناره های بلند پر نقش نگار . یکباره مردم به مسجد هجوم بردند، ولی دم در مسجد دیدند شیطان خندان در حیاط مسجد پا بر لب حوض کاشی کاری ایستاده. هیچ کس جرات نکرد وارد مسجد شود. در این ضمن ملا محمد سوار بر خرش جمعیت را شکافت تا درم در مسجد آمد، از خر پیاده شد، پشت خر ایستاد، و با عصایش چنان محکم بر کپل خر کوبید ، که حیوان زبان بسته تا لب حوض نزدیک شیطان دوید. شیطان ابرو در هم کشید و گفت: ملا باز هم من در دام حیله تو افتادم، و از نظر ناپدید شد. ادامه ندارد


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Mon 25 Jun 2007ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سگ والت دیسنی PLOTO

لحطات زندگی مانند گلی نیست که وقتی می بینی به ریشه  گل نیاندیشی، و از خود نپرسی  عمق ریشه اش چقدر است و یا که این بوته چند سال دارد. تنها محو زیبایی اش هستی .  باغبان  اینگونه میاندیشد .

داستان زندگی  انسانها هم این چنین انند ، و اکنون داستان زندگی کسی را می گویم  که  با باغبان شدن نمی خواهم  شما را خسته کنم.

محمود دوستی از دوران کودکی ام، دکتر در شیمی از دانشگاه سوربن پاریس، دوسال هم در همان دانشگا استاد بود ، و سپس به ایران رفت  چند سال هم در دانشگا تهران استاد بود ، و پس از انقلاب و بسته شدن دانشگا ه یکی دو سال  بیکار گشت ، بعد به پاریس آمد ، و دوباره با کمک دوستانش به تدریس در دانشگاه سوربن مشغول شد ، چند ماه قبل پیش من بود.خیلی غمگین دیدم اش .علت اش را پرسیدم . نخست گفت: میدانی از درس دادن در دانشگاه خسته شدم ، دیگر حوصله سرو کله زدن با دانشجویان را ندارم ، دلم نمی خواهد مطا لعه کنم یا سری به آزمایشگاه بزنم ، این که نشد زندگی ، صبح بلند شوی بری سر کار، شب خسته برگردی بخوابی ، دیگر پیر شده ام ، اصلا از این زندگی خسته شدم ، کاشکی سگ به دنیا میامدم،


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Mon 25 Jun 2007ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بابا ولم کنین

هروقت به شما  می رسم میگین یچیزی راجع به احمدی نژاد بنویس . بابا ولم کنین هرکی که دستش به دکمه های کی بورد خورده راجع به احمدی نژاد یک متلکی  نوشته، کاری ندارم به اون حرفهایی که پشت سر این مرد بزرگ می زنن . کسی که تگفته و ننوشته منم . حالا که اصرار می کنین می نویسم :

احمدی نژاد مهربان است    عزیز   آخوندان     است

به  نرمی  می زند  حرف     اما همه اش چاخان است

 احمدی نژاد نیست ترسو     رئیس  جمهوران  است

 

  نوشته شده در  Mon 25 Jun 2007ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

داستان شیرین

واقعا که شیرین بود ،نه تنها اسمش ، بلکه خودش هم شیرین بود. ذره به ذره وجودش شیرین. وقتی راه می رفت ازش شیرینی می ریخت. مام که یمشت جوون ولگرد دنبالش تا شیرینی هاش رو جمع کنیم . زودتر از مدرسه جیم می شدیم  می رفتیم دم مدرسه اش  وای میستدیم تا بیاد بیرون. از اونجا بدرقه اش می کردیم  دم دکون باباش آفا رضا که قصابی داشت و خودشون هم بالاش می نشستن. آقا رضا مردی بود در حدود چهل پنج سال، ولی از بسکی که تریاک می کشید و عرق می خورد خیلی پیرتر به نظر میومد. همه مردم به قصاب و بقال بدهکار بودن ، اقا رضا به همه بدهکار بود. ننه شیرین شیره ای بود. سوخته های تریاک شوهرش رو کش میرفت  و شیره می ساخت، البته این زن لب به عرق نمی زد حروم بود. اغلب بین آقا رضا و زنش دعوا بود.

بذارین از شیرین بگم . ما همه خاطر خوای شیرین بودیم ، مخوصوصا مملی . مملی کی بود؟  یک پسر لندهور دراز لاغر مردنی که فوتش می کردی غش می کرد .  ولی عاشقی به قد و قیافه نیست.اون زمانهای بود که خیلی هاعاشق مهوش و آفت و دلکش و مرضیه وشاپوری می شدن واسه معشوق اشون دست به


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Sun 24 Jun 2007ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی 

این کوی و این میدان

چندی از دوستا ن  پس از خواندن بعضی داستان هایم از سر مهر، بر من ایراد می گیرند: اگر من جای تو بودم ، این چنین ، یا آن چنان این داستان را می نوشتم. این سخن ایشان مانند این می ماند که به پدرو مادری بگویند: اگر من جای شما بودم ، فرزنداتان را ، این گونه یا آن گونه می ساختم ، یا اینکه این چنین ، یا آن چنان تربیت می کردم.

در پاسخ اشان می گویم :

این کوی و این میدان ، من این چنین نوشتم شما خواندید، شما  آن چنان بنویسید تا من بخوانم .

ادامه ندارد

  نوشته شده در  Sat 23 Jun 2007ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چرا من این همه عروسک دارم؟

به شما چه که من تو خونه ام انقدر عروسک دارم ، چرا پشت سرم میگین : مرتیکه نره خر با زن وبچه خجالت نمی کشه عروسک بازی می کنه ، مرتب ترو خشک اشون می کنه ، مثل اینکه خل و دویوونه شده ، مگه صد دفعه بهتون نگفتم قضولی نکنین ، به کار من چکار دارین ، نکنه به این عروسکام حسودیتون میشه ؟ چرا از رو نمیرین ، مگه من تو کار شما دخالت می کنم ، مگه من یک سوال بی مورد از شما کردم ؟  حالا که اینقدر فضولین می گم:

 

 در شرکتی کار می کردم که در حدود ده نفر کارمند داشت. اغلب بعد از پایان کارمان به کافه ای که نزدیک شرکت می رفتیم، ودر ضمن نوشیدن  لیوانی با هم از جرینات سیاسی، یا وضع خانودگی ، ومسا ئل دیگر حرف می زدیم و شوخی می کردیم . گاهی هم روزهای تعطیل به خانه یکی از  همکارن می رفتیم.

یکی از همکاران ما به اسم "توماس " کمتر با ما حرف می زد ، وبا ما هیچ وقت جایی نمیامد، و می گفت من باید زود به خانه بروم ، کار دارم.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Fri 22 Jun 2007ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خاطره یک روز زمستا نی

من و آزده ، همسرم هر پنج شش ماه بعد از  پس از یک دعوای طولانی سر هیچ و پوچ روز دیگر  عاشق و معشوق یکدیگر می شدیم.  آن نیمه شب زمستانی هم بعد از دعوای مفصلی در حالیکه  آزاده زار زار می گرییست، من پالتویم را به تن کردم ، شال گردن پشمی ام را به دور گردنم انداختم ، کلاه بر سر نهادم و از در خانه خارج شدم.

برف تند درشتی می بارید، باد تندی میوزید، هوا خیلی سرد بود. زمین یخ زده بود. من یقه پالتویم را بالا بردم ، کلاه ام را پایین کشیدم ، دست کش هایم را به دست کردم، آهسته با احتیاط از کوچه امان به طرف میدان ... به راه افتادم.  پرنده پر نمی زد. من بی اراده در حالیکه با اندیشه های ابلهانه خود دست به گریبان بودم ، به استخر میدان رسیدم .آب استخر یک تکه یخ بود، با احتیاط روی یخ رفتم، چند بار دور فواره یخ زده اش گشتم. یکباره صدای خش خش پایی  توجهم را جلب کرد. سر برگرداندم ، مردی قوی هیکل ،با پالتوی سیاه بلند که یقه اش آن در دست اش بود و زیر گلویش می فشرد نزدیک خود دیدم . به خودم گفتم نکند خیال لخت کردن مرا دارد؟ این موقع شب اینجا چکار می کند؟ شاید او هم با همسرش دعوا کرده و از خانه


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Fri 22 Jun 2007ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کلاه من

در کافه ای در حالیکه فهوه می نوشیدم ، کتابی هم  در دستم بود و می خواندم ، در کافه باز شدوزنی زیبا با کلاه لب پهنی به رنگ آبی آسمانی به درون آمد، به اطراف نگریست ، بعد از لحظه ای تامل پشت میز کنار من ایستاد، کلاهش را از سرش برداشت و گوشه میز من گذاشت، سری تکان داد، موهای طلایی اش بر شانه اش افتاد، پالتویش را در آورد، روی صندلی جلویش گذاشت و نشست و قهوه ای سفارش داد. نگاه امان به هم برخورد. لبخندی بر لب امان.در حالیکه چشمم به کتابی که در دستم بود، زیر چشمی نگاهش می کردم. نگاهم کرد ، لبخند زدو لبخند زدم . به خودم گفتم  چگونه با او سخن آغاز کنم ، از سردی هوا بگویم ؟ این که گفتن ندارد. از زیبایی خودش ، این را هم می داند، از قشنگی کلاهش ؟

مخصوصا کتابم را طوری گرفتم  که ببیند یک زبان غیر اروپایی است . شاید حس کنجکاوی اش تحریک شود و از من بپرسد، این کتاب به چه زبانی است و شما از کدام کشور میایید.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Fri 22 Jun 2007ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است