
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
آگهی
مردی هستم چهل ساله ، از فامیل اصیل ایرانی و با فرهنگ ایرانی . قد نسبتا بلند، وزن متوسط، دکتر در اقتصاد،بدون هر گونه اعتیاد، علاقه مند به ورزش ، موسیقی و نقاشی، شاغل در یک شرکت بزرگ با درآمد خوب ، دارای خانه شخصی و اتومبیل ، شیک پوش . دارای پای چپ شماره 43 ، مایل ام با مردی با همین مشخصات با پای راست آشنا شوم ، تا در صورت توافق بتوانیم با هم یک جفت کفش بخریم . علاقه مندان می توانند با من به وسیله ایمیل ... یا تلفن ... تماس بگیرند. یکشنبه 22 فرودین 1378ــ 11 آوریل 1999 از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خر
انگار دیروز بود. کودکی بودم . تما دارایی ام تعدادی فیلم و مشتی هسته هلو و هسته تمیر هندی و ته مداد و ده ها تیله قلقلی بود که تعداد زیادی از آنها را برده بودم. یک تیله قلقلی چینی سفید با رگه های سیاه ، به اندازه نصف سر انگشت کوچکم داشتم که تیل دست( تیله دستی ام) بود. با این تیله سر تیله های دیگر بازی می کردم. می بردم می باختم ، اما هرگز حاضر نبودم این تیله را ببازم . این تیله آنقدر ضربه خوده بو که تمامش لک برداشته و زخمی بود. با این وجود من این تیله را دوست داشتم. با همه تیله ها عشق می کردم ، با این یکی عشق بازی می کردم . می ترسیدم گم اش کنم ، تا اینکه یک روز گم اش کردم ، اما فراموش اش نکردم.اکنون با واژها عشق میکنم. ده ها واژه را در نطر می گیرم،چندی اشان را کنار هم می گذارم ، هر بار که احساس و اندیشه ام تغیر کند، واژه ها را تغیر مکان می دهم تا به بهترین گونه گویای دل من باشد.
من با واژها عشق می کنم ، اما با واژه عشق ،عشق بازی می کنم . این واژه در وجودم ضربه ها خورده ، لکه ها برداشته، زخمی شده، با این حال من این واژه را دوست دارم .می ترسیدم گم اش کنم، تا آینکه یک روز گم اش کردم ، اما فراموش اش نکردم .من با واژها عشق می کنم ، با واژه "عشق" هنوز هم عشق بازی می کنم .۱۷ دی 1385 ــ 7 ژانویه 2007 . از کتاب اوآ ادامه ندارد
در سر بینه حمام ها عمومی نوشته شده بود؟
هر که دارد امانتی موجود بسپارد به من به وقت ورود
جلوگیری از یک فاجعه تاریخی
نامه سر گشاده به دولت مردان ایران
دولت استعمار گر و توسعه خواه آمریکا در نطر دارد در سال 2020 یک پایگاه در کره ما بنا کند، به بهانه اینکه از آنجا به کره مریخ و زهره و سایر ستاره گان بروند، و با کشف آب شاید هم نفت در کره ماه ومریخ می خواهند آنجا را ضمیمه ایالت متحده آمریکا نمایند. هر جا که آشه کچل فراشه ، هرجا که نفته آمریکا جاش تخته
طبق مدارک تاریخی کره ماه متعلق به ملت ایران است. هزار سال پیش از اینکه کشوری به نام امریکا به وسیله دزدان دریایی آنگلیسی خاک بر سر به وجود بیاید، شعرای ما اشعار زیادی در باره ما گفته اند، و من چند نمونه کوچک آن را در زیر یا آوری می کنم ، چنانچه اگر بخواهیم تمام شعر ا ، و اشعارشان نام ببریم به ده ها سال پژوهش با همکاری ده ها دانشکده و با تعداد زیادی پژوهشگر احتیاج است .
ما دیوانگاه سبب ننگ عاقلانیم و عاقلان سبب رنج ما
در پاریس یک گروه ایرانی نمایشنامه ای اجرا می کرد. من با چند نفر از دوستانم به دیدن این نمایشنامه رفتیم .این نمایشنامه که درسالنی که گنجایش در حدود سیصد نفر داشت ، و تمام صندلی ها اشغال شده بود در دو پرده اجرا می شد، در عین حال خنده دار و غم انگیز بود.
بین دو پرده ما از سالن خارج شدیم و من با دوستانم به طرف باری که نوشیدنی می فروختند رفتیم ، که یکباره شنیدم خانمی با صدای امرانه گفت: اردوخانی ، اردوخانی بیا اینجا . وقتی سر بر گرداندم زنی دیدم در حدود هقتاد سال، قدی نسبتا بلند، صورتی که معلوم بود که پوستش را کشیده اند، بره زنانه به رنک کرم یک وره بر سر، موهای نقره ای چشمانی نافذ، توالت غلیظ، با پیراهن بلند سیاه یقه باز رکابی ، روی آن بلوز توری آستین بلند، که تنها دگمه وسط آن بسته بود، و در گردنش تعداد زیادی گرنبند،که روی سینه چروک خورده اش اقتاده بود، در دستش دستکش های توری و انگشترهای زیادی در انگشتان، و چندین دست بند به مچ دستش با ساعت ظریف زنانه تو جهم را جلب کرد. بعد از چند لحظه شک و تردید گفتم : خانم با من امری داشتید؟
همچنان و این چنین ...
پدرم سیگارش را آتش میزد بعد از چند پک ، مادرم به او می گفت: سیگارت رو بده به من هم یک پک بزنم. پدرم پک محکم دیگر به سیگارش میزد ، و آن را به دست مادرم میداد . مادرم یگی دو پک میزد و سیگار را به پدرم پس می داد. پدرم یک پک می زد ، و در حالیکه ابرو در هم کشیده بود و لبانش را می مکید وچشمانش برق میزد، با لبخندی به مادرم می گفت : خانم باز این سیگار رو خیس کردی، پدر آمرزیده یک سیگار وردار بکش ، بذار ما هم یک سیگار با خیال راحت بکشیم ، ما از وقتی که زن گرفتیم نتونستیم یک سیگار با خیال راحت بکشیم .
مادرم باچهره شاد، نگاه عاشقانه ای به پدرم می کرد و جوابی نمیداد.
بعد از مرگ مادرم ، پدرم سیگار را ترک کرد، ولی غمگین همچنان لبانش را می مکید، گاهی هم گاز می گرفت.
این چنین به عشق بازی با مادرم ادامه میداد.
ادمه ندارد
خیانت
پیش از به کار بردن این واژه آن را در درونم سبک و سنگین کرده ام ، و اکنون که آن را به کار می برم می دانم چه می گویم. درغ و چاپلوسی هم خیانت است.
من اگر آن گونه که می اندیشم نگویم دروغ گفته ام ، و اگر کاری را در کسی خوب ندانم و آن را تمجید کنم چاپلوسی کرده ام. اغلب دروغ وچاپلوسی در ذات ما است ، بدون انتظار پاداش. پس من دروغ نمی گویم و چاپلوسی نمیکنم ، این چنین خیانت به خودم و به دیگران نمی کنم . ممکن است برداشت من ( اندیشه ام ) اشتباه باشد ، ولی با گفتن اش شما اندیشه مرا تصحیح می کنید. و میدانم این رک گویی من برای همگان خوش آیند نیست.
دو کتاب از خانم شهرنوش پارسی پور" ماجرای ساده و کوچک روح درخت ، و زنان بدن مردان " را خواندم . این کتاب ها به فلم زنی نوشته شده ، ولی نویسنده توانسته نکات بسیار ظریفی از احساسات متضاد یک مرد را در رمانش با نکته سنجی و بسیار بیان کند. گویی که ایشان سالها بین مردان زندگی کرده بدون اینکه مردان بیاندیشند که زنی در میانشان است، و یا
نامه سر تنگ به هموطنانم
هموطنان گرامی ما ایرانیان با راهنمایی و کوشش روشتفکران امان دوره مردنیته را با موفقیت و کامیابی پشت سر نهادیم. در این دوران پر افتخار ما صاحب انترنت و ایمل و تلفن دستی شدیم، و اکنون اغلب ما نان نداریم بخوریم ، ولی ناویگیشن داریم . و وارد دوران پست مدرن شده ایم .
چند هفته پیش من با ناویگیشن به جنگل برای راهپیمایی رفتم ،و طوری این دستگاه را دستم گرفتم که رهگذران ببینند . این دستگاه به زبان فرانسه گفت: راست بر و، راست برو، راست برو . رفتم چند دقیقه بعد گفت : بپیچ راست ... من به طرف چپ رفتم داد زد : راست ، راست ،راست . من چون چپ دست هستم و با دست راست طهارت می کنم ، و با دست چپ غذا می خورم ،دست چپ و راستم را عوضی می گیرم. با سر افکندگی وقتی به مستراح می روم فراموش می کنم که با پای چپ وارد شوم ، بعد که سر مستراح می نشینم شک می کنم و بلند می شوم میرو م بیرون و با پای چپ وارد می شوم .به هر حال ناویگیشن داد: زد کره خر نفهم بی شعور مگه نگفتم سمت را ست برو. رهگذارن به من نگاه می کرند و می خندیند .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|