
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
آفرین بر تو پسرم به نسیم خاکسار
خانه دوست ام شاهرخ بودم . دو ماهی می شد که مادرش مُرده بود . پس از خوردن چایی و گفتگو های اجتماعی لحظاتی سر به زیر به فکر فرو رفت و سپس گفت : میدانی از وقتی که جنازه مادرم را از اتاقش بردند، ودر را بستم هنوز جرات نکرده ام به اتاقش بروم ، از تو خواهش می کنم با من بیا می ترسم تنها بروم ، می ترسم از اینکه آنجا باشد و اشک بریزد و بگوید: باز هم دیر آمدی. باز هم با آنها بودی، کار دستت میدهند ، آن شش ماه کافی نبود، بعد خدمت سربازی ، آن هم سرباز صفر سال دوم دانشگاه بودی . چقدر خون دل خوردم ، چقدر دعا کردم ، چقدر این آن را دیدم و گیس گرو گذاشتم که دیگر دنبال این کارهای سیاسی خیر سرش نمی رود تا تو آزاد شدی، حالا دیگر پاهایم قدرت بیرون رفتن از این خانه را ندارد. و اشاره به عکس پدرم بکند و بگوید : این خدا بیامرز هم زندگی ما را سر کارهای سیاسی به باد داد و خودش را بکشتن . دفاع از حقوق کارگر ، دفاع از حقوق کشاورز ، طبقه رنجبر، مگر من به خاطر پدرت خون دل نخوردم ، مگر من رنج نبردم تا تورا بزرگ کردم، چطور با طبقه رنجبر را هم دردی، ولی درد من که مادر ت هستم احساس نمی کنی . ومن سر به زیر بگویم : مادر ما باید از حقوق ملت خود دفاع کنیم ، نگذاریم
اکثریت و اقلیت
خوشبخت ام از اینکه در کشوری زندگی می کنم که به ملت اش مهر می ورزم ، و مورد مهر این ملت می باشم . با وجود بد نام شدن رژیم ایران در سطح جهانی ، با اینکه همه میدانند ایرانی و با یک نام اسلامی هستم ، هیچ زمان به عنوان اقلیت مرا تحقیر نگرده اند،و با وجودیکه بیش از چند دهه نیست که در این کشور هستم ، ولی از تمام حقوق و مزایایی که یک شهروند بلژیکی که گذشتگان اش پیش از آنکه کشوری به این نام وجود داشته باشد بهره مند است از دید سیاسی و اجتماعی، و حتی در روابط انسانی بهره مند می باشم . و هیچ گاه به عنوان یک خارجی به من ستم روا نداشته اند.
من سرافرازم از اینکه دوستان کلیمی مرا به جشن های عروسی فرزندان ، یا جشن سال نو و سایر جشنهای سنتی خود دعوت می کنند. همچنین دوستان مسلمان ، مسیحی ، زرتشتی ، بهایی . ..
نه تنها در خوشحالی این دوستان شریک می باشم بلکه در غم آنها هم با تمام وجود شریک هستم.
چند تا شمع روشن کردم !
در جاده پر پیچ خم و سرازیر و سر بالای شمازه " د 558" به طرف " سن ترومپه" در فرانسه با ماشین می رفتم. در حدود 40 کیلومتر تا سن ترومپه فاصله داشتم. در حالیکه آهسته می راندم به موسیقی آرامی هم گوش می دادم ، و به تاکستان های اطراف نگاه می کردم که یکباره احساس کردم ماشین مرسدس خاکسترس آخرین مدل جیپ 4x 4 پشت سر من است و میخواهد از من سبقت بگیرد، و چون جاده تنگ است امکان برایش نیست. من به سرعت ام افزودام ، او همپنان با فاصله کوتاهی پشت سر من میراند . سر پیچ تندی ترمز کردم . او به عقب ماشین من زد و ماشین من از جلو درون چاله ای کنار جاده افتاد. لحظاتی طول کشید تا موقعیت خودم را درک کردم، با زحمت پیاده شدم. ماشین پشت سر من ایستاده بود، مردی مسن تر از خودم ( من 63 سال داشتم ) قد بلندتقزیبا چاق با شلوار کوتاه خاکستری و پیراهن سفید استین کوتاه ، با زنی لاغر یک کمی جوانتر از او ، شلوار سفید، تی شرت آستین رکابی از ماشین پیاده شدندو مرد با لهجه غلیظ آمریکایی به زبان فرانسه مرتب پوزش می خواست. زن زیر بغلم را گرفت و از من پرسید جایتان درد نمی کند. من در ذهن ام به دنبال رکیک ترین واژها می گشتم تا به آنها بگویم ،ولی در مقابل پوزش مرد و
فقط شنیدیم
اگر اشتباه نکنم اواخر تیر ماه بود. شهریور به کلاس چهارم می رفتم . شاشم هنوز کف نکرده بود، به حمام زنانه نمی اگذاشتند بروم، ولی در عروسی ها لای زنها می پلکیدم . برای اینکه زنها لخت نبودند ، و بیشتر خودی بودند.
شب عروسی دختر حاج رضا بود. مردها توی حیاط بودند، و زن ها توی اتاق پنج دری . من و ناصر با چند تا بجه هم سن و سال خودمان بین خانمها می پلکیدم و شیطانی می کردیم، گاهی هم می رفتیم از جلوی مردها سیب و گلابی خیار بلند می کردیم و تو سری می خوردیم ، گاهی هم از جلوی خانمها . آن هم همراه با توسری و الهی ذلیل شی و بترکی ، چقدر میخوری شنیدن.
مادرم دست مرا گرفت و نشا ند کنار خودش و گفت: یخورده بتمرگ . پروانه خانم همسایه یهودی امان گفت : ای خانم پسر بچه است ، نمی تونه بشینه. توسری و نفرین خوراک روزانه ما بود.
شیرینی ها و میوه ها دور تا دور اتاق به ما چشمک می زدند. شکم امان پر بود، ولی چشم امان سیر نبود.
ما که ندیدیم
می گفتن جهودا خسیس ان . شاید اون قدیما، ما که ندیدیم . اصلا دنیا عوض شده . ما یک همسایه جهود داشتیم به اسم پروانه خانم ، خدا بیامرزتش . پسر کوچکش ناصر با من رفیق همکلاس بود. مادرم به من می گفت : برو پیش پروانه خانم دوتا کونه پیاز بگیر بیار. من می رفتم می گرفتم ، هر کد ومش دوسیر بود. چند روز بعد مادرم دو تا پیاز به من می داد، دوتاش یک سیر نمیشد ، من می بردم پس میدادم. یک دفعه دیگه مادرم من رو می فرستاد با یک کاسه ماست خوری لعابی واسه لپه، نخود، لوبیا ، یا یخورده روغن . وقتی می خواست پس بده ، پروانه خانم با قسم و آیه قبول نمی کرد ، می گفت : ای قدسی خانم قابل نداره. ولی مادرم به زور پس میداد، آخه اگه پس نمی داد بعدش روش نمیشد دوباره بگیره. اون موقع ها خونه ها کنار هم بود و دراشون باز، نه مثل حالا آپارتمان و قفس قفس. من مرتب میرفتم پیش ناصر و ننه جونی خدا بیامرزش . ناهار شام ، وقت و بی وقت . همیشه خونه اشون مهمون بود، جهود ، مسلمون، ارمنی . ننه جونی به من یک تومن عیدی می داد. عید جهودا بین شهریور و مهر ( سپتامبر و اکتبر) هم ننه جونی عیدی من رو یادش نمی رفت. ناصر هم یک تومن می گرفت.
دکتر یوسف کلیمی
معصومه خانم تلفن کردو گفت : ابوالفضل خان بلند شو بیا این جا که این شوهر من سه چهار روزه خواب و خوراک نداره، ماتم زده یک گوشه نشسته.
حاج محمد شوهر معصومه خانم از رفقای من بود، همدیگر را از زمان نوجوانی می شناختیم . بلند شدم رفتم خانه اشان. در زدم معصومه خانم در را باز کرد. پس از سلام و احوالپرسی گفت: دگتر یوسف کلیمی چند روز پیش فوت کرد، از اونوقت تا حالا حاجی یک گوشه نشسته و اشک می ریزه و با خودش حرف می زنه. انگار جن رفته تو جسم اش. خندیدم و گفتم : چند تا بسم اله می گفتین جن فراری می شد.
رفتم تو اتاق ، دیدم حاج محمد روی یک تشکچه و تسبیح در دست سر به زیر غمگین نشسته . من را ندید. بلند گفتم سلام محمد جون. سرش را بلند کردو گفت : سلام ابوالفضل جون ، خوش اومدی .
نشستم کنارش و گفتم : خدا بد نده ، چته اگه مریضی چرا دکتر نمیری. اشک در چشمانش جمع شد و گفت اون کسیکه دکترم بود فوت کرد ، خدا بیامرزتش ، دنیا وفا نداره حتی به آدمهای خوب خودش.
باید مواظب جهودا بود!
منوچهر رفیق جون جونی و همکلاسی ام که پدرش استوار ارتش بود، با خواهر و کوچک تر از خودش و مادرش خانه حاج حسین می نشست اند که سه تا زن داشت و بچه هم نداشت اند.
یک هفته از آغاز مدرسه گذشت. از منوچهر خبری نشد. رفتم در خانه حاج حسین را زدم. حاج حسین خودش در را باز کرد.گفتم : منوچهر اینا از اینجا اسباب کشی کردن و رفتن؟ گفت : مگه خبر نداری ؟ گفتم خبر چی رو. گفت شما رفته بودید دهتون نبودید، یروز من از تو خیابون سیروس رد می شدم ، دیدم هفت هشت نفر جهود منوچهر رو گرفتن می کشن می برن، تا اومدم به دادش برسم انداختنش توی یک ماشین بردن.گفتم : بردنش واسه چی ؟ گفت : مگه نمی دونی جهودا بچه مسلمونا رو می گیرن می برن ، اول محمدیش می کنن ، بعد خونش رو می گیرن ،
ستم اکثریت بر اقلیت
خوشبخت ام از اینکه در کشوری زندگی می کنم که به ملت اش مهر می ورزم ، و مورد مهر این ملت می باشم . با وجود بد نام شدن رژیم ایران در سطح جهانی ، با اینکه همه میدانند ایرانی و با یک نام اسلامی هستم ، هیچ زمان به عنوان اقلیت مرا تحقیر نگرده اند،و با وجودیکه بیش از چند دهه نیست که در این کشور هستم ، ولی از تمام حقوق و مزایایی که یک شهروند بلژیکی که گذشتگان اش پیش از آنکه کشوری به این نام وجود داشته باشد بهره مند است از دید سیاسی و اجتماعی، و حتی در روابط انسانی بهره مند می باشم . و هیچ گاه به عنوان یک خارجی به من ستم روا نداشته اند.
نه تنها در خوشحالی این دوستان شریک می باشم بلکه در غم آنها هم با تمام وجود شریک هستم.
من با همان احساس پاکی که به مسجد میروم ، به کلیسا ، و کنیسه هم میروم. من ایمان دارم انسان هایی که بدین مکان ها میایند با قبلی پاک در آنجا جمع می شوند. و این انسانها برای من ارجمند می باشند.
چهارتا چایی
سه نفر از آقایان فقهای شورای نگهبان با یک وزیر مشغول گفتگو در باره امور مملکت بودند. یکی از آقایان فقها رو کرد به آقای وزیر و با لحن امرانه ای گفت: بلند شو برو سه تا چایی بیار.
آقای وزیر در حالیکه نمی خیز شده بود گفت : آخر من وزیر این مملکت هستم .
یکی دیگر از فقها گفت: حالا که این طور است ، چهار تا بیار.
یکشنبه 9 آبان 1372 ــ مرگ پلنگ
ادامه ندارد
زنان نامدار گمنام ، بانو مهوش، و مادر حسن
مدتی است که به زنان و مردان بزرگ تاریخ امان میا ندیشم. . زمانی که بدون پیش داوری و دوراندیشی نگریستم دیدم جای دو زن بزرگ در صفحات تاریخ ما خالی است. این دو زن روان شادان بانومهوش و مادر حسن هستند.
بانو مهوش در اثر تصادف اتوبیل در پاییز غمگین سال 1340 به رحمت ایزیدی پیوست ،زنی بود که با زندگی اش خیلی از مردان را تکان داد، و با مرگش نزدیک بود جنوب تهران را سیل ببرد. و در مراسم خاکسپاری اش بیش از یک ملیون نفر از مردم شریف تهران و حومه بدون زور سر نیزه و دیناری شرکت نمودند.
این زن شیر دل با شجاعت از خودش و جامعه مرد سالار ما پرسید: تو که از هند اومدی ، با ماشین بنز اومدی ، انقده بودی ، انقده شدی، جون من بگو این کون کجه ؟ ملت شرف جنوب شهر فریاد می زد ،کی می گه کجه؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|