تبليغاتX
«شــــوخـــــی و جـــــــدی»
 
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ●
 

سگ کُرد

دوسه هفته مانده به ماه محرم، اوس رحیم نجار دکانش را زودنر بست، و با پسرش رسول آمد به قهوه خانه  تا با اوس رمضون و حاج ماشا اله و یکی دو نفر دیگر راجع به مقدمات عزاداری محرم ، و راه انداختن دسته و علم کتل صحبت کنند. گرم صحبت بودند که صادق کُرده وارد شد، رویش را به آنطرف کرد، مثل اینکه اینها را ندیده، رفت پیش حسین ترکه ، سلام احول پرسی کرد و سفارش چایی داد ونشست . اوس رحیم رفقایش نگاهی به هم کردند و به صحبت اشان ادامه دادند.

 

صادق کُرده کامند وزارت دارایی بود، در حدود دو سه سال بود که به تهران منتقل شده بود. احمد پسر بزرگش حقوق می خواند،یک پسر هم کلاس چهارم دبیرستان داشت.

اوس رحیم با رفقایش مشغول بحث خودشان بودند. صادق کُرده گوش تیز کرده بود و گوش می داد ، یکباره سرش را به هوا کردو گفت: مارکس میگه دین تریاک ملته.

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Fri 25 May 2007ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جای دوست و دشمن

  

از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها و سگ کُـرد. 19 دی 1370 – 9 ژانویه 1991

 

حمزه فرزند کوچک خانواده اش ، پسر حاج عزیزاله روز عید قدیر به دنیا آمده بود، برای همین هم حاج حمزه صدایش می کردند.

حاجی عزیزاله پدر حاج حمزه وضع مالیش خوب بود، یک خانه بزرگ در خیابان نایب السلطنه داشت با مقداری ملک و املاک که وقتی فوت کرد پسرهای دیگرش ، حسن و حسین وقتی اموال پدر را تقسیم کردند ، تنها یک دکان و خانه ای   که همه اش صد متر می شد، در کوچه دردار، نبش کوچه درختی به حاج حمزه رسید  که با مادر پیر زمین گیرش زندگی می کرد.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Fri 25 May 2007ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گورستان  نوابغ

گاهی ما بدون اینکه از درد و رنج و سرگذشت انسانی آگاه باشیم ، او را به دیده تحقیر می نگریم . او انسان نیست،  کمتر از حیوان است ، یک حیوان پست.

برای من پیش آمده به آنچه که دیروز می خندیدیم ، امروز وقتی به آن میاندیشم ، با تمام وجود غمگین باشیم . یکی ار آنها را می گویم.

پیش از آنکه به دبستان بروم ، روزی در کوچه جوانی با صدای بلند می خواند:

 

«از بخت بد سرنگونم   از لاپام سرید و رفت تو کونم»

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 23 May 2007ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در جایی که پزشک نباشد ، همه پزشک می شوند و بیمار می میرد. نمونه اش را به یاد دارم. سال 1328 خواهرم دبستان دخترانه کیلان در سه فرسنگی دماوند  را گشود. پسر جوان با هوشی که دبستان را در همان ده تمام کرده  بود و در دماوند به دبرستان می رفت، آپاندیسیت گرفت. چون پزشک در آجا نبود، هر کسی تجویزی کرد. از گل گاو زبان تا دعای پیش نماز و خاک تبرک و متوصل شدن به امامزاده، تا اینکه جوان فوت کرد.

در همان زمان یکی از بستگان ما دختری در حدود هشت سال در تهران آپاندیسیت گرفت، با وجود امکانات کم آن زمان اورا عمل جراحی کردند و خوب شد.
سیاست علمی است مانند پزشکی ، باید اموخت و تجربه کرد. در جایی که پزشک جراح نبودهمه پزشک شدند و بیمار فوت کرد. در کشوری هم که سیاستمدار نباشد همه سیاستمدار می شوند و مملکت به فلاکت کشیده می شود.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Wed 23 May 2007ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

من و مملی

حوتدث زندگی مثل ماری میمونه چمبله زده ، آدم نمی دونه سرش کجاست ، تهش کجاست. من و مملی هم خیلی داستان با هم داریم ، نمیدونم کدومش رو بگم .

در حدود ده دوازده سالمون بود. یک روز با هم رفتیم سینما دماوند، خیابون ری . دو زار دادیم جفتمون رقتیم تو . قبلا هم ده شهی تخمه هندونه خریدیم با هم نصف کردیم.

اول فیلم لور هادری بود، خیلی خندیدیم. بعدش سامسون دلیله بود. جون شما ساموسون چیکار می کرد، ینفری صد تا می زد. من مات مبهوت مشغول تماشا ، مملی هم زرپ زرپ پارازیت ول می کردو می گفت دروغه.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  Tue 22 May 2007ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط ابوالفضل اردوخانی  |  | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
  POWERED BY BLOGFA.COM  
کلیه حقوق برای نویسنده محفوظ است