
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
درد بی درمان ملت ایران
حمید رفیق من که به ایران رفته بود برگشت ، و من را به خانه اش دعوت کرد. سر غذا دیدم خمیر نان را در میاورد و با آن مجسمه میسازد، و به دهنش می گذارد. و از من هم میخواهد از آن مجسمه ها بخورم.
راستش را بخواهید ،ترسیدم، فکر کردم دیوانه شده. انگار فکر من را خواند و گفت: فکر نکن که من دیوانه ام ، در ایران این مرض را گرفتم و اینجا خود به خود خوب می شود.
اول واجبی ، بعد دستما ل
سعید مدیر عامل یکی از کاخانه جات پارچه بافی در جاده شاهعبدالعظیم بود. او اهل سیاست نبود و تمام حواسش جمع کاخانه بود.صبح زود میامد سر کارش ، شب هم بر می گشت نزد خانواده اش . وقتی انقلاب شد با همسر دو تا دخترهایش رفت آمریکا و رستوران بازکرد.
بعد از چند سال که در آمریکا بود، رفت ایران ، یک هفته اول بعد از دیدن بستگا نش ، خیلی مایل بود برود و آن کارخانه را از نزدیک ببیند، چند بار هم با تاکسی از جلویش گذشت ،
حسن یکی عیب دیگری است
آورده اند روزی جوانکی در باغچه منزل نشسته بود و بانک بر مادر زد و گفت : مادر غذایی بده تا بخوردم که من بسیار گرسنه ام .
مادر بشقابی از خاگینه با نا ن برای فرزند دلبند خویش بیاورد. جوانک مشغول به خوردن بود که مرغی بر نانش نوک زد. جوانک گفت برو ای مرغ کون گشاد.
مرغ گفت: اگر کون من تنگ بودی تو از کجا خوردی ، این غذا که تو در بشقابت می بینی از کون من بیرون آمده .جوانک از سخن خویش پشیمان گشت و از مرغ پوزش خواست. نادان ازکون گشاد خویش شرمگین بود و خیال می کرد که مرغ راهم از این بابت ننگی است. این داستان بگفتم تا همه کس بدانند ، آنچه در یکی سبب شرم است ، در دیگری باعث سر افرازی است. چنانکه سوراخ برای دیگ حسنی نبودی ، ولی برای آبکش ملاحتی است . بزرگان گفته اند: نیکی آبکش به سوراخ است و عیب دیگ در سوراخ.
نکته: دیگ به دیگ موگوید رویت سیاه سه پایه می گوید سلالا
4 آبان 1369 یادم . آمد زاد روز شاهنشاه آریا مهر / فرهنگ بی فرهنگ ها ادامه ندارد
دو تا تخم
حسن کبا بی داشت تعریف می کرد واسه رضا کچل. آره تو بمیری رضا خار این روزگار رو، بعد از یک عمری حسرت یک ماشین نو ، نوی نو هم نبود ، پونزده سالش بیشتر نبود خریدم هزار پونصد تومن، رفتم تو جاده قم ، سگ دست بردیم ، زرپی زدم تو کون یک کامیون ، داغون داغون شد.
رضا کچل: خوب شد خودت و بچه ها توری نشدین.
حسن کبابی: مادر بچه ها که خونه بود، خودم رو راست می گی، شانس آوردم، ولی این دوتا کره خر حرومزاده اگه بگی مهم نبود، مادرشون از مرغ که تخم کنه راحت تر میزاد، این دوتا تخم رو می ذاشتم زیرش ، دوتا کره خر دیگه میزایید، آخه ماشین رو بگو ، ما با هاس چقدر دیگه دو واره دست بسوزونیم و دود کباب بخوریم تا بتونیم یماشین دیگه بخرم. 30 مهر 1369 / فرهنگ بی فرهنگ ها
ادامه ندارد
بچه پر رو
شاغلام داشت تعریف می کرد واسه آقا جلال : آره این جمشید پسرم انقدر پر روئه که حساب نداره. بهش میگم برو نون بگیر، میگه من برم نون بگیرم تو بخوری،میگم پولشو من میدم ،میگه: پس خودتم برو بگیر. داشتم با مادرش ور می رفتم، ضرپی گتابچه اش رو آورد و گفت می خوام مشق کنم . اصلا اهل درس و مشق نیست آ .گفتم این دو زار رو بگیر برو تو کوچه بازی کن. گفت زکی ، بابای فتحعلی بهش یه تومن میده، من به تو که بابامی و دوست دارم، اونم ننه امه و ما درمه و واسم عزیزه تخفیف کلی میدم ، نفری چهاره زار، جمعش میشه هشت هزار، یک شهی هم کمتر نمیشه ،اگه یخوردم زور بگی دااد میزنم. ( این خانواده ها اغلب در یک اتاق اجاره ای زندگی می کردند)
30مهر1369ــ 22اکتبر 1990 / فرهنگ بی فرهنگ ها
ادامه ندارد
ما مردیم ، نه نامرد
من و مملی یروز تابستون، طرفای غروب داشتیم از تو لاله زارجلوی سینما رکس رد می شدیم ، دیدیم یک جوون لات بد جوری بنده کرده به یک پسر ژیگول ترو تمیز و آقا که یک خانم هم همراهش بود. پسر لاته هی پر رو گیری می کرد، پسر ژیگوله اول به روی خودش تمیاورد، ولی لاته ول کن نبود،تخم ژاپونی می خورد پوستش فوت می کرد پس گردن پسر ژیگوله.
پسر ژیگوله چند دفعه برگشت و گفت: برو روت رو کم کن ، برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه، من که با تو کاری ندارم ، خواهش می کنم ول کن برو پی کارت، مواظب باش هرچی دیدی از چشم خودت دیدی .
ایران زر
حاج محسن رو کرد به حاح محمود و گفت : جفتشون تازه عمامه ای وکیل مجلس، راستی شنیدم وقتی طیاره های ایران زر خراب میشه می برن فرانکفورت تعمیر می کنن، خوب این طیاره به این گندگی وقتی خراب شه با چی می برن تا فرانکفورت؟
حاج محمود ــ مسلمه ، میذارن تو طیاره های ساخت صنایع سپاه پاسداران، می برن اونجا، تعمیر که شد دوواره میذارن تو همون طیاره بر می گردونن.
حاج محسن ــ خر خدا ، وقتیی طیاره درست بشه می تونه خودش بر گرده.
حاج محمود ــ اول اینکه خر خودتی ، دوم اینکه این طوری تو انرجی صرفه جویی میشه، مجبور نیستن تو دوتاشون بنزین بزنن
حاج محسن ــ اگه این طیاره های ساخت سپاه پاسدارن انقدر بزرگه که ار اتوبوس توش جا می گیره چرا تا حالا ما ندیدیم؟
یکی از صدها بدبختی ما
سالهای بعد از کودتای بیست و هشت مرداد رو میگم. در تمام دنیا دولتها مردم رو به دوچرخه سواری تشویق می کنن. یکی از بدبختی های ما این بود که وقتی سوار دو چرخه می شدیم ، پاسبان جلومون رو می گرفت . اول گواهی نامه میخواست .آخه تا حالا دیدید یک جای دنیا واسه دوچرخه هم گواهی بخوان. بگذریم : اگه داشتی کاغذ خرید میخواست. اونم اگه داشتی شناسنامه میخواست. خلاصه دردسرتون ندم، یوقتا هم روراست یک کامیون وایساده بود و دوچرخه ها رو می گرفتن مینداختن توش و می بردن. حالا چرا واسه اینکه جون از کون هفت پشت اشون درآد.
درس ادب
شاپورِ شهریار ، رفیقم می گفت: وزارت فرهنگ دبیر استخدام می کرد، من هم درخواست کردم. چندین ورقه با مشخصات کامل پر کردم با چند قطعه عکس و مدارک تحصیلی ام دادم. بعد از مدتی نامه آمد و با در خواست شما موافقت نشده بود. رفتم پرس جو کردم ، گفتند مسئول عقیدتی وزارت آموزش و پروش با درخواست شما مخالفت کرده. یکی گفت برو پیش اش بلکه عقیده اش تغیر کند.
مقصر اصلی در جنگ
محسن خان وارد قهوه خانه شد وبا اصغر آقا سلام علیک و احوال پرسی کرد
اصغر آقا واسش چایی سفارش داد و گفت: جات خالی نبودی ، همین پنج دقیقه پیش ، مهدی با رحیم کتک کاری کردند، خونی مالی ، آژان اومد بردشون کلانتری.
محسن خان ــ حتما رحیم شروع کرد
اصغر آقا ــ آره ، تو از کجا می دونی
محسن خان ــ تمام جنگ و جدالها تقصیر زنهاست، اصلا به نظر من تمام جنگهای دنیا رو زنها به پا می کنن، راستش رو بخوای تقصیر زن رحمیه.
اصغر آقا ــ رحیم اومد سر هیچی و پیچی پرید به مهدی ، تقصیره زنش جیه؟
پیش از اینکه ماه و ستارگان
در پرتو خورشید جلوه ببازند
و، به دریای نیستی بروند
این برخاست و از خواب بیدارم کرد
در بین جمعی نشسته بودم . هرکس دلیلی که برای پناهندگی اش ارائه داده بود گفت. منجمله آقا رضا گفت:
من رفتم کونیست ام ، و تقاضای پناندگی کردم . کمیسر به من جواب رد داد و گفت همه ایرانی قبل از تو همین حرف را زدند. بعد گفتم بهائی بودم .مراجعه کردند به مرکز بهائی ها و فمهدیدند من دروغ می گویم ، باز هم تقاضایم رد شد.
بعد از مدتی گفتم من سلطنت خواه بودم . گفتند : می خواستی نباشی ، مگر آدم با شعور در یک جمهوری اسلامی سلطنت خواه می شود.تقاضایم رد شد. گفتم مسیحی بودم . گفتند دروغ می گوئی .خیلی ها قبل از تو به این عنوان تقاضای پناهندگی کردند. رفتم گفتم بابا من همجنس گرا هستم ، در این موقع یک نره خری را آوردند و گفتند ... من فرار کردم ، این هم نشد .
گیاه هرزه
گیاهی که خود بروید هرزه است
چندی از این خود رویان
گل زیبا و خوش بو می دهند
میوه می دهند، میوه اشان هم شیرین است
آیا رهگذری گلشان دیده؟ زیبای اشان را تحسین کرده؟
میوه اشان را چشیده؟ نه
دستهای هرزه هرزه گران
از ریشه می کنندا شان
چون این گیاهان زیبا، تنها نامشان هست ، هرزه . 4 سپتامبر 2004 سلام روسپیان سلام
در بین جمعی نشسته بودم . هرکس دلیلی که برای پناهندگی اش ارائه داده بود گفت. منجمله آقا رضا گفت:
من رفتم کونیست ام ، و تقاضای پناندگی کردم . کمیسر به من جواب رد داد و گفت همه ایرانی قبل از تو همین حرف را زدند. بعد گفتم بهائی بودم .مراجعه کردند به مرکز بهائی ها و فمهدیدند من دروغ می گویم ، باز هم تقاضایم رد شد.
بعد از مدتی گفتم من سلطنت خواه بودم . گفتند : می خواستی نباشی ، مگر آدم با شعور در یک جمهوری اسلامی سلطنت خواه می شود.تقاضایم رد شد. گفتم مسیحی بودم . گفتند دروغ می گوئی .خیلی ها قبل از تو به این عنوان تقاضای پناهندگی کردند. رفتم گفتم بابا من همجنس گرا هستم ، در این موقع یک نره خری را آوردند و گفتند ... من فرار کردم ، این هم نشد .
در حدود پانزده سال پیش قوچعلی را تصادفا در مرکز شهر بروکسل دیدم . اولین چیزی که به من گفت : بیست روز پیش قاچاقچی مرا به این شهر آرود و رها کرد. در این مدت شب در گوشه ای از پارک می خوابم ،روزها هم سرگردانم ، و در دهمان چوپان بودم ، آمدم اینجا پناهنده سیاسی بشوم.
در همان برخورد اول متوجه جای چند زخم در صورت و بازوی او شدم. پرسیدم این جای زخمها چیست؟ گفت چند سال پیش از بالای درخت افتادم ، شاخه های درخت مرا زخمی کرد . گفتم لخت شو. با نگرانی لخت شد. دیدم جای یک شوختگی هم بر روی باسن ( که همان کان باشد، توضیح کان فارسی سره کون است ) دیده می شود. پرسیدم این چیست؟ گفت : بچه که بودم در جایم می شاشیدم ، مادرم کان مرا با سیخ داغ سوزاند .
مستر ژاک دالر، جدِ جدشان مغول بودند و شغل شرف اشان ساربانی ، وبین ایران و چین و هنوستان و عثمانی تا مصر مسافرت می کردند.
در حدود دویست سال پیش یکی از اجداد ایشان در دهلی اقامت گزید و شغل شریف تجارت را پیشه خود ساخت. نسل بعدی با همکاری انگلیس در چین اولین کارگاه تریاک مالی را افتتاح فرمودند. و کارشان رونق فراوان یافت. نسل بعدی در لندن به کار واردات چای از هند و صدور محصولات صنعتی شدند. نسل بعدی که پدر مستر دالر باشند در سال 1900 به علت مشکلات مالی با برادرها در آمریکا مقیم شد و در آنجا به کشاورزی مشغول گردیدند که در درون زمینش نفت پیدا شد.( امیدوارم در حساب اشتباه نکرده باشم.)
نابرده رنج گنج میسر نمی شود . مزد آن گرفت که یکدفعه نفت پیدا کرد.
بی ادبی نشه ، بی رودرواسی حقیقت رو می گم . شایدم باور نکنید: اولین حرفی که تو کوچه یاد گرفتیم سه تا "ک " بود که برای همه کس و همه جا صرف می شد ، قبل از اینکه معنی اش رو بفهمیم .
تا بچه بودیم باهاس مواطب پسمون بودیم ، وقتی بزرگ شدیم پیشمون بوال گردنمون شد
اولین اسباب بازی مون قوطی خالی کبریت بود که باهش ماشین دودی درست می کردیم. یک ذره نخ ، یک تکه چوب
یک وجب سیم ، چند تا قلوه سنگ، یک طوقه دوچرخه آروزی خیلی از بچه ها بود که یک چوب بذارن پشتش و قلش بدن . سه چرخه که خیلی از بچه ها،اونم شاید خوابش رو می دیدن.
نداشتن همه نبود ،ولی از اینکه می دیدیم بعضی ها اسباب بازی و دوچرخه دارن و باهاش بازی می کنن زجرمون می داد، یعنی میشه داشت.
خیلی از پدر مادرها امکانش رو داشتن واسه بچه هاشون بخرن ، ولی شعورش رو نداشتن که بچه به اسباب بازی احتیاج داره ، فکر می کردن بچه باهاس فقط شکمش سیر باشه تا چشم و دلش ندوه.
روز دوم سوم عید بود. بچه ها همه لباس نو پوشیدن بودن . بعضی هام افصار خر ( کراوات) گردنشون بود. سر کوچه دردار اتوبوس خط هفت نگه داشت . دو تا زن تقریبا مسن چادر سیاه به سر پیاده شدن. پشت سرشون هم یک خانم جوون توالت کرده موهای میزام فتیله کرده با دامن خیلی تنگ تا زیر زانو مثل مارلین مونرو، کونشو تکون میداد پیاده شد. یکی ار این دوتا خانم چادری انقدر کونش کنده بود که اگه یکی مثل خودش از اونور یگ کوچه تنگ میومد باهاس یکیشون میرفت تو یک خونه تا اون یکی رد می شد.
خانم جوونه با فاصله با اون دوتا خانم راه می رفت و میخواست بفهمونه که با اونا نیست. برعکس اون دوتا خانم میخواستن نشون بدن که با این خانم هستن.
با آهنگ ضربی : خاناجی جون دلم خوشه شوهرم عینک می زنه ، سر شب تا به سحر دایره و دنبک می زنه.
همه چی داشتیم ، همه کارمون درست بود، هیچی کم نداشتیم، جز یکی ، اونم دفترچه کار نیک بود. بعلــــــــه . یک نفر که کودکستان و دبستان و دبیرشتان و کوفت و زهرمارش رو تو سوییس و لندن و لوس انجلش تموم کرده بود این یکی رو از فرنگ واسه ما سوقاتی آورد، ما بچه هایی که کفش پامون نبود باهاس این دفترچه رو پر می کردیم و هر روز یک کار نیک می کردیم و توش می نوشتیم .
ما نون نداشتیم بخوریم باهاس پیاز می خوردیم که اشتهای دیگران واز شه و بگن ماهم به این ملت خدمت کردیم . این دفتر چه رو معلممون نگاه می کردو اگر اشتباه نکنم تو نمره اخلاق و انضباتمون تاثیر می ذاشت. خیلی خوش چس بودیم باهاس دم بادم می شستیم .
خانم معلم – اردوخانی بیا پای تخته انشات رو بخون.
- یادم رفته بیارم
- حتما ننوشتی
- خانم نوشتم ، منتها یادم رفته بیارم ، به جون مادرم از بهرم
- پس بیا بخون
جلوی تخته سر به زیر ایستاده بودم ، خیس عرق ، دوتا دستهایم به بدنم سنگینی می کرد، به نطرم آنقدر دراز بودند که به زمین می رسیدند. یک مورچه روی زمین بین دو بند آجر راه می رفت، یک تکه کچ پای تخته افتاده بود، آقای ناظم از پشت پنجره رد شد.
به فرزانه معلمانمان که به ما بچه های جنوب شهر ،یا دور افتاده ترین نقاط ایران، با کوشش و گذشت فراوان درس میدادند. به خواهرانم اقداس و اختر که در این راه ازهیچگونه فدا کاری خود داری نکردند.
من گل یا س را بیشتر از همه گلها دوست دارم . برایتان می گویم ؟
خدا را شکر که به کلاس دوم آمده ام. در کلاس اول خانم معلم را دوست نداشتم ، همه اش سر من داد میزد و گوشم را می کشید و تو سرم میزد، ولی در کلاس دوم خانم معلم ما خیلی خوشگل است و من او را خیلی دوست دارم .
نوشته شده در مهر 1371 – شپتامبر 1992
الهام گرفته از کتاب ًهرگز بدون دخترم ً نوشته بتی محمودی که پر فروش ترین کتاب آن سالها شد و از آن نیز فیلمی ساختند. در آن زمان هر کتابی ( اکنون هم همچنین) که سبب بیشتر منزوی کردن ایران میشد با تبلیغات آمریکا مورد تو جه قرار می گرفت. این کتاب به چندین زبان ترجمه گردید.
هرگز بدون مادر زنم : همانطور که میدانید دوسال قبل به علت زندانی شدن یک خانم بلژیکی در ایران به جرم جاسی برای اسراییل و آمریکا ، روابط این دو کشور نزدیک به قطع شدن بود، و چند ماه پیش کتابی به نام هرگز بدون مادر زنم به قلم" آندره ..." منتشر گردید که این کتاب سر وصدای زیادی کرد و پر فروش ترین کتا ب سال شناخته شد .
دانشمندان و پژوهشگران برای عقب ماندگی ایران دلایل بسیاری آورده اند که حتما با چندی از آنها شما آشنا هستید که از دید این پژوهشگر و صاحب نطر و عمق اندیش این دلایل اساسی نمی باشند. و من تنها آدمی هستم ( آدم یعنی من ) که به علتهای اصلی آن پی برده ام.
یکی از دلیل اساسی عقب ماندگی ما زبان ما است . این اندیشه تنها من نیست ، بلکه عده ای از پژوهشگران ایرانی دیگر هم صد سال پیش به این موضوغ پی برده اند، ولی کسی آنها را جدی نگرفته و پژوهش های آن ها را ادامه نداده .
خانها آقایون ، سلام ، درود، گود مرنینگ ، گود افتر نون،گود نایت، گود بای سر،بابا گود بای سر.
برین گم شین خارجی ها. دوهزار. پونصد ساله که دارین ما رو استثمار و استکبار و استعمال می کنین، دیگه چی میخواین از جون ما .
تمام بدبختی های ما تقصر این خارجی هاست. خبال کنین این خارجی هانیومده بودن ایران. اصلا کشوری به نام ایران رو نمی شتاختن ، ما از تاریخ گذشته امون خبری نداشتیم .
کشته شد
کی کشت اش؟
کم و تو و او
ما و شما و ایشان
باچه ؟
با خنجر دروغ
سلام امان دروغ بود
اظهار ارادتمان دروغ بود
قسممان دروغ بود
عیادتمان ، از روی حساب دروغ بود
آرزوی سلامتیمان دروغ بود
بر مزارش اشک می ریزیم
این هم به تظاهر و دروغ
30 اوت 2004 / سلام روسپان سلام
همچو پرنده ای
در این قفس که نا مش زنگانیست
زندانی ام
این قفس برای من تنگ است
فریاد می زنم
می گویند: آواز می خواند
پرو با ل به دیوار قفس می زنم
می گویند: مست است و می رقصد
اشک می ریزم
می گویند: از شادیست
جام شراب عشق در دستمان بود
بی خیال می نوشیدیم
مست بودیم زعشق
لحظه ای غفلت
جام افتاد و شکست
شکسته هایش را کنار هم گذاشتیم
دریغا
جام شکسته کی پر شود
از شراب عشق .
29 اوت 2004 / سلام روسپیان سلام
من یک قوطی حلبی خا لیم
جلوی پای کودکی بازیگوش
در کوچه ای سنگی و خاکی
پای به من می زند
به دیوارم می زند
خیال می کند توپم
گناهی ندارد
توپ ندارد
من درد می کشم
از صدای رعشه آور خود
زجر می کشم
دیوانه ام، نه دیوانه دیوانه
افسوس یک کمی دیوانه ام
دیوانه کوچک
شرم دارم، نه ز دیوانگی ام
ز کم دیوانگی ام، ز کوچکی ام
کاشکی دیوانه دیوانه بودم
فریاد می زدم، لگد به در و دیوار می زدم
با سگ های ولگرد، با گربه های گم شده، با پرندگان
با ماهی ها، با درختان، با گلها، با هرچه هست
با صدای بلند حرف می زدم
در کوچه و خیابان، گاهی شیپور
گاهی طبل می زدم
برهنه می گشتم، به هستی می خندیدم
قهقهه می زدم، قهقهه می زدم
به من می خندیدند، مسخره ام می کردند
کودکان به من سنگ می زدند
درد می کشیدم، رنج می بردم
ولی همچنان
قهقهه می زدم، قهقهه می زدم
ابوالفضل اردوخانی
۲۴دسامبر۲۰۰۵