
● ● ● داستانهای بلند و کوتاه و طنز ● ● ● |
نیاز به عشق داشتم و نمی دانستم!
کیومرث را سالها با چهره ای افسرده و گوشهگیر می دیدم. تنها کسی بودم که با او رابطه دوستی داشت.
می دانستم فتانه که با دو دخترش از این فرار کرده با کیومرث ازدواج مصلحتی کرد تا بتواند اجازه اقامت بگیرد. آنها در یک خانه با هم زندگی می کردند، ولی هیچ وقت جایی با هم دیده نمی شدند. اصلا در بین ایرانیان دیده نمی شدند. می دانستم، خودش برایم گفته بود؛ کیومرث مهندس برق از دانشگاه تهران بود، مردی اهل کتاب، سالها در مقام های مهم در ایران کار می کرد. چند سال پس از انقلاب خود را بازنشسته کرده، هر چه داشته فروخته، و به اینجا آمده، حالا در یک شرکت بلژیکی که از ایران می شناخت کار میکند. هرگز ازدواج نکرده بود، این اولین بار بود، آن هم مصلحتی، به خاطر کمک به فتانه و دخترهایش. او اغلب از سرنوشت گله می کرد، ولی هیچوقت از کسی کمترین گلهای نداشت.
یکبار با چهره ای شاد به دیدارم آمد. پس از چند جرعه شراب گفت: همیشه افسوس میخوردم که مسیحی نیستم، تا در کلیسا جلوی عیسی مسیح زانو بزنم و اشک بریزم و هر چه درد در دل دارم بیرون بریزم، اما اکنون دیگر افسوس نمیخورم. حالا نزد تنها دوستم، آنچه مرا سال ها رنج می داده، می خواهم بیان کنم.
با خنده گفتم: اگر بنویسم چه؟
ــ بنویس! هر چه دلت می خواهد بنویس.
خروسی که روش کم شد!
یکی بود یکی نبود. توی مزرعه چند تا مرغ خالخالی قشنگ بودن، با یک خروس به اسم ماشاله خان. مرغ ها وقتی می خواستن تخم بذارن و حتی بعد از تخم گذاری قد قدی می کردند که حساب نداشت. ماشاله خان از سر و صدای مرغ ها در تمام روز درعذاب و بود و زجر می بُرد، و فریاد می کشید بر سر مرغها؛ "یک تخم گذاشتن که این همه سر و صدا و داد و بیداد نداره، مگه تخم طلا می ذارین؟!" کاری نداریم به اینکه مرغ ها وقت و بی وقت قوقولی قوقوی ماشاله خان را می شنیدن و هیچی نمی گفتن!
ماشاله خان از سر و صدای مرغ ها داشت دیوونه می شد. هرچی به مرغها می گفت ساکت باشین چاره شون نمی شد. خودتون را بذارین جای یک مرغ! تخم به اون بزرگی کردن درد داره! خوب، وقتی هم کسی درد داره، از درد فریاد می زنه. مرغ ها هم واسه همین، این قدر سر وصدا می کنن، نه برای تبلیغ تخمشون!
ماشاله خان وقتی دید دیگه نمی تونه تحمل کنه، پیش خودش گفت: "دوراه دارم؛ بذارم و فرار کنم، یا اینکه وقتی سر و صدای مرغ ها بلند شد، بزنم تو سرشون. فرار کردن، یعنی دل کندن از این مرغهای قشنگ و مامانی؟! امکان نداره! خروس باید احمق باشه تا این کار رو بکنه. پس بهتره هر وقت مرغی قد قد کرد آنقدر بزنم تو سرش تا خفه شه. دو سه تاشون رو که بزنم، بقیه هم، حساب کار خودشون رو می کنن."
از اون به بعد هر وقت، مرغی موقع تخم گذاشتن، سر وصدا راه می نداخت، ماشاله خان آنقدر میزدش تا خفه شه. کاری نداریم به اینکه چند تا مرغ ها از تخم رفتن، چند تا هم مَردن!
هر چی مرغ ها به ماشاله خان می گفتن: "تخم گذاشتن درد داره، ما نمی تونیم داد و بیداد نکنیم. اگه خروسی (مردی) تو هم یک دفعه تخم بذار تا ببینی ما چی می کشیم؟!" ماشاله خان نمی خواست قبول کنه و می گفت: "من خروسم (مِّردم) و غیرت دارم. کار خروس قوقولی قوقو کردن و مواظبت از مرغ هاس (ناموسش)، نه تخم گذاشتن!"
خلاصه چه درد سرتون بدم! مرغ هایی که تخم می ذاشتن، تو دلشون قد قد می کردن و به ماشاله خان هم نفرین.
خدای مرغها وقتی این وضع رو دید، دلش واسه مرغ ها سوخت. و وقتی ماشاله خان شب خواب بود یک تخم تو دلش گذاشت.
ماشاله خان کله سحر که از خواب بیدار شد خواست قوقولی قوقو کنه، حس کرد دل درد داره. دور خودش چرخید ، قوقولی قوقوی خفه ای سر داد و به جای قوقولی قوقو، قد قد کرد. مرتب هم صداش بلند تر می شد. به طوریکه وقتی نزدیک ظهر موقع تخم گذاشتنش بود، صداش تا هفت تا مزرعه می رسید. وقتی هم تخم گذاشت، بی هوش شد. چند ساعت بعدش که به هوش اومد سرش رو انداخت پایین دیگه هم هیچ مرغی رو نزد. سر و صدای مرغ ها رو هم اگه می شنید صداش در نمی اومد. از همه مهم تر وقت بی وقت هم نمی خوند. غیرت و ناموسش رو هم فراموش کرد. خلاصه روش برای همیشه کم شد.
1 آبان 1388 ـ 23 اکتبر 2009 ـ اردوخانی ــ بروکسل
خبرنگار خَرَکی ما از کلن گزارش می دهد
بنا به گفته خبرنگار روزنامه، نژاد این خرها در حال حاضر در حال انقراض است و کلاً بیش از 600 رأس در جهان وجود ندارد. اصل آنها به منطقه شمال ایران (احتمالاً آذربایجان و شاید خلخال که نژاد خرهای آن مشهور است) تعلق دارد.
به عکسها نگاه کنید و کیف کنید از این طراوت و زیبایی.



وجه مشترک ما با آنها در تبعیدی بودنمان نهفته است. هر دو ما به اجبار به اینجا آمدهایم. حال نمی دانم آنها نیز هوای ایران در سر دارند یا نه؟!
۳۰ مهر ۱۳۸۸ ـ ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹ ـ اردوخانی
خر باید بود، یا خر مردرند!
خسته بودم ازتظاهر و دروغ، خسته.
خسته بودم از ریا. خسته بودم از رادیو تلویزیون، نشریات و تبلیغات.
خسته بودم از حسادت، از تنفر.
خسته بودم از سلام و خداحافظی. ( پوزش می خواهم، از درود و خدا نگهدار) از احوالپرسی های کلیشه ای، از همدمی، از هم غمی. از خود. آرزو می کردم کاشکی خری بودم در میان خرها.
با چنین اندیشه ای به خواب رفتم. خواب دیدم در دشتی سرسبز میان گروهی خرهستم که دور مرا گرفته اند، و با نگاهی شگفت انگیز، در عین حال تحقیر آمیز، مرا نگاه می کنند. خوشحال فریاد زدم من خرم و دلیل به میان آنها آمدن ام را گفتم.
یکی با عرعری گفت: خر که لباس ندارد. با دندن لباس از تن ام کندند. فورا دستم را جلوی آلت جنسی ام گرفتم. قهقه شان به آسمان بلند شد. عرق شرم از پیشانی من سرازیر گشت.
یکی گفت: فرقی بین آنچه لای پای تو است و سایر اعضای بدن ات نیست، چرا از عریان کردن آن شرم داری؟ مگر مال دزدی، یا چیز گران بهایی در بین پا داری که آن را مخفی می کنی؟ اولین آدم برگ انجیر جلوی خود گرفت، تو نیز مانند او یک آدمی!
گفتم: پدرم مرا کره خر صدا می کرد، هر کره خری روزی خر می شود، آیا این دلیل بر خر بودن من نیست؟
یکی با تمسخر گفت: شما آدم ها همدیگر را دکتر صدا می کنید. در صورتیکه او به اندازه من خاصیت پشکل ماده خر را نمی دانید* یکی را رئیس، او از ریاست تنها زور گویی و دزدی را آموخته، و برای حفظ مقامش به هر جنایتی دست می زند. یکی را امیر، که او هم از امیری بیش از رئیس نمی داند. یکی را قاضی، او هم از قضاوت تنها ظلم کردن را آموخته، و ... تو هم آدمی هستی مانند بقیه آدم ها!
آرام دورم خالی شد. تنهای تنها ماندم.
غمگین از خواب بیدار شدم، صدایی در گوشم گفت: غم مخور چنین دشتی وجود ندارد. خرها در باغ وحش ها زندانی اند، یا زیر ستم و بار مردمان. بهشت برین حتی برای خران هم وجود ندارد. تنها خر مردرند ها هستند که بر خر مراد سوارند. خر باید بود، یا خر مرد رند!
*روغن پشکل ماچه الاغ را برای مداوای زخم به کار می بردند.
17مهر 1388 ــ 19 اکتبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی
مصاحبه با یک خر ایرانی در باغ اهل ( باغ وحش) کُلن-آلمان
در این چند دهه پس از انقلاب اسلامی در ایران با بسیاری از هموطنانمان که کمتر نشانی از خریت (خرد!) نداشتند، مصاحبه شده، جز خر واقعی ایرانی. و اغلب آنها به جز تعریف از خدمات خود و دروغ چیزی نگفته اند. بدین جهت
" برای مصاحبه با یکی از خرهای اصیل ایرانی در باغ اهل ( باغ وحش) کلن در کشور آلمان که چند خر ایرانی در آنجا پناهنده اند رفتم . چون زبان "خری" برای شما قابل فهم نیست، من گفته های او را به پارسی ترجمه می کنم. یادآوی می کنم خر با همه دانش و خردمندیاش موجودی بسیار فروتن است، و از هرگونه واژه مانند جنابعالی، حضرت اشرف، ارداتمند، نوکرم، چاکرم، استاد و غیره بیزار است. با این وجود من "خر" را استاد خود می دانم. در ضمن اگر میان مصاحبه تیزی رها کرده، دلیل بر بی ادبیاش ندانید، بلکه این نشان از آزداگی اوست.
نامه سر گشاده به (استادم) خر!
خرکی خردمند مرا بود استاد
بجز راستی هیچ مرا یاد نداد
درود بر تو! ای موجود مهربان، ای بهتر از انسان، ای مظهر آزادگی و آزاد اندیشی خرد!
هر آدمی زیاد می خورد، می گویند مثل خر می خورد! کی تو بیش از احتیاجت خوردی؟ آدمهای ابله و نادان، پر گو و تنبل و تن پرور، از وزیر و وکیل و حاکم و پادشاه گرفته تا ... را به تو تشبیه می کنند. اما تو کوشا ترینی. تو در تمام تاریخ هیچ کار ابلهانه ای نکردی. تو کاشف خط مستقیم هستی. تو دو بار پایت در چاله نمیافتد. در صورتیکه ما آدمها در تاریخ مرتب اشتباهات مان را تکرار کردیم و می کنیم. من به دلیل توهینی که در دوران تاریخ به تو شده، با تمام وجود از تو پوزش میخواهم. و به نشانه احترام، مجسمهات را "تو ای استاد خردمندم" بالای درِ خانهام نصب کردم.* برای دیدن عکس بزرگ کلیک کنید!

زیر مجسمه خر و روی پلاک سیاه به زبان ندرلند نوشته شده؛ "استاد من خر، خدمتگذار بشر"
بازنده ندارد!
قمار بازی می کنم،
می برم، شاد،
دیگری می بازد، غمگین،
پشیمان!
عشق باری می کنم،
می برم، مست،
دیگری هم می برد،
مست تر از من.
عشق بازی پشیمانی ندارد!!
عشق بازی، بازی دگری است،
بازنده ندارد!!
2۱ مرداد 1388 ـ 10 ا.ت 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی
خونه خدا!؟
خداوندا تو خیلی خونه داری،
کنار هر خونه اما بی خونه داری!
تو هر ده کوره یک خونه داری،
تو هر شهری تو صدها خونه داری.
اگر هرشبِ سال، تو یک خونهات بخوابی،
بازم چند هزار خونه زیاد میاری!
و هر خونه یه متولی و یک امام داری.
تو خونهات متملق و دروغگو داری.
خداوندا خونه ات خالیست همیشه،
چرا این خونه هیچوقت پر نمیشه؟!
خونه ات، مسجد و سیناگوگ و کلیساست،
یا اینکه معبد زرتشت و بوداست.
کنار این خونه ها، صدها گرسنه
هرکدومش از زندگیش دست شسته
جایی که فقیره نداره،
زیر سرما و گرما یه لونه،
میخوای چکار کنی این همه خونه؟
خداوندا اگر که تو خدایی،
بده به هرکسی یک سرپناهی!
شاید که این حرفا همه اش یکجور دروغه
واسه اینکه دکان مفت خوران برجا بمونه.
۲۵ مرداد 1388 ــ۱۴ اوت 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی
نکند دروغ می گویند؟!
من در شوره زار زاده شدم،
تشنه ام، تشنه!
می گویند: دشتی سر سبز و خرم بوده،
با درختان سر به فلک کشیده،
آهوان زیبا
پرندگان خوش آواز،
پروانه های رنگارنگ،
و گلهای رنگارنگ
که عطرش مست می کرد.
چشمه های فراوان از کوهساران.
من که ندیدم، تنها شنیدم!
من، جز شوره زار چیزی نمی بینم،
جز خار، اینجا و آنجا گیاهی نمی بینم.
جز مار، ملخ و عقرب، موجودی نمی بینم.
من در شوره زار زاده شدم،
تشنه ام، تشنه!
نکند دروغ می گویند؟!
21 مرداد 1388- 12 اوت 2009- ابوالفضل اردوخانی-بروکسل
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|